[داستان کوتاه]

بالاخره رسید آخرش.
" صادقیه" ... " مسافران گرامی ایستگاه پایانی می باشد. لطفا بعد از توقف کامل قطار را ترک نمایید." همچنین .... "
بین ساعت شش و هفت، نیازی نیست که برای بیرون رفتن از قطار تلاش کنی چون با  فشار موج جمعیت بخواهی نخواهی از قطار بیرون می اندازنت. بعد از آن هم با دو موج روبرو می شوی:

 یکی به سمت کرج، که اگر نخواهی بروی کرج، باید خیلی تلاش کنی و کلی خلاف حرکت رود، دست و پا بزنی تا همراه  "ملت" به زور سوار دوطبقه ی کرج نشوی.

رود دوم هم می ریزد به سد! ترمینال؛ ببخشید "پایانه ی اتوبوسها". توی مسیراین رود هم فقط دم پله ها، حق داری انتخاب کنی که با پله ی روان با سوخت پاک (برق) بروی یا اینکه با پله ی انرژی ماهیچه ای (سوخت خیلی پاک!). البته این انتخاب باید ظرف چند ثانیه انجام شود، که نه راه جمعیت بند بیاد و نه پشت سری هات خدای ناکرده حرفهای قشنگی! بزنند که موجب تکدر خاطر! بشود.

بالاخره هر طور بود دست در دست موج به سالن اصلی وارد شدم.

دوباره مثل هر روز چشمم بهش افتاد. ظاهرا به این زودی ها هم نمی خواهند برش دارند. چند روزی هست که ذهنم را مشغول کرده. من نمی دانم مگر چند درصد از "ملت " ناشنوا یا کم شنوا هستند که اینقدر برای سمعک تبلیغات می کنند. چند بار هم توی روزنامه اونم توی صفحات اصلی دیده بودم که نصف صفحه رو اختصاص داده بودند به همین سمعک. یعنی اگر فروش نداشته باشد، اینقدر برایش تبلیغ می کنند؟ اون هم توی ایستگاه اصلی مترو یا نصف صفحه توی یک روزنامه ی زیاد الانتشار!

اما امروزبه طور کاملا اتفاقی، به نتایج قابل توجهی درباره این آگهی رسیدم:

یکدفعه تمام وقایع جلسه ی کذایی با مدیر مربوطه جلوی چشمم مرور شد. صندلی چرخدار مدیریتی اش با هر تکان، جیغ بدی می کشید. به این بهانه که دارد کارتابل پر از نامه های حیاتی مجموعه ی "فرهنگی" زیر نظرش را می خواند، حتی زحمت جواب سلامم را هم نداد.

طرز نگاهش از بالای عینک بدون فریمش، یاد روزهایی انداختم که با پسرها و دخترهای فامیل (البته در مورد کلمه دختران سوء تفاهم نشه .اولا فامیل بودن دوما ما هنوز نهایت ده سالمون بود. ) ، معلم بازی می کردیم و با اینکه می دانستیم با این بازی، نه من معلم می شوم و نه آنها شاگرد؛ اما کلی با حسش حال می کردیم . خیال می کردیم با همین چند لحظه بازی ما در این نقش همه ی "ملت" بعد از بازی مهر "قبولی خرداد" توی کارنامه شان نقش می بندد!

_ بخشید حاج آقا. در مورد این طرح که فرمودید نظرم رو بدم ،مزاحمتون شدم.
_ خواهش می کنم بفرمایید.
_ راستش به نظر من یک کمی باید تو محتویات طرح بازنگری کنیم. به نظر میاد. اگر بتونیم یک کمی از بودجه ی پذیرایی کم کنیم و سعی کنیم به محتوای برنامه اضافه کنیم بهتر باشه.
_ منظورتون چیه؟ مگه برنامه بدون پذیرایی هم می شه؟
_ والله چی بگم. فکر کنم بشه. ببینید، آخه مردم که گشنه ی یک کیک و ساندیس یا یک ساندویچ نیستند که نصف بودجه ی این برنامه رو اختصاص دادید به "پذیرایی". اصلا کل کنداکتور برنامه یک ساعت و نیم پیش بینی شده که نهایت یک ساعته تموم میشه.

_ حالا شما که به نظرتون برنامه ی ما محتوا نداره بگید چی کار کنیم؟
_ به نظر من اگر صلاح بدونید. بودجه ای که برای خرید ساندویچ تو برنامه دیده شده رو یک تعداد کتاب بخریم به اونایی که تو برنامه شرکت می کنن به صورت رایگان هدیه بدیم. ساعت برنامه رو هم طوری تنظیم می کنیم که مجبور نباشیم در حد ناهار از "ملت" پذیرایی کنیم.
_ کتاب ؟ آقای عزیز. آخه کی کتاب می خونه؟  فرض هم کنیم که ما این پولو بدیم کتاب بخریم. شما فکر می کنید "ملت " کتابها رو می خونن؟ به نظر من که می ذارن بغل بقیه کتابهایی که تو خونشون دارن بعد از مدتی هم می ندازن دور. خود من هر وقت رفتم تو جلسات سازمان چند تا کتاب بهم هدیه دادن که همش الان دست نخورده اینجاست.(اعترافات ذئب!) البته شما که می دونید ما فرصت مطالعه رو نداریم.(ناپلئون هم همین حرفها رو می زد!) تازه! شما فکرش رو کردید که اگر برنامه، "پذیرایی" نداشته باشه ما این برو بچه هایی که تو حیاط بازی می کنن رو به چه بهانه ای جمع کنیم توی سالن. شما که ماشاالله خوب می دونید اگر تعداد نفرات شرکت کننده در برنامه کم باشه، وقتی گزارش مصورش بره منطقه دفعه بعد به خاطر همین کمی جمعیت بودجمون رو نصف می کنن(زهی اهداف فرهنگی!) اون وقت دیگه برا همین ساندویچی هم که "ملت " می خورن دیگه پول نمی دن...
_ آخه..
_ اصلا ، فرمایش شما متین. به نظر من اجازه بدین این برنامه "پذیرایی" خودش رو داشته باشه، وقتی که گزارش مصورش رفت منطقه برای برنامه ی بعدی بودجه ی بیشتری درخواست می کنیم. اونا هم وقتی دیدن که تو این برنامه "ملت" خوب اومدن. بودجه رو افزایش می دن ما هم دفعه ی بعد، هم "پذیرایی" می کنیم هم کتاب می خریم می دیم "ملت" بخونن!

همینطور که داشت این بار هم مثل دفعات قبل دلایل محکمی برای اثبات نظریه ی «مدیریت فرهنگی بر پایه ی پذیرایی» ارائه می کرد من هم داشتم توی ذهنم مرور می کردم که این دفعه، هر طور شده بهش بفهمانم که :
"باباجون! یک مجموعه ی "فرهنگی" باید "فکر" "ملت" رو غنی سازی کنه نه "شکم" "ملت" رو..."، که یک دفعه تلفن مستقیمش زنگ زد.
انگار که دیگه صدایم را نمی شنید. با احترام فراوان، انگار که من توی اتاقش گم شده باشم؛ با لبخندی نمکین، درب خروج را به عنوان پیشنهاد نهایی! بهم نشان داد.
گفتم: پس اگر اجازه بدین من دوباره برگردم راجع به کتاب مفصلن! صحبت کنیم.
ولی گویا حرفهای من اصلا شنیده نمی شد.
گفتم:  کی دوباه مزاحمتون بشم؟
بازم خندید. یعنی واقعا نمی شنوه؟! نکنه مریضی خاصی به نام کری ادواری هم هست؟ که من خبر ندارم، ... آهان!  .... حالا فهمیدم چرا اینقدر تبلیغات سمعک زیاد شده!

***

نتیجه اینکه، این دفعه که خواستم برای مدیر مجموعه ی فرهنگی مان از فواید کتاب و احتیاج مبرم جامعه به یک نهضت ملی برای کتاب خوانی داد سخن بدهم،  قبل از هر چیز ازش می خواهم که حتما پیچ سمعکش را باز کند. شایدم تبلیغات یکی از این سمعک های  جدید (که نامرئی هستند!) را برایش می برم. فقط خدا کند که بهش برنخورد!

روایتگر داستان رویارویی نهایی پرچمداران سیاست عصر پسا مشروطه با باقی‌مانده جنبش تئاترکراتیک قوام یافته‌ در آن عصر است... سارنگ، حین شنیدن قیژوقیژ تختخواب اتاق کناری‌اش، شاهد رژه پیروزمندانه پوسترها و پلاکاردهای رقاصه‌های معروفی چون «رومبا» و «تامارا» برسردر تماشاخانه‌های لاله‌زار است؛ لحظات بهت‌آور و غم‌باری که طی آن می‌شود حتی، پیش درآمد ماهور حضرت اجل به سفارش مرکز حفظ موسیقی سنتی ایران را هم شنید ...
کتابخانه شخصی قزوینی، از نخستین گنجینه‌های نفیس آثار ایران‌شناسی در کشور به شمار می‌رود که از تمام مراکزی که قزوینی به آنها دسترسی داشته فراهم آمده است... برای اوراق، یادداشت‌ها، کاغذها و حتی کارت‌پستال‌های برجای‌مانده در کتابخانه خصوصی یکی از اسلام‌شناسان بنام اروپایی و از هم‌عصران قزوینی، سایتی طراحی شده که تصویر تک‌تک صفحات و مدارک و اسناد مربوط به او، در آن عرضه شده است. نمی‌دانم در ذهن ما چه می‌گذرد؟ ...
داستان پنج زن است: دو خواهر و سه غریبه. زنی بی‌خانمان، مسئول پذیرش هتل، منتقد هتل، روح خدمتکار هتل و خواهر روح... زندگی را جشن بگیریم، خوب زندگی کنیم؛ زندگی کوتاه و سریع است، زود به آخر می‌رسد... بدون روح، جسم نمی‌خواهد کاری به چیزی داشته باشد، فقط می‌خواهد در تابوت خود بخوابد... زبان زنده است: ما کلماتی هستیم که به‌کار می‌بریم... آخرین نبرد برای زندگی، تا آخرین نفس پرواز کردن، رفتن تا مردن. ...
نخستین ژاپنی برنده نوبل ادبیات... کاراکترها دیواری اطراف خود کشیده‌اند و در انزوا با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنند... چندین نامه‌ عاشقانه با هم رد و بدل و برای آینده خود برنامه‌ریزی کردند... یک ماه پس از نامزدی،‌ هاتسویو برای او نوشت که دیگر هرگز نمی‌تواند او را ببیند... در سائیهوجی، معبدی که‌ هاتسویو در آن زندگی می‌کرد، یک راهب به او تجاوز کرده است ...
قاعده‌ این‌ بود که فقط می‌توانستی آثار هم‌شاگردی‌های خودت را بخری... برای ایجاد خلاقیت‌؛ مهارت‌ در فوتبال‌، یا‌ راندرز اهمیتی‌ نداشت، بلکه نقاشی، مجسمه سازی، نوشتن‌ شعر مهم‌ بود... همان طوری از ما می‌ترسید که کسی ممکن است از عنکبوت بترسد... عشاق پیشنهاد «تأخیر»شان را ارائه می‌کنند، تا پیش از اهدای نهایی‌شان چند سال به‌شان مهلت داده شود... ما آثارتان را می‌بردیم چون روح‌تان را آشکار می‌کرد ...