[داستان کوتاه]

همکارم فریاد زد: " نه خانم!... نمی‌خوام ... می‌خوام آتیش بگیره. می‌خوام خاکستر بشه. بس کنید تو رو خدا. چند بار زنگ می‌زنید. بسه دیگه! گندشو درآوردید" و گوشی تلفن را محکم کوبید.

پرسیدم: "چی شده؟ چرا اینقدر عصبانی؟ بازم این کپسولیا بودن؟"
انگشتهایش را شانه کرد و فرو کرد توی موهایش. اوفی کشید و گفت: " آره بابا! می‌خواستی کی باشه؟ کی به ما زنگ می‌زنه جز این سر خورا؟"
گفتم: "خب حالا! اینقدر حرص بیخود نخور! عوض این که عصبانی بشی یک بار منطقی ازشون بخواه که دیگه زنگ نزنن."
گفت: "برو بابا دلت خوشه‌ها! اینا زبون آدم سرشون نمی‌شه. صدبار تا حالا مثل آدم بهشون گفتم به خرجشون نمی‌ره که نمی‌ره! هر دفعه هم می‌گن چشم، ولی یکی دو تا که نیستن، هزار تا شرکتن! هر شرکتی هم ماشاءالله تا دلت بخواد از این دختر پسرای بیکار ریختن توش، راه به راه زنگ می‌زنن. این یکی هم که الان زنگ زده بود از اون مارمولکاس. دست بردار نیست."

گفتم: "باشه ولی به نظر من نباید عصبانی می‌شدی. اصلا بزار این دفعه که زنگ زد؛ من جوابشو می‌دم. اول باهاش منطقی صحبت می‌کنم، اگه دیدم به خرجش نرفت؛ همچین سر کارش می‌ذارم که دیگه زنگ نزنه."
گفت: "ای بابا! اوندفعه یکی از بچه‌ها گوشی رو برداشت، هر چی فحش و بد و بیراه بود بهشون داد. باورت نمی‌شه ده دقیقه بعد دوباره یکی دیگه‌شون زنگ زد."
گفتم: "خیالت نباشه. بزار این دفعه من گوشی رو جواب بدم." 

***

نزدیک‌های ظهر بود که تلفن زنگ زد. همکارم که گوشی را برداشته بود به من اشاره کرد که: "بیا گوشی رو بگیر ببینم چطور می‌خوای جوابشو بدی."

- الو بفرمایید؟
- الو! سلام آقا از شرکت افروختگان تماس می‌گیرم. شرکت ما فعالیتش در زمینه‌ی فروش کپسول‌های آتش نشانی برای مصارف خانگی، ‌اداری، صنعتی و خودروهاست. شما احیاناً برای محل کار یا منزلتون نمی‌خاید از کپسولای ما داشته باشید؟ چون بالاخره حادثه خبر نمی‌کنه. اگر خدای نکرده یک اتفاق کوچیک بیفته با یک پیشگیری ساده می‌شه جلوی خیلی از ضررها رو گرفت. شما می‌تونید با داشتن یک کپسول آتش نشانی گوشه‌ی منزلتون جلوی اتفاقات خیلی دردناک رو بگیرید. اگر چه امیدوارم هیچ وقت اتفاقی براتون نیفته. ولی می‌دونید که دنیای امروز دنیای حوادث و اتفاقات پیش بینی نشده‌اس.

- ممنون خانم! اینجا که شما تماس گرفتید اداره‌اس. به اندازه‌ی کافی هم برای ساختمان کپسول تهیه کردن. برای منزل هم چند ساله که یک کپسول مناسب خریدم که شکر خدا هنوز هیچ اتقافی نیفتاده.
- بله! خب؛ خدا رو شکر. اما جسارتاً این کپسولا هر سال یک بار باید چک و شارژ بشن.
- بله! شما درست می‌فرمایید. سالی یک بار شارژ لازم دارن ولی هر روز نه! شما و همکاراتون تقریبا روزی یک بار زنگ می‌زنید اینجا و برای همکارای ما قصه‌ی حسین کرد شبستری می‌خونید. هر بار هم بهتون می‌گن که ما در حال حاضر کپسول لازم نداریم. ولی متاسفانه ظاهراً شما و دوستاتون کوتاه نمی‌یاید.

- بله! متوجه شدم. واقعاً شرمنده. ببخشید. شرکت ما دویست‌تا بازاریاب داره که هیچکدوم هم نمی‌دونیم به این شماره‌ای که می‌خوایم زنگ بزنیم بچه‌ها قبلا زنگ زدن یا نه. و گرنه اصلا قصد مزاحمت نداریم خدای نکرده. شماره‌ها رو به صورت رندوم می‌گیریم. تعمدی خدای نکرده در کار نیست. من واقعاً عذر می‌خوام و حتماً همین امروز شماره شما رو به همکارا نشون می‌دم، می‌گم که دیگه با شماره‌ی شما تماس نگیرن. اصلا‌ً شماره‌ی شما رو روی یک کاغذ بزرگ می‌نویسم، می‌زنم به تابلو که دوستان مجدداً مزاحم شما نشن.
- لطف می‌کنید خانم! خدا خیرتون بده.
- خواهش می‌کنم بازم ببخشید.

وقتی قطع کرد به همکارم گفتم: "دیدی آقا جون یک بار که منطقی حالیشون کنی می‌فهمن. بالاخره اینام آدمن. می‌فهمن. بندگان خدا اینام باید روزیشونو دربیارن. اینا کارشون پورسانتیه. بابت هر یک کپسولی که بفروشن شرکتشون یک چیز کمی بهشون می‌ده."
همکارم پوزخندی زد و گفت: "ببینیم و تعرف کنیم! ولی... زیاد امیدوار نباش."
داشتم می‌گفتم که؛ "نه خیالت راحت. حل شد دیگه... " که دوباره تلفن زنگ زد.
- بفرمایید؟
- الو ببخشید قربان. من مجدد مزاحم شدم. خواستم خدمتتون عرض کنم من طبق فرمایش شما و قولی که بهتون داده بودم؛ شماره‌ی شما رو الان توی یک کاغذ بزرگ نوشتم و زدم توی تابلو که همه‌ی همکارا ببینن و دیگه مزاحم شما نشن.

- لطف کردید خانم! سپاسگزارم ازتون.
- خواهش می‌کنم! فقط یک سوال هم ازتون داشتم.
- بفرمایید. خواهش می‌کنم.
- شما فرمودید برای منزل و اداره قبلاً کپسول تهیه کردید. جسارتاً شما برای وسیله‌ی نقلیه‌تون هم کپسول تهیه کردید؟ احیاناً نمی‌خواید برای ماشینتون هم کپسول داشته باشید؟

صدای ریز و تیز و نازکش خصوصاً وقتی از کلماتی که سین سه دندانه! داشت استفاده می‌کرد، دلم را یک جوری می‌کرد. طوری که دلم خواست بیشتر باهاش حرف بزنم. من از دوران نوجوانی از وقتی که فهمیدم چه فرقهایی بین دو جنس مخالف در موجودات عالم وجود دارد با سین سه دندانه مشکل داشتم. یعنی با سین سه دندانه مشکل نداشتم، با نحوه‌ی ادای آن توسط بعضی‌ خانم‌های جوان مشکل داشتم. انگار که روی دل آدم با میخ خط می‌کشند. به نظرم به خاطر همین هم بوده که قدیم بعضی از خانم‌ها سنگ ریزه توی دهانشان می‌گذاشتند.

- والله وسیله نقلیه هم داریم. ولی خب اون هم کپسول داره. از اون بزرگاش هم داره! فکر کنم 12 کیلویی باشه!
قصدم این بود که بگویم من وسیله‌ی نقلیه‌ای ندارم، اتوبوس سوار می‌شم و مترو که هر دو هم همیشه کپسول‌ آتش نشانی دارند. در واقع می‌خواستم باب شوخی و مزاح را باهاش باز کنم.

- جدی می‌فرمایید؟ 12 کیلویی؟ خوبه! کپسول بزرگیه، خدای نکرده اگر اتفاقی بیفته خیلی به کارتون میاد. می‌تونم بپرسم آخرین بار کی شارژ شده که اگر وقتش هست من همکارای فنی رو بفرستم خدمتتون؟
- راستش دوستان زحمتش رو می‌کشن من خبر ندارم.
- اوه ببخشید. بله... فقط جسارتاً می‌تونم بپرسم آیا من افتخار آشنایی با مدیر عامل شرکت رو دارم؟!
- چطور مگه خانم؟

- خب شما می‌فرمایید دوستان زحمت کپسول ماشینتون رو هم می‌کشن. کپسولتون هم که 12 کیلوییه. پس لابد مدیرعامل شرکت هستید که کار سرویس ماشینتون رو هم کارمنداتون انجام می‌دن و احتمالاً ماشینتون هم اگر درست حدس بزنم باید شاسی بلند باشه. چون ماشین بزرگ کپسول بزرگ هم لازم داره. خب می‌دونید ما از بس با مشتریهای مختلف برخورد داشتیم؛ دیگه شناخت موقعیت آدمای مختلف برامون راحت شده. روی همین شناختم از آدما عرض می‌کنم شما باید مدیر عامل شرکت باشید یا حسابدار اصلی یا حسابرس مجموعه‌تون شاید هم مدیر پشتیبانی و خرید.

- خب راستش همچین بی‌راه هم نمی‌گید. می‌شه گفت یک مسوولیت جزئی توی مجموعمون دارم!
- شکسته نفسی می‌فرمایید. پس گمونم درست گفتم.
فقط امیدوار بودم که همکارم متوجه سرخ شدن گوشم و خیس شدن پیشانی‌ام از عرق نشده باشد. که خوشبختانه همان موقع برایش کاری پیش آمد و از اتاق بیرون رفت. نفس راحتی کشیدم.
- بله درست حدس زدید. واقعاً این تیز هوشی‌تون قابل تقدیره خانم!

- خب از آشنایی باهاتون خیلی خوشحال شدم. امیدوارم هیچ وقت اتفاقی براتون نیفته که خدای نکرده به کپسول آتش نشانی احتیاج داشته باشید. مرسی از اینکه اجازه دادید وقت با ارزشتون رو بگیرم.
- خواهش می‌کنم مراحمید. خدانگهدارتون.
- خدانگهدار... ببخشید جسارتاً یک سوال دیگه. بازم رو شناختی که از مشتریا دارم عرض می‌کنم. می‌تونم بپرسم برای ماشین همسرتون یا آقازاده‌ها هم کپسول تهیه کردید یا نه؟!

- راستش پسرم و دخترم برای ماشنیاشون کپسول دارن! ولی اخیراً همسرم ماشینشون رو عوض کردن! گمونم موقع فروش ماشین قبلی کپسول رو برنداشته باشن.
- چه سعادتی. پس اگر اجازه بدید من می‌تونم یک کپسول استاندارد و مطمئن برای شما ثبت کنم، البته به اسم همسر محترمتون؟
- راستش اجازه بدید...
- خواهش می‌کنم دیگه نه نیارید. اجازه بدید این افتخار نصیب من بشه.
- والله چی بگم؟! ... باشه ... مانعی نداره.

- پس من یک کپسول به اسم خانم شما ثبت می‌کنم. ببخشید لابد ماشین همسرتون هم شاسی بلنده دیگه؟! چون فکر می‌کنم شما از اون دسته آقایون متشخصی هستید که هر چیزی برای خودشون تهیه کردن، قطعاً برای همسرشون هم در همون حد و اندازه تهیه می‌کنن. اینم رو همون شناختی که از مشتریا دارم عرض می‌کنم.
- بله خب درست می‌فرمایید!
- پس یک کپسول 12 کیلویی براتون نوشتم که همکارا تا یک ساعت دیگه میارن خدمتتون. لطف می‌کنید مشخصات خودتون و آدرستون رو بفرمایید؟

***
تا به خانه برسم؛ چند بار احساس کردم کتفم دارد از جا در می‌آید. جا به جا کردن یک کپسول 12 کیلویی آن هم از آن شمالی‌ترین نقطه‌ی شهر به جنوبی‌ترین نقطه، واقعا یک مصیبت است. مانده بودم جواب مادرم را چه بدهم. لابد می‌گفت آخه پسره‌ی خل و چل، یک خونه‌ی اجاره‌ای چهل متری کپسول آتش نشانی می‌خواد چه کار؟! اونم به این بزرگی؟! و مثل همیشه اضاف می‌کرد: "می‌گن پسر که زن نگیره، خرفت می شه هر چی بزرگتر می‌شه!" برای همین فکر دیگری کردم.

به ایستگاه مترو صادقیه که رسیدم؛ رفتم پیش مدیر ایستگاه و گفتم "نذر کرده‌ام"!  آنها هم این نذر عجیب و غریب من را قبول کردند و گذاشتند توی سالن اصلی ایستگاه. حالا روزی دو بار؛ یک بار وقتی می‌خواهم سرکار بروم و یک بار موقع برگشتن، می‌بینمش.

نثر و زبان سرگذشت حاجی بابای اصفهانی آنچنان فوق‌العاده بود که گفته شد اصل این کتاب ایرانی است... «کتاب احمد یا سفینه طالبی»، در‌واقع کتابی درسی در قالب روایی و داستانی است. جلد اول آن ۱۸ صحبت در شناخت جهان است، جلد دوم در چهار صحبت به قوانین مدنی می‌پردازد و جلد سوم مسائل‌الحیات است. رمانی است علمی که در قالب یادداشت‌های روزانه نوشته‌شده و شاید بتوان آن را نخستین داستان مدرن فارسی با شخصیت کودک دانست. ...
به دارالوكاله‌ای فلاكت‌زده می‌رویم در وال‌ استریت؛ جایی كه میرزابنویسی غریب در آن خیره به دیواری آجری می‌ایستد و ساعت‌ها به آن خیره می‌شود... اغلب در پاسخ به درخواست دیگران برای انجام‌دادن كاری می‌گوید ترجیح می‌دهد انجامش ندهد... جالب اینجاست که فیلسوفانی مثل ژیل دلوز، ژاك رانسیر، جورجو آگامبن، اسلاوی ژیژك، آنتونیو نگری و مایكل هارت به این داستان پرداخته‌اند! ...
داستان‌هاي من بر خانم‌ها بيشتر تاثير گذاشته است... آن نوع نویسندگی و تلقی از نویسندگی که توسط جوایز، نشریات و مجلات دهه 80 حمایت می‌شد دیگر وجود ندارد... آرمان این است ما چیزی بنویسیم که تبدیل به تصویر شود... 4 زن دارم. می‌شود گفت 4 زن جذاب... موضوع 99 درصد داستان‌هایی که در کارگاه‌های داستان‌نویسی خوانده می‌شد، خیانت بود... سانسور موفق عمل کرده و نفس نویسنده ایرانی را گرفته و و نویسنده ایرانی هم مبارزه نکرده ...
و همان‌جور در احرام. و در همان سرما. و در سنگلاخى دراز كشیدیم. زن‌ها توى كامیون ماندند و مردها بر سینه‏‌كش پاى‏ كوه ... مى‏‌دانستم كه در چنان شبى باید سپیده‌دم را در تأمل دریافت و به تفكر دید و بعد روشن شد. همچنان‌كه دنیا روشن مى‌‏شود. اما درست همچون آن پیرزن كه 40 روز در خانه‌اش را به انتظار زیارت‏ خضر روفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگى و سرما و بى‏‌خوابى چنان كلافه‌ام كرده‌بود كه حتى نمى‏‌خواستم برخیزم. ...
آس و پاس بودم... قصد داشتم به زندان بروم. می‌خواستم کسی را بکُشم یا کشته شوم. بهترین دوستم دو ‌سال قبل خودکشی کرده بود... نمی‌خواستم مفت‌خور باشم... من بخشی از هیچ جامعه‌ای نبودم تا اینکه کم‌کم تبدیل به «جوانی عصبانی در نیویورک» شدم... کل جامعه تصمیم گرفته شما را نادیده بگیرد... بعد از ١٠ ‌سال حمل این کتاب، سرانجام آن را در سه ماه در سوییس به پایان رساندم... یک نویسنده باید همه‌ی خطرات نوشتن آنچه را می‌بیند، بپذیرد ...