[داستان کوتاه]

من زیاد روزنامه نمی خوانم. نمی دانم چه طور شد که آن روز چشمم به روزنامه و عکس او افتاد. بلافاصله آگهی را خواندم که نوشته بود: « چنان که می بینید زیبا هستم و دنبال شاعری می‌گردم که بیاید و مرا همراه خودش ببرد. هرکس فکر می کند شاعر خوبی است، می تواند چند شعر را با آدرسش برای من بفرستد تا بتوانم بهترین شاعر را انتخاب کنم.»

بی نهایت زیبا بود و من با وسواس تمام بهترین شعرهایم را برایش فرستادم. در کشوری که بیشتر از جمعیتش شاعر دارد، زیاد امیدوار نبودم. اما شش ماه بعد نامه اش به دستم رسید. نقشه‌ای که با دستان بی شک ظریفش کشیده بود و در آن راهی را که می بایست می رفتم با خط سرخ مشخص کرده بود .

با اتوبوسی کهنه جاده های بسیاری را پشت سرگذاشتم و به شهر او رفتم. از خیابان های شلوغ گذشتم و به خیابان های خلوت شهر رسیدم. سه یا چهار شبانه روز راه رفتم تا به کوچه هایی رسیدم که با آجرهای قرمز قدیمی فرش شده بودند و خانه های اطرافشان گنبد ها و بادگیرهای سنتی قدیم را داشتند، با درهای چوبی و کوبه های نقش دار. سرانجام کوچه‌ای خاکی و بن بست بود و در انتهای آن خانه ی کوچک او. فقط یک اتاق داشت و در آن گلیم کهنه‌ای بود با نامه‌ای که او برای من نوشته بود: « پیش از تو جوان گمنامی که می گوید اسمش جلال الدین محمد است، شخصاً از بلخ به‌ این جا آمد و چند تا از شعرهایش را برایم خواند. غزل هایش را پسندیدم. با او می روم و از تو که‌ این همه راه تا اینجا آمده‌ای صمیمانه عذر می‌خواهم .»

مؤلف اخلاق ناصری تذکر می‌دهد: کودک را با هر کار نیکی که می‌کند، باید تشویق کنند و آفرین گویند، اما هنگامی که رفتارِ زشتی از او سرمی‌زند، باید بسیار مراقب بود که او را به‌صراحت و آشکارا سرزنش نکنند که چرا کار بدی کرده است؛ بلکه این‌طور وانمود کنند که او از روی غفلت و ناآگاهی آن کارِ زشت را انجام داده است... خواجه در سیر تربیت کودک بر وجود بازی و تفریح نیز بسیار تأکید دارد و معتقد است که بازی کردن می‌تواند خاطر کودک را از سختی‌ها و ملالت‌های شئونِ مختلفِ ادب‌آموزی برهاند. ...
در ساعت یازده چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد... این آدم‌های عادی در عین عادی‌بودن، کارهای وحشتناک می‌کنند. می‌کُشند، زن‌هایشان را تکه‌پاره می‌کنند، آمپول مرگبار به دوست و آشنا می‌زنند... زن‌ها مدام کشته می‌شوند حالا هرچقدر که زیبا و دوست‌داشتنی باشند و هرچقدر هم که قاتل عاشقشان باشد... حکومتی که بر مسند قدرت نشسته تحمل هیچ شاهد زبان‌به‌کامی را ندارد... این «تن‌بودگی» آدم‌های داستان ...
سرگذشت افسری از ارتش رژیم گذشته... پس از پی بردن به روابط غیرمشروع همسرش او را به قتل می‌رساند و مدتی را در زندان به سر می‌برد. پنج فرزند او نیز در شرایط انقلابی هرکدام وارد گروه‌های مختلف سیاسی می‌شوند... ما بذر بی اعتمادی، شک و تسلیم را کاشته‌ایم که به جنگلی از پوچی و بدبینی تبدیل شده است. جنگلی که در آن هرگز جرأت نمی‌کنید حتی اسم خدا، حقیقت و انسانیت را به زبان بیاورید. ما مجبور می‌شویم که قبر فرزندانمان را خودمان بکنیم ...
نه می‌توانیم بگوییم که قرآن به این اساطیر هیچ نگاهی نداشته و نه می‌توانیم فوری آنچه را با عقل ما سازگار نشد، بگوییم که اساطیری است... حُسن را به یوسف، عشق را به زلیخا و حزن را به یعقوب تعبیر می‌کند... قرآن نوعی زبان تصویری دارد... در مقام قصه‌‏گویی به‏ شدت از این‏که مطلبی خلاف واقع بگوید، طفره می‌‏رود. در عین‏ حال در بیان واقعیات به دو عنصر پویایی و گزینشی بودن تکیه فراوانی دارد. ...
تکبر شدید مردانه، نابرابری خارق‌العاده‌ی ثروت و خسارت روانی واردآمده به کارکنان جوان مؤنث... کاربران شاید نمی‌دانستند که رصد می‌شده‌اند، ولی این یک مسئله‌ی شخصی میان آن‌ها و شرکت‌های مشتری‌مان بود... با همکارانش که اکثراً مرد هستند به یک میخانه‌ی ژاپنی می‌رود تا تولد رئیسش را جشن بگیرند... من همیشه سعی کرده‌ام دوست‌دختر، خواهر، یا مادر کسی باشم... فناوری‌‌های نوین راه‌حل‌ برای بحران‌هایی ارائه می‌دهند که اکنون دارند وخیم‌ترشان می‌کنند ...