[داستان کوتاه]

اولین جلسه­‌ی کلاس بود. با لیقه و دوات‌نو و کاغذ­های نازک گلاسه نشسته بودم منتظر که سرمشق بگیرم. پانزده ساله بودم یا کمی کمتر و می­ترسیدم اگر نستعلیق بلد نباشم تا دم مرگ آدم نشوم.

نشسته بودم روی صندلی کهنه­‌ی لهستانی که دور تا دور کلاس چیده بودند و بیشتر به کار کافه می‌­آمد. بعدها فهمیدم ساختمان از اصل کافه بوده با باغی پر از نارنجهای پیر. تابستان­ها صندلی می­چیده­‌اند دور میزهای گرد زیر درخت­های بزرگ که نارنج‌هایش تا زمستان روی شاخه می‌مانده و شیرین می‌شده و لابد بالای سر مشتری­ها مثل چراغ می­‌درخشیده است.

غروب­ها دختر پسرهای تازه عقد کرده یا پیرمردها و بچه دبیرستانی­ها با کیف و کتاب فنون و صنایع‌شان می‌نشسته‌­اند آنجا و فالوده می­خورده‌­اند و نمی­دانم چه ­طور آن ساختمان با نارنج­ها و صندلی­هایش می‌شود انجمن خوش­نویسان.

نوبتم شد. نشستم کنارش. پرسید اسمت چیه؟ گفتم مژگان.

دفترم را گرفت. تخته‌ی کتابت روی میز بود؛ اما دفترم را گذاشت روی زانویش و مسطر را طراز کرد و به کاغذ فشار داد: "با مداد خط کرسی نکش. هر کاری کنی گرده­‌ی ذغال پخش می‌شه روی کاغذت."

قلم توی دستش بود؛ اما باز توی شیشه­‌ی گرد دهانه‌گشاد روی میز که انگار تنگ ماهی بود، دنبال قلم گشت. یکی دیگر برداشت. قشنگ نگاهش کرد و بعد آرام فشار داد توی دوات مسی کنده‌کاری ‌شده‌­اش. چند بار. بعد نوک قلم را زد روی بند اول شست دست چپش که جوری سیاه بود که انگار جوهر به خوردش رفته باشد: "اگه می‌ترسی دستت سیا بشه، کرباس آب‌ندیده بذار بغل دستت. اما به نظر من فقط پوست خود آدم جوهر رو اندازه می­کنه."

سر سطر یک نقطه گذاشت: "تا پهنای قلم بیاد دستت."

ننوشت ادب آداب دارد. ننوشت ادب آموز گر آدمی جویی. نوشت: " مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد؛ صدکشته­‌ی دل‌زنده که بر یکدگر افتاد"

گفت: "نترس، غین از الف سخت‌تر نیست یا از صاد و ها هوز، نمی‌خواد حفظ کنی الف سه نقطه، ب پنج نقطه، به قلمت نگاه کن. چیزی بنویس که دوستش داری. کم کم دستت بلد می­شه کجا بکشه کجا خم شه. برو. تمرین کن. خط هم زیاد ببین."

دستم _ کناره‌ی انگشت سبابه و بند اول شست _ همیشه جوهری بود. اما تا آخر یاد نگرفتم که دنباله­‌ی میم چهار نقطه­ و نیم است و دهانه­‌ی نون سه نقطه­‌ی سه ربع قلم. دستم بلد نشد. خیال می­کردم میم غم خمیده و کوتاه است؛ مچاله شده، نمی­شد که صاف و کشیده باشد. انگار نوشته باشی هم. قاف فراق و قاف عشق هرچه می­کردم اندازه نمی­شد. وقتی می­نوشتم "رقص مرا بنگر چنین؛ هذا جنون العاشقین" کلمه‌­ها روی خط کرسی نمی‌ماندند.

اول­ها غلط می­گرفت و دوباره می­نوشت و توضیح می­داد. بعدترها قلمش را می­زد توی جوهر قرمز و روی تمرین­هام خط می­کشید. خط زیاد می‌دیدم. می­‌گفتم: نستعلیق حس نداره. ابزاره، وسیله‌اس، به کار کتابت می­‌آد، من که نساخ نیستم.

می­گفت: "نستعلیق صبوری می­‌خواد. آدم طاغی خطاط نمی­شه. وقتتت رو هدر نده." و من هم‌چنان وقتم را هدر می‌دادم.

بهار، صندلی­ها را می­‌بردند توی حیاط. تخته پوستش را می­انداخت لبه­‌ی سنگی حوض که گرد بود و آبش همیشه تمیز بود و رنگ کادکبود داشت. تنگ ماهی پراز قلمش دم دست بود. دفترهایمان را می­گذاشت روی زانویش و تمرین­ها را تصحیح می­کرد و سرمشق می­داد. کلیات سعدی همیشه همان جا بود؛ اما ندیدم که بازش کند. شعر بسیار می­دانست.

جنگ بود. مرکب چینی نداشتیم. یک شیشه­‌ی کوچک مرکب قهوه­‌ای رنگ برایم آورد و یادم داد چطور جوهر را با شکر بجوشانم و مرکب بسازم. یادم داد قطع قلم چه­ طور بزنم که بیضی صاد با یک حرکت نوشته شود. شکسته‌­های "مشعشعی" را اول بار او نشانم داد. نتوانستم روی صندلی بند شوم؛ بی‌هوا بلند شدم و کاغذ­هام ریخت روی زمین. گفت: "تو دنبال این هستی."

راست می‌گفت. شکسته­‌های مشعشعی عالمی داشت. کلمه‌­ها توی کاغذ جان داشتند، ذات معنی بودند. خیال می­کردم خواندن هم که ندانی می­فهمی چه نوشته. هیجانم را دید و به رو نیاورد. اشتیاقم را محل نمی‌گذاشت. حاضر نشد شکسته یادم بدهد. تعصبی داشت: "قلمت که رام شد؛ هرچی خواستی بنویس."

قلمم رام نشد. نشد که هر چه می­خواستم بنویسم. نشد، بلد نبودم که یک بار بگویمش چقدر شبیه خط‌هایش بود؛ صبور، آرام و امن. این اواخر لرزش دست داشت. خط نمی‌نوشت، اما شنیده بودم که تاریخ خوشنویسی می‌نویسد. نمی‌دانم چاپ شد یا با مرگش نیمه‌تمام ماند. یکی از قلم‌هایش را دیروز وقتی وسایلم را جا به جا می‌کردم دیدم.

"با حواس جمع نگا کن. این دزفولی اصله، رنگ سوخته‌­اش مال خودشه نه که با پوست پیاز جوشونده باشنش. محکم، بی‌گره. ده سال قلمه. برو با حوصله بتراش بعدم بیار ببینم. هوشت رو بده به کارت. خرابش نکنی­ها!"

مرجان فولادوند

شاید هیتلر را به عنوان شخصی بشناسند که بیشتر به جای خواندن کتابها آنها را می‌سوزانده است، ولی باید این حقیقت را بعد از سالها منتشر کرد که تنها نیروهای آمریکایی بعد از اشغال آلمان، حدود 3هزار جلد کتاب را از کتابخانه‌ی شخصی هیتلر در مونیخ به کتابخانه‌ی کنگره آمریکا منتقل کردند... هیتلر در جایی گفته است؛ در طول جنگ جهانی دوم هر شب یک کتاب می‌خوانده و در حقیقت تمام نیازهای خود را از این کتاب ها رفع می‌کرده است! ...
در میان صدها هزار عنوان کتاب مدیریت و رهبری موجود در بازار کدام یک می‌توانند نگرش صحیحی را در ما ایجاد کنند؟ این سوالی است که نه از نویسندگان آن کتاب‌ها و نه از خوانندگانشان می‌توان پرسید، بلکه فقط مدیران موفق جهان هستند که نمود عینی عمل به مفاهیم این کتاب‌ها هستند... این کتاب آنقدر برای خانم وایت‌من اهمیت دارد که همه کارمندان خود را مجبور به مطالعه آن کرده است. ...
این سه زن جوان سمبلی از سه چهره مدرن از جامعه معاصرند... تنهایی سختی را در غیبت همسری که عاشقش بوده و اکنون نیز هست، تجربه می‌کند... با درخواست ویزایش برای رفتن به فرانسه موافقت نمی‌شود و او مجبور است زندگی دیگری را تجربه کند... تردید شبانه برای تصمیم گرفتن درباره زندگی‌اش غیرعادی و فلج‌کننده است... فرد چنان در حاشیه‌ها درجا می‌زند که آینده به محاق می‌رود... زندگی اگر که تحقق نیابد رنج‌آور می‌شود ...
این سفرنامه در چارچوب ادبیات مهاجرت، یعنی در مقوله ادبیاتی که نویسندگان رانده‌شده از آلمان هیتلری در غربت و مهاجرت نوشتند، خیلی پرآوازه نیست، چون‌که به جزئیات زندگی مردم آلمان در شرایط دشوار و وحشت‌آلود حکومت نازی‌ها چندان نمی‌پردازد. از دید ادبیات هجرت رمان «مفیستو»، اثر پسر ارشد توماس مان، یعنی کلائوس مان، همچنین داستان‌های کوتاه برتولد برشت با عنوان «ترس و نکبت رایش سوم» شهره‌ترند... قاضی با انتخاب «دون كیشوت» گامی بسیار دلنشین و پربرکت در راه ترجمه برداشته است، شوخ‌طبعی و طنز ذاتی او موجب ...
جهان در نفس خود زنانه است و زاینده و مایل به مهر... اگر بگویم آن دوره از روزگار ما منفک نیست و نگرش ما به جهان هنوز شبیه آن دوران است و ما هنوز به شیوه‌ آن دوران درجا می‌زنیم حرف تازه‌ای زده‌ام؟... مجسم کنید 25 یا 30 نسل قبل از ما، پدران‌مان پشت دروازه‌های ری یا نیشابور یا اصفهان چه روزگار پرهراسی را گذرانده‌اند، آن زمان که خبر نزدیک‌شدن سپاه مغول یا تیمور یا آغامحمدخان را شنیده‌اند. و قبل از آن... ...