گزیده رباعی معاصر شامل ۴۰۰ رباعی از ۱۰۰۰ رباعی‌سرای معاصر با مقدمه میرجلال‌الدین کزازی منتشر شد.

به گزارش ایسنا، این مجموعه با نام «روزگار و رباعی» در نشر شانی عرضه شده است.

در این مجموعه رباعی‌هایی از بهروز آورزمان، آرش آذرپیک، حامد ابراهیم‌پور، منوچهر ابراهیمی، سیدمهدی ابوالقاسمی، نبی احمدی، بیژن ارژن، وحید اشجع، احسان افشاری، اسلام انصاری‌فر، مهرداد انتظاری، حسین احمدی محجوب، سعید بیابانکی، مریم‌جلالوند، سیداحمد حسینی، مجتبی حیدری، مرتضی خدمتی، حنیف خورشیدی، آیدا دانشمندی، بنیامین دیلم کتولی، محمدرهام، ایرج زبردست، عقیل زورک، عادل سالم، سجاد سعیدنژاد، پیمان سلیمانی، غلامرضا سلیمانی، حمیدرضا شکارسری، امین شیرزادی، عباس صادقی‌زرینی، امید صباغ نو، پویا صداقت، جلیل صفربیگی، ناصر عاشقی، میلاد عرفان‌پور، علی عطری، اصغر عظیمی مهر، فاطمه غلامی جام، علی فردوسی، محمود فروتن، مرضیه فریدونی، سمیه فلاحی، محمدحسین‌قمری، یاسر قنبرلو، حمزه کریم تباح‌فر، علی‌کریمی کلایه، سیامک کیهانی، مجید محبعلی، مصطفی محدثی خراسانی، فاطمه معماریان، داوود ملک‌زاده، شهلا منصورزاده، سیدمهدی موسوی، شهرام میرزایی، سیدمحمد نظاری، جواد نعمتی، مهدی نقبایی، جواد نوروزی چاپ شده است.

داستان‌هاي من بر خانم‌ها بيشتر تاثير گذاشته است... آن نوع نویسندگی و تلقی از نویسندگی که توسط جوایز، نشریات و مجلات دهه 80 حمایت می‌شد دیگر وجود ندارد... آرمان این است ما چیزی بنویسیم که تبدیل به تصویر شود... 4 زن دارم. می‌شود گفت 4 زن جذاب... موضوع 99 درصد داستان‌هایی که در کارگاه‌های داستان‌نویسی خوانده می‌شد، خیانت بود... سانسور موفق عمل کرده و نفس نویسنده ایرانی را گرفته و و نویسنده ایرانی هم مبارزه نکرده ...
و همان‌جور در احرام. و در همان سرما. و در سنگلاخى دراز كشیدیم. زن‌ها توى كامیون ماندند و مردها بر سینه‏‌كش پاى‏ كوه ... مى‏‌دانستم كه در چنان شبى باید سپیده‌دم را در تأمل دریافت و به تفكر دید و بعد روشن شد. همچنان‌كه دنیا روشن مى‌‏شود. اما درست همچون آن پیرزن كه 40 روز در خانه‌اش را به انتظار زیارت‏ خضر روفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگى و سرما و بى‏‌خوابى چنان كلافه‌ام كرده‌بود كه حتى نمى‏‌خواستم برخیزم. ...
آس و پاس بودم... قصد داشتم به زندان بروم. می‌خواستم کسی را بکُشم یا کشته شوم. بهترین دوستم دو ‌سال قبل خودکشی کرده بود... نمی‌خواستم مفت‌خور باشم... من بخشی از هیچ جامعه‌ای نبودم تا اینکه کم‌کم تبدیل به «جوانی عصبانی در نیویورک» شدم... کل جامعه تصمیم گرفته شما را نادیده بگیرد... بعد از ١٠ ‌سال حمل این کتاب، سرانجام آن را در سه ماه در سوییس به پایان رساندم... یک نویسنده باید همه‌ی خطرات نوشتن آنچه را می‌بیند، بپذیرد ...
با عاشق شدن به دختری زیبارو ناخواسته وارد بازی‌های سیاسی می‌شود... دست‌کم در قسمت‌هایی از زندگی‌مان دچار حس فریب‌خوردگی یا به تعبیری عامیانه «حس خریت» بوده‌ایم... آونگ شدن هر روزه‌مان در بین سه فضای عشق، سیاست و خیانت را به عریانی به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه ما گاه خود را در میان خریت‌هایمان در این سه فضا گرفتار می‌بینیم... ...
سرگذشت دردناک مردی است که می‌خواهد آزادانه اول «بدی» را و سپس «خوبی» را انتخاب کند بنابراین نخست شیطان و سپس خدا را سرمشق خود قرار می‌دهد. اما بیهودگی این انتخاب را درمی‌یابد. زیرا کاری عبث است که در انزوا و به دور از اجتماع بشری صورت می‌گیرد. صحنه وقایع در آلمان دوره رنسانس است که در آن زمین‌داران با زمین‌داران و روستائیان با زمین‌داران می‌جنگند. ...