[داستان کوتاه] از برگزیده‎ی داستان‎های آنتوان پاولویچ چخوف | رضا آذرخشی و هوشنگ رادپور | جاودان خرد
 

13 اکتبر
خیلی خوشحالم... بالاخره به کوری چشم دشمنان در کوچه‎ی من هم عید شد!
باورم نمی‎شد. حتی به چشم‎های خودم هم اعتماد ندارم‎. از صبح زود در مقابل پنجره‎ی اتاقم مرد قدبلند مومشکی و چشم و ابرو سیاهی مرتبا قدم می‎زند.
سبیل‎هایش عالی است! ... امروز پنجمین روزی است که از صبح زود تا اوایل شب مرتبا جلوی پنجره‎ی اتاق من قدم می‎زند و پیوسته نگاه می‎کند. من چنین وانمود می‎کنم که متوجه او نیستم.

15 اکتبر
امروز از صبح باران سیل‎آسایی می‎بارید. .....
..... با وجود این طفلک مثل روزهای قبل، از صبح زود در مقابل اتاق من قدم می‎زند.
دلم سوخت و برای این که تشویقش کرده باشم چشمکی به او زده و بوسه‎ی هوایی برایش فرستادم. با لبخند دلپذیری جوابم داد.
راستی او کیست؟ خواهرم واریا می‎گوید که این مرد عاشق اوست و فقط به خاطر اوست که در زیر باران سیل‎آسا راه می‎رود و خیس می‎شود... آه چقدر خواهرم بی‎عقل است، مگر ممکن است که مرد موسیاه و چشم و ابرومشکی، دختری موسیاه و چشم و ابرو مشکی را دوست بدارد؟ پس از اینکه مادرم از این ماجرا باخبر شد به ما دستور داد که بهترین لباسمان را بپوشیم و سر و وضعمان را مرتب کرده و در کنار پنجره بنشینیم. او گفت: «شاید این مرد آدم حقه‎بازی است شاید هم آدم خوبی باشد در هر صورت شما کار خودتان را بکنید.»
حقه باز؟ بر عکس. آه مادر جان چقدر تو آدم ساده و احمقی هستی!

16 اکتبر
خواهرم واریا امروز گفت که من باعث ناراحتی زندگی او شده‎ام و در مقابل سعادت و خوشبختی‎اش سدی ایجاد کرده‎ام! من چه تقصیر دارم که او مرا دوست دارد و به خواهرم اعتنایی نمی‎کند؛ پنجره را باز کردم و طوری که کسی نفهمد یادداشت کوچکی را به سویش پرتاب نمودم... کاغذ را خواند. آه چقدر بدجنس است... گچی از جیبش بیرون آورد و با حروف درشت روی آستینش نوشت «بعدا» مدتی در مقابل پنجره قدم زد سپس به آن طرف خیابان رفت و روی در خانه‎ی مقابل با گچ نوشت: «با پیشنهاد شما مخالفتی ندارم ولی بعدا» و فورا نوشته‎ی خود را پاک کرد. چرا قلب من به این شدت می تپد؟

17 اکتبر
امروز واریا با آرنجش ضربه‎ی محکمی به سینه‎ام زد. دخترک کثیف و حسود و مهملی است!
امروز هم مثل روزهای قبل او در زیر پنجره‎ی اتاق راه می‎رفت.
با پاسبان محله تعارف کرد و در حالی که چند بار پنجره ی اتاق مرا به او نشان داد مدتی با یکدیگر آهسته صحبت کردند. حقه‎ای می‎خواهد بزند؟ حتما دارد به پلیس وعده و وعید می‎دهد و او را با خودش همراه می‎سازد. آه مردها! چقدر شما ظالم و بدجنس و در عین حال موجودی عالی و دوست‎داشتنی هستید!

18 اکتبر
دیشب پس از غیبت طولانی برادرم «سرژ» از مسافرت برگشت. هنوز داخل رختخوابش نرفته بود که از طرف پلیس او را به کلانتری بردند.

19 اکتبر
مردکه‎ی کثیف پست فطرت. بی همه چیز!
حالا معلوم شد که در تمام مدت این 12روز او در زیر پنجره‎ی ما به خاطر برادرم که پول اداره‎اش را به جیب زده و مخفی شده بود راه می‎رفت و کشیک می‎داد. امروز صبح باز سر و کله‎اش در مقابل پنجره‎ی اتاقم پیدا شد. قدری در خیابان راه رفت و موقعی که خلوت شد، روی در خانه‎ی مقابل نوشت: «حالا دیگر آزادم و در اختیار شما هستم.» از لجم زبانم را در آورده و به او نشان دادم... حیوان پست فطرت!
 

درس‌گفتارهای شفیعی‌کدکنی درباره فرمالیسم... کسی که می‌گوید فرم شعر من در بی‌فرمی است، شیاد است... مدرنیسم علیه رئالیسم سوسیالیستی قیام کرد... فلسفه هنر در ایران هنوز شکل نگرفته است... فرمالیسم در ایران زمانی پذیرفته می‌شود که امکان درک همه جریان‌های هنری و ادبی برای افراد به لحاظ اندیشگی فراهم باشد... اسکاز، مایگان(تماتیکز) و زائوم مباحثی تازه و خواندنی است ...
راوی یک‌جور مصلح اجتماعی کمیک است... در یک موسسه همسریابی کار می‌کند. روش درمانی‌اش بر این مبناست که به‌جای بحث برای حل مشکل مراجعین، صورت مساله را پاک می‌کند... روزی دوبار عاشق می‌شود... همسر یواشکی، گروه‌(1+2) و راهکار راضی کردن نگار به ازدواج (چانه‌زنی از بالا و فشار از پایین) حکایت هجو گره‌های کور سیاستگذاری‌هاست... آنها که زندگی را دو دستی می‌چسبند زودتر از بقیه می‌میرند. ...
بوف کور را منحط می‌خواند و سنگ صبور را تلاشی رقت‌آور برای اثبات وجود خویش از جانب نویسنده‌ای که حس جهت‌یابی را از دست داده... پیداست مترجم از آن انگلیسی‌دان‌های «اداره‌جاتی» است که با تحولات زبان داستان و رمان فارسی در چند دهه اخیر آشنایی ندارد، و رمانی را مثل یک نامه اداری یا سند تجارتی، درست اما بدون کیفیت‌های دراماتیک و شگردهای ادبی ترجمه کرده است... البته 6 مورد از نقدهای او را هم پذیرفت ...
می‌گوید کسی که بابی باشد مشروطه‌خواه نمی‌شود و از طرفی دیگر عده کثیری از فعالان موثر در مشروطه را در جای‌جای آثارش بابی معرفی می‌کند و البته بر اثر پافشاری مجری برنامه اندکی از دیدگاه خود عقب‌نشینی می‌کند... مجری می‌پرسد: «حسن رشدیه را هم بابی می‌دانید؟» و نویسنده در جواب می‌گوید: «بله.» در برابر مواجهه با سوال بعدی مبنی بر اینکه «سند دارید؟» جواب می‌دهد: «خیر.» ...
گفت‌وگو با مردی که فردوسی را برای بار دوم دفن کرد... روایتی کوتاه و دیدنی از نبش قبر، تخریب و بازسازی آرامگاه فردوسی و دفن دوباره حکیم طوس در 1347 شمسی... ...