[داستان کوتاه]
ترجمه‌ رضا آذرخشی و هوشنگ رادپور

13 اکتبر
خیلی خوشحالم... بالاخره به کوری چشم دشمنان در کوچه‎ی من هم عید شد!
باورم نمی‎شد. حتی به چشم‎های خودم هم اعتماد ندارم‎. از صبح زود در مقابل پنجره‎ی اتاقم مرد قدبلند مومشکی و چشم و ابرو سیاهی مرتبا قدم می‎زند.
سبیل‎هایش عالی است! ... امروز پنجمین روزی است که از صبح زود تا اوایل شب مرتبا جلوی پنجره‎ی اتاق من قدم می‎زند و پیوسته نگاه می‎کند. من چنین وانمود می‎کنم که متوجه او نیستم.

15 اکتبر
امروز از صبح باران سیل‎آسایی می‎بارید. .....
..... با وجود این طفلک مثل روزهای قبل، از صبح زود در مقابل اتاق من قدم می‎زند.
دلم سوخت و برای این که تشویقش کرده باشم چشمکی به او زده و بوسه‎ی هوایی برایش فرستادم. با لبخند دلپذیری جوابم داد.
راستی او کیست؟ خواهرم واریا می‎گوید که این مرد عاشق اوست و فقط به خاطر اوست که در زیر باران سیل‎آسا راه می‎رود و خیس می‎شود... آه چقدر خواهرم بی‎عقل است، مگر ممکن است که مرد موسیاه و چشم و ابرومشکی، دختری موسیاه و چشم و ابرو مشکی را دوست بدارد؟ پس از اینکه مادرم از این ماجرا باخبر شد به ما دستور داد که بهترین لباسمان را بپوشیم و سر و وضعمان را مرتب کرده و در کنار پنجره بنشینیم. او گفت: «شاید این مرد آدم حقه‎بازی است شاید هم آدم خوبی باشد در هر صورت شما کار خودتان را بکنید.»
حقه باز؟ بر عکس. آه مادر جان چقدر تو آدم ساده و احمقی هستی!

16 اکتبر
خواهرم واریا امروز گفت که من باعث ناراحتی زندگی او شده‎ام و در مقابل سعادت و خوشبختی‎اش سدی ایجاد کرده‎ام! من چه تقصیر دارم که او مرا دوست دارد و به خواهرم اعتنایی نمی‎کند؛ پنجره را باز کردم و طوری که کسی نفهمد یادداشت کوچکی را به سویش پرتاب نمودم... کاغذ را خواند. آه چقدر بدجنس است... گچی از جیبش بیرون آورد و با حروف درشت روی آستینش نوشت «بعدا» مدتی در مقابل پنجره قدم زد سپس به آن طرف خیابان رفت و روی در خانه‎ی مقابل با گچ نوشت: «با پیشنهاد شما مخالفتی ندارم ولی بعدا» و فورا نوشته‎ی خود را پاک کرد. چرا قلب من به این شدت می تپد؟

17 اکتبر
امروز واریا با آرنجش ضربه‎ی محکمی به سینه‎ام زد. دخترک کثیف و حسود و مهملی است!
امروز هم مثل روزهای قبل او در زیر پنجره‎ی اتاق راه می‎رفت.
با پاسبان محله تعارف کرد و در حالی که چند بار پنجره ی اتاق مرا به او نشان داد مدتی با یکدیگر آهسته صحبت کردند. حقه‎ای می‎خواهد بزند؟ حتما دارد به پلیس وعده و وعید می‎دهد و او را با خودش همراه می‎سازد. آه مردها! چقدر شما ظالم و بدجنس و در عین حال موجودی عالی و دوست‎داشتنی هستید!

18 اکتبر
دیشب پس از غیبت طولانی برادرم «سرژ» از مسافرت برگشت. هنوز داخل رختخوابش نرفته بود که از طرف پلیس او را به کلانتری بردند.

19 اکتبر
مردکه‎ی کثیف پست فطرت. بی همه چیز!
حالا معلوم شد که در تمام مدت این 12روز او در زیر پنجره‎ی ما به خاطر برادرم که پول اداره‎اش را به جیب زده و مخفی شده بود راه می‎رفت و کشیک می‎داد. امروز صبح باز سر و کله‎اش در مقابل پنجره‎ی اتاقم پیدا شد. قدری در خیابان راه رفت و موقعی که خلوت شد، روی در خانه‎ی مقابل نوشت: «حالا دیگر آزادم و در اختیار شما هستم.» از لجم زبانم را در آورده و به او نشان دادم... حیوان پست فطرت!

برگزیده‎ی داستان‎های آنتوان پاولوویچ چخوف. انتشارات جاودان خرد

شاید هیتلر را به عنوان شخصی بشناسند که بیشتر به جای خواندن کتابها آنها را می‌سوزانده است، ولی باید این حقیقت را بعد از سالها منتشر کرد که تنها نیروهای آمریکایی بعد از اشغال آلمان، حدود 3هزار جلد کتاب را از کتابخانه‌ی شخصی هیتلر در مونیخ به کتابخانه‌ی کنگره آمریکا منتقل کردند... هیتلر در جایی گفته است؛ در طول جنگ جهانی دوم هر شب یک کتاب می‌خوانده و در حقیقت تمام نیازهای خود را از این کتاب ها رفع می‌کرده است! ...
در میان صدها هزار عنوان کتاب مدیریت و رهبری موجود در بازار کدام یک می‌توانند نگرش صحیحی را در ما ایجاد کنند؟ این سوالی است که نه از نویسندگان آن کتاب‌ها و نه از خوانندگانشان می‌توان پرسید، بلکه فقط مدیران موفق جهان هستند که نمود عینی عمل به مفاهیم این کتاب‌ها هستند... این کتاب آنقدر برای خانم وایت‌من اهمیت دارد که همه کارمندان خود را مجبور به مطالعه آن کرده است. ...
این سه زن جوان سمبلی از سه چهره مدرن از جامعه معاصرند... تنهایی سختی را در غیبت همسری که عاشقش بوده و اکنون نیز هست، تجربه می‌کند... با درخواست ویزایش برای رفتن به فرانسه موافقت نمی‌شود و او مجبور است زندگی دیگری را تجربه کند... تردید شبانه برای تصمیم گرفتن درباره زندگی‌اش غیرعادی و فلج‌کننده است... فرد چنان در حاشیه‌ها درجا می‌زند که آینده به محاق می‌رود... زندگی اگر که تحقق نیابد رنج‌آور می‌شود ...
این سفرنامه در چارچوب ادبیات مهاجرت، یعنی در مقوله ادبیاتی که نویسندگان رانده‌شده از آلمان هیتلری در غربت و مهاجرت نوشتند، خیلی پرآوازه نیست، چون‌که به جزئیات زندگی مردم آلمان در شرایط دشوار و وحشت‌آلود حکومت نازی‌ها چندان نمی‌پردازد. از دید ادبیات هجرت رمان «مفیستو»، اثر پسر ارشد توماس مان، یعنی کلائوس مان، همچنین داستان‌های کوتاه برتولد برشت با عنوان «ترس و نکبت رایش سوم» شهره‌ترند... قاضی با انتخاب «دون كیشوت» گامی بسیار دلنشین و پربرکت در راه ترجمه برداشته است، شوخ‌طبعی و طنز ذاتی او موجب ...
جهان در نفس خود زنانه است و زاینده و مایل به مهر... اگر بگویم آن دوره از روزگار ما منفک نیست و نگرش ما به جهان هنوز شبیه آن دوران است و ما هنوز به شیوه‌ آن دوران درجا می‌زنیم حرف تازه‌ای زده‌ام؟... مجسم کنید 25 یا 30 نسل قبل از ما، پدران‌مان پشت دروازه‌های ری یا نیشابور یا اصفهان چه روزگار پرهراسی را گذرانده‌اند، آن زمان که خبر نزدیک‌شدن سپاه مغول یا تیمور یا آغامحمدخان را شنیده‌اند. و قبل از آن... ...