مگر می توان خاموش ماند و دم نزد؟ گیرم بهانه قطعی اینترنت بهانه خوبی باشد برای سکوت. با آن نویسنده شروری که درون تو نفس می کشد و مدام نهیب می زند: چرا خفقان گرفته ای چه می توان کرد؟

چطور می توان توجیهش کرد که در زمانه فتنه هم چون شتر نر دوساله می باید بود تا نه شیری برای دوشیدن مغرضان و معاندان داشته باشی و نه پشتی برای سواری دادن به اهل سیاست. هیچ رقمه توی کتش نمی رود. می گوید: عمری به سیاه نمایی و همدستی با دشمنان انقلاب متهم بوده ای و تا به خاطر داری مردرندان سیاست باز از گرده ات بالا رفته اند، حالا که دیده ای هوا پس است اهل حکمت شده ای؟ می گویی: ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. می گوید: اول این که ماهی را هر وقت از آب بگیری می میرد، دوم این که آب که از سر گذشت چه یک نیزه چه صد نیزه،شما این بار هم ناپرهیزی کن وقت برای توبه بسیار است. ظاهرا چاره ای نیست. بچه گرگ پروریده ای و حالا باید به تبعاتش هم تن دهی. این جوری هاست که مجبور می شوی علیرغم قولی که به خودت داده ای یک بار دیگر خام آن نویسنده شرور شوی و دست به قلم که:

من عقلم به خیلی چیزها قد نمی دهد از جمله اقتصاد. نه این که خودم بخواهم، نه، بارها و بارها از دوستان اهل فن خواسته ام به زبان ساده به من توضیح دهند که فی المثل چرا باید قیمت دلار هی بالا و پایین شود؟ یا این که بنزین اگر گران بشود دقیقا چه اتفاقی می افتد؟ آن بندگان خدا هم همه سعی شان را به کار برده اند تا موضوع را به ساده ترین شکل ممکن توضیح دهند و بنده را شیرفهم کنند اما تلاششان ثمری نداشته و مسائلی از این دست کماکان برایم لاینحل مانده.

این را گفتم تا بگویم چون در ماجرای افزایش قیمت بنزین از بیخ عربم اصلا موضعی ندارم که آن را بیان کنم. اما این را خیلی خوب می فهمم که خیلی ها نسبت به این موضوع اعتراض دارند. درست یا غلط بودن این اعتراض ها اصلا مهم نیست. مهم این است که این اعتراض ها باید شنیده شود.

من نه طرف این اصلاح طلبان سوسول مزاجم که هرگاه کار بیخ پیدا می کند پیشنهاد می دهند هایدپارک درست کنیم تا ملت بروند آن جا و حنجره پاره کنند و نه طرف این اصولگراهایی که هرگاه معترضان علیه رقبایشان به خیابان می آیند ته دلشان غنج می رود و سرخوردگی مردم را فرصتی می دانند برای انتخابات بعدی. من اگر قرار باشد طرف کسی باشم طرف مردم پابرهنه ای هستم که چهل سال است در سودای تحقق عدالت از بذل جان و مال خود دریغ نورزیده اند و هیچ وقت شایسته و بایسته مقام و منزلتی که داشته اند قدر ندیده اند. حالا که سر و صداها خوابیده و به قول داروغه چی ها: شهر در امن و امان است، بد نیست زعمای قوم عقلشان را بگذارند روی هم و برای اعتراضات آینده فکری کنند.

این که عده ای فرصت طلب همواره در کمینند تا به اعتراضات به حق مردم سمت و سوی دیگری بدهند که چیز عجیبی نیست. اصلا اگر غیر از این باشد باید تعجب کرد. اما کسی برای همان معترضان اولیه که تقریبا همگان به بی غل و غش بودنشان گواهی داده اند فکری کرده است؟ چطور می توان صدای آن ها را شنید؟چگونه می توان با آن ها وارد گفت و گو شد؟ چه تمهیدی می توان اندیشید تا مطالبات آن ها به قول شما به آشوب و اغتشاش منتهی نشود؟ بیش از چهل سال از عمر انقلاب می گذرد اما هنوز فکری برای این موضوع مهم نکرده ایم.

اگر اوضاع بر همین قرار و قاعده بماند چهل سال دیگر هم فکری نخواهیم کرد چرا که ظاهرا در سیستم ما چیزی به عنوان گوش تعریف نشده. سر تا پا دهان بوده ایم و همه عمر متکلم وحده. این روزها مدام با خودم فکر می کردم که عیب کار کجا بوده که به این جا رسیده ایم؟

الحمدلله قطعی اینترنت باعث شد چندروزی با کتاب هایم انس و الفت بیشتری برقرار کنم. گفتم شاید پاسخ چنین پرسشی را در کتاب انقلاب اسلامی و وضع کنونی عالم بیابم.

دکتر رضاداوری اردکانی از سوی دشمنانش متهم است که تئوریسین نظام کنونی است و هرچه بر سر ما می رود زیر سر نوشته های اوست. کتاب در سال های نخست انقلاب نوشته شده و طبیعتا همدلی با انقلاب در آن آشکار است. کاملا پیداست متفکر غریب روزگار ما نیز همانند بسیاری از دیگر دردمندان به انقلاب دلبسته بود و گمان می کرد عصر دیگری در تاریخ آغاز شده و با ظهور بشر دیگر و تفکر جدیدی مواجه خواهیم بود.

با این حال تذکرهای بسیار در خور توجهی در همین کتاب یافت می شود که ظاهرا هیچ گوشی برای شنیدن آن ها یافت نشد. و یا آن ها که باید می شنیدند نشیدند و لاجرم کار به جایی رسید که نباید می رسید.

این چند خط را بخوانید: نباید فکر کنیم اگر جنگ تمام شد می توانیم فارغ البال باشیم. آن وقت گرفتاری های دیگری مطرح خواهد شد که شاید بزرگ تر از جنگ باشد. اگر ما این طور فکر کنیم که انقلاب کرده ایم و همه کارها تمام شده است و غرور مارا بگیرد که هر کاری که بخواهیم می توانیم بکنیم در این صورت انقلاب منتفی شده است. اگر واقعا فکر کنیم که مسئله صرفا احراز قدرت حکومت واداره کشور است و عمده این است که چه کسانی در راس قدرت باشند یا چه کسانی نباشند، در این صورت با تاسف باید گفت که انقلاب دچار آفت شده است. آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان و ژاپن و شوروی موافق با ما نیستند. دیگران هم علاقه ای به جمهوری اسلامی ندارند. مستضعفان عالم هم گرفتارند و اگر بتوانند مارا یاری کنند، چشم امید و یاری به انقلاب ما نیز بسته اند. اگر ما مثلا به نزاع قدرت مشغول شویم جمهوری اسلامی را چه کسانی باید حفظ کنند؟ اگر قدرت طلبی بیاید مردم خدای ناکرده دیر یا زود صحنه را ترک می کنند. مردم بازیچه نمی شوند. با اسم و رسم و لفظ هم نمی توان مردم را فریب داد. بی تردید جمهوری اسلامی مراقبان و محافظان صمیمی و صدیقی دارد که قصد ایشان احراز قدرت برای قدرتمندی نیست. در شرایطی که آزادی بهانه دشمن می شود و در عین حال سلب آزادی با روح انقلاب اسلامی مناسبت ندارد، خردمندی بسیار لازم است.( چاپ اول مهر نیوشا. صفحات ۹۶ و ۹۷)

اگر این انذارها در زمانه خود شنیده و جدی گرفته می شد نه ناآرامی های مشهد و اسلامشهر در آغاز دهه هفتاد به وقوع می پیوست و نه بلوای آبان ماه در سال های پایانی دهه نود.

بی شک آنان که در نخستین سال های انقلاب گوشی برای شنیدن نداشتند هم اکنون نیز حوصله شنیدن سخنی غیر از سخنان چرب و شیرین ندارند اما زمانه همیشه حرف هایش را از زبان یک فیلسوف آرام و متین بر زبان نمی آورد و خدا نکند که زمانه شیوه دیگر کند و به جای لطف با زبان قهر سخن بگوید. آن هنگام پنبه در گوش ها نیز می شنوند آن چه را باید بشنوند.

نثر و زبان سرگذشت حاجی بابای اصفهانی آنچنان فوق‌العاده بود که گفته شد اصل این کتاب ایرانی است... «کتاب احمد یا سفینه طالبی»، در‌واقع کتابی درسی در قالب روایی و داستانی است. جلد اول آن ۱۸ صحبت در شناخت جهان است، جلد دوم در چهار صحبت به قوانین مدنی می‌پردازد و جلد سوم مسائل‌الحیات است. رمانی است علمی که در قالب یادداشت‌های روزانه نوشته‌شده و شاید بتوان آن را نخستین داستان مدرن فارسی با شخصیت کودک دانست. ...
به دارالوكاله‌ای فلاكت‌زده می‌رویم در وال‌ استریت؛ جایی كه میرزابنویسی غریب در آن خیره به دیواری آجری می‌ایستد و ساعت‌ها به آن خیره می‌شود... اغلب در پاسخ به درخواست دیگران برای انجام‌دادن كاری می‌گوید ترجیح می‌دهد انجامش ندهد... جالب اینجاست که فیلسوفانی مثل ژیل دلوز، ژاك رانسیر، جورجو آگامبن، اسلاوی ژیژك، آنتونیو نگری و مایكل هارت به این داستان پرداخته‌اند! ...
داستان‌هاي من بر خانم‌ها بيشتر تاثير گذاشته است... آن نوع نویسندگی و تلقی از نویسندگی که توسط جوایز، نشریات و مجلات دهه 80 حمایت می‌شد دیگر وجود ندارد... آرمان این است ما چیزی بنویسیم که تبدیل به تصویر شود... 4 زن دارم. می‌شود گفت 4 زن جذاب... موضوع 99 درصد داستان‌هایی که در کارگاه‌های داستان‌نویسی خوانده می‌شد، خیانت بود... سانسور موفق عمل کرده و نفس نویسنده ایرانی را گرفته و و نویسنده ایرانی هم مبارزه نکرده ...
و همان‌جور در احرام. و در همان سرما. و در سنگلاخى دراز كشیدیم. زن‌ها توى كامیون ماندند و مردها بر سینه‏‌كش پاى‏ كوه ... مى‏‌دانستم كه در چنان شبى باید سپیده‌دم را در تأمل دریافت و به تفكر دید و بعد روشن شد. همچنان‌كه دنیا روشن مى‌‏شود. اما درست همچون آن پیرزن كه 40 روز در خانه‌اش را به انتظار زیارت‏ خضر روفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگى و سرما و بى‏‌خوابى چنان كلافه‌ام كرده‌بود كه حتى نمى‏‌خواستم برخیزم. ...
آس و پاس بودم... قصد داشتم به زندان بروم. می‌خواستم کسی را بکُشم یا کشته شوم. بهترین دوستم دو ‌سال قبل خودکشی کرده بود... نمی‌خواستم مفت‌خور باشم... من بخشی از هیچ جامعه‌ای نبودم تا اینکه کم‌کم تبدیل به «جوانی عصبانی در نیویورک» شدم... کل جامعه تصمیم گرفته شما را نادیده بگیرد... بعد از ١٠ ‌سال حمل این کتاب، سرانجام آن را در سه ماه در سوییس به پایان رساندم... یک نویسنده باید همه‌ی خطرات نوشتن آنچه را می‌بیند، بپذیرد ...