رمان «دارم می­رسم جان­‌جان» به نویسندگی مهدی کرد فیروزجایی از سری رمان­‌های نوجوان انتشارات شهرستان ادب منتشر شد.

به گزارش فارس، فیروزجایی پیش‌­تر کتاب «به هم رسیدن در میانسی» را نیز با انتشارات شهرستان ادب روانه بازار کتاب کرده بود.

مهدی کرد فیروزجایی در گفت‌وگو با خبرنگار فارس درباره این اثر ابراز داشت: «دارم می­رسم جان­‌جان» چهارمین اثرم محسوب می‌شود، دومین اثری است که از سوی شهرستان ادب منتشر شده و سومین رومان نوجوان بنده محسوب می‌شود. وی با بیان اینکه موضوع رمان اجتماعی است توضیح داد: این داستان در دهه ۷۰ می‌گذرد، ماجرای پسری که روز عروسی خواهر ناتنی‌اش اتفاقاتی رخ می‌دهد.

به گفته این نویسنده، او چند روز قبل از عروسی جان جان با او دعوا میکند، در ادامه ماجراهایی رخ می‌دهد که برای نوجوانان جالب خواهد بود.

مهدی کرد فیروزجایی متذکر شد: این رمان در ۱۲۸ صفحه برای نوجوانان نوشته شده است. بریده­‌ای از «دارم می­رسم جان­‌جان» را باهم می­‌خوانیم:

 مرد سبیلو گفت: «پسرت دوچرخه­‌ی ما رو دزدیده.»
مرد صاحبخانه گفت: «یعنی چه آقا! سرتون رو انداختین پایین و اومدین تو حیاط مردم؟ مگه شهر هرته؟!»
مرد سبیلو صاحبخانه را به عقب هل داد و گفت: «می­گم پسرت دوچرخه­‌ی ما رو دزدیده اومده اینجا، اون­‌وقت دوقورت­‌ونیمت هم باقیه؟»
مرد صاحبخانه گفت: «مرد حسابی! من اصلا پسر ندارم.»
همین زمان بود که شروین دستش را از پشت به زیر پیراهنش برد و چیزی فلزی را بیرون آورد. خوب که نگاه کردم دیدم چاقوی ضامن­‌دار است. ضامن چاقو را زد و گذاشت زیر گلوی مرد صاحبخانه و گفت: «ببین، کم­تر از دو دقیقه اون پسری که اومد توی این خونه رو باید تحویلم بدی، وگرنه همین­جا گوش تا گوش سرت را می­‌برم.»

زن در تاریخ انگلستان مطلقا بی‌اهمیت است... در قصه ها عنان زندگی شاهان و فاتحان به دست اوست ولی در واقعیت برده مردان است...زنها باید به چیزهای دیگری به جز آنچه فکر می‌کردند فکر می‌کردند! ... این را بنویس! به آن فکر کن!... تصور کنید شکسپیر خواهری داشت که در نبوغ با او برابری می‌کرد. ولی افسوس که دخترک را هرگز به مدرسه نفرستادند، هیچ وقت نتوانست دستور زبان و منطق یاد بگیرد، پیش از پایان نوجوانی به اجبار ازدواج کرد و سرانجام پس از فرار از منزل جوانمرگ شد. ...
ماگدا آلمانی است و حاصل تجاوز یک افسر روس به مادرش... آیا می‌توان بخش انسانی دیکتاتورها را از اعمال ضد بشری‌شان جدا کرد... هرگز احساس ندامت از اعمالی که در دستگاه هیتلری مرتکب شده بود نداشت... گوبلز می‌خواست نویسنده شود، هیتلر زمانی سعی داشت معمار شود، چرچیل آرزوی هنرمندی در سر داشت، استالین به شاعر شدن فکر می‌کرد و هیملر به کشاورزی علاقه‌مند بود. ...
تب تند دولت برای ساختن جامعه «بدون فقیر» به وضعیتی انجامید که نائومی کلاین آن را «ربودن ضروریات یک زندگی آبرومندانه از میلیون ها شهروند» می نامد... تهیدستان در دهه های ۵٠ و۶۰ شمسی فاقد مکانیسم های نهادی بودند... خیریه شدن اقتصاد ملی... چگونه مردم عادی با مخالفت ها و مقاومت های پراکنده اما فراگیر، دولت را، هرچند موقت، وادار به عقب نشینی کردند... بی عدالتی سیستماتیک و ناکارآمدی حکمرانی ...
از سوراخ کلید، خدمتکارشان را که مشغول حمام کردن است نگاه می‌کند. دلش می‌خواهد داخل شود... به زحمت نوزده سال دارد که انقلاب سوسیالیستی و وحشت بر کشور او سایه می‌گسترد. آیا همین انقلاب نیست که با خشونتهایش به او امکان می‌دهد که از دایره‌ای که مادر به دورش کشیده است فرار کند و بالاخره وارد «زندگی حقیقی» شود... در خانه‌هایی که شاعران به دنیا آمده‌اند زنها حکومت می‌کنند ...
مؤلف اخلاق ناصری تذکر می‌دهد: کودک را با هر کار نیکی که می‌کند، باید تشویق کنند و آفرین گویند، اما هنگامی که رفتارِ زشتی از او سرمی‌زند، باید بسیار مراقب بود که او را به‌صراحت و آشکارا سرزنش نکنند که چرا کار بدی کرده است؛ بلکه این‌طور وانمود کنند که او از روی غفلت و ناآگاهی آن کارِ زشت را انجام داده است... خواجه در سیر تربیت کودک بر وجود بازی و تفریح نیز بسیار تأکید دارد و معتقد است که بازی کردن می‌تواند خاطر کودک را از سختی‌ها و ملالت‌های شئونِ مختلفِ ادب‌آموزی برهاند. ...