پیام حیدر قزوینی | شرق

«ادبیات و انقلاب» [Literatur und Revolution; die Schriftsteller und der Kommunismus] کتابی سه جلدی نوشته «یورگن روله» [Jürgen Rühle] است که جلد دوم آن به تازگی توسط «نشر نی» منتشر شده است. جلد اول کتاب به ادبیات روسیه بعد از انقلاب اکتبر 1917 و جلد دوم به ادبیات چپگرای آلمان می‌پردازد. پس از جنگ اول جهانی در آلمان جمهوری وایمار شکل می‌گیرد و سوسیال‌دموکرات‌ها بر سر کار می‌آیند و یک دوره نسبتا آزاد به وجود می‌آید. اما از نیمه دهه بیستم میلادی فاشیست‌ها شروع به فعالیت می‌کنند و در سال 1933 هیتلر قدرت می‌گیرد و فضای سیاسی آلمان برای نویسندگان کاملا بسته می‌شود و مقدمات جنگ دوم جهانی شروع به شکل‌گیری می‌کند. این کتاب به بررسی نویسندگان و جریان‌های ادبی آلمان در این دوران پرتلاطم پرداخته است. با علی‌اصغر حداد، مترجم کتاب، درباره تفاوت‌های چپ ادبی در روسیه و آلمان و بحث‌های تئوریکی که درباره تعهد نویسنده در این دوران مطرح می‌شود و نیز وضعیت فعلی داستان‌نویسی در ایران گفت‌وگو کرده‌ایم:

نویسندگان چپگرایی که در این کتاب مورد بررسی قرار می‌گیرند به دلیل شرایط متلاطم میان جنگ و انقلاب در آلمان امکان این را دارند تا در فضای بازتری به نسبت نویسندگان چپگرای شوروی به فعالیت بپردازند. این فضای به نسبت آزاد تا زمان قدرت گرفتن هیتلر موجب شکوفایی چپ ادبی در آلمان می‌شود. اگر موافقید گفت‌وگو را درباره تفاوت فضا برای نویسندگان چپگرای شوروی و آلمان شروع کنیم.
این تفاوت فضا نه فقط در آلمان که در کل غرب وجود داشته است. ضمن آنکه باید تفاوتی هم میان کمونیسم و سوسیالیسم قایل شویم، اگر کمونیسم معتقد است که حقیقت و تقریبا تمام حقیقت نزد من است سوسیالیسم چنین ادعایی ندارد و در پی جهانی بهتر برای بشریت است. جریان نویسندگان چپگرا یا سوسیالیست که بعدها عده‌ای از آنها به کمونیسم می‌پیوندند پدیده‌ای است که در قرن بیستم رخ داد و نقطه تبلور و اوج آن هم انقلاب اکتبر 1917 روسیه بود. نویسندگان چپ اوج آمالشان را در این انقلاب می‌دیدند و بر این باور بودند که به واسطه انقلاب اکتبر عرصه‌ای فراخ برای فعالیت آنها فراهم شده است. در شوروی چون ایدئولوژی تبدیل به یک قدرت حکومتی شد، با گذشت چند سال از آغاز انقلاب و مثلا از حدود سال 1920 به این سو استقلال نویسندگان با مخاطره روبه‌رو شد. اما در آلمان نویسندگان دست‌کم تا سال 1933 که هیتلر بر سرکار می‌آید از آزادی برخوردارند. در این زمان نویسندگان آلمانی که حرفی برای گفتن داشتند غالبا مهاجرت کردند و به این دلیل امکان نوشتن همچنان برایشان باقی ماند. به عبارتی نویسندگان آلمان در سال 1933 به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ گروهی که به غرب مهاجرت می‌کنند و همچنان امکان فعالیت دارند و گروهی دیگر که به شوروی می‌روند و گرفتار نظم مسلط می‌شوند و استقلال خود را از دست می‌دهند. البته در این بین نویسندگانی چه با ملیت شوروی و چه غیر آن بودند که به صور گوناگون مقاومت کردند و کار خود را پیش بردند.


‌ شرایط آلمان در این دوران هنر و ادبیات آلمان را با تغییرات بسیاری مواجه می‌کند. مهم‌ترین تغییرات ادبیات آلمان در این زمان چیست؟
تا پیش از این نویسندگان ادبی بر این باور بودند که نویسنده باید نظاره‌گر تاریخ باشد و خود را درگیر کشمکش‌های روزمره زندگی و سیاست نکند. این مساله را برشت در شعر مشهور «به آیندگان» هم مطرح می‌کند: «می‌گویند: بنوش و بخور! از اینکه ‌داری شاد باش!/ اما چگونه می‌توانم بنوشم و بخورم،/ آنجا که خوراک را از چنگ گرسنه‌ای می‌ربایم،/ و تشنه کامی در حسرت جام پرآب من است!/ با این همه می‌نوشم و می‌خورم...» نویسندگان بر سر یک دوراهی قرار می‌گیرند که آیا هنوز هم می‌توان کنار کشید و نظاره‌گر بود و کاری نکرد؟ یا اگر قرار است وارد میدان عمل شوند دستانشان آلوده خواهد شد. تا پایان جنگ دوم جهانی این مساله به شدت ادامه دارد که «دست‌های آلوده» سارتر به همین موضوع می‌پردازد. پیش از اینکه سارتر این مساله را مطرح کند، در آلمان مثلا هاینریش مان یا فویشتوانگر به این مساله می‌پردازند که نویسندگان دیگر نمی‌توانند به بهانه اینکه دستانشان آلوده نشود کنار بکشند. اگر نویسنده مبارزه نکند نیروهای متحجر مبارزه می‌کنند و آنها پیروز خواهند شد. پس نویسندگان باید دارای جبهه یا موضع باشند. در اینجا سوژه‌های ادبیات اساسا به سوژه‌های جدیدی بدل می‌شوند و چیزهایی به وجود می‌آید که در قرن 19 به این شکل وجود نداشته است.


‌ ادبیات آلمان در این دوران جریان‌های مختلفی را از سر می‌گذراند که هریک به نوعی همین مساله دخالت ادبیات در وضعیت اجتماعی را طرح می‌کنند. مثلا «یورگن روله» اکسپرسیونیسم را به عنوان شورش هنری مطرح می‌کند یا در ادامه به شکل‌گیری رئالیسم انتقادی اشاره می‌کند. به نظر می‌رسد این جریان‌های ادبی و هنری در ارتباط مستقیم با تحولات اجتماعی به وجود می‌آیند. این‌گونه نیست؟
تغییرات ادبی و هنری بیش از هر چیز در پی تغییرات اجتماعی و تاریخی به وجود می‌آیند. در آلمان آن دوران حزب کمونیست اگر که حزب اول نبود حزب دوم به شمار می‌رفت و تعداد کثیری از مردم را می‌توانست به عرصه بیاورد. دورانی است که طبقه کارگر و زحمتکشان به طور عام به صحنه آمده و مطالباتی داشتند و برای مطالباتشان مبارزه می‌کردند. خواسته‌های مردم ادبیات را به واکنش وا می‌داشت که عرصه عمومی جامعه را در آثارشان بازنمایی کنند و نوعی رئالیسم انتقادی یا انتقاد از وضع موجود را وارد آثارشان کنند. در شرایطی که هنوز استقلال و آزادی نویسندگان از بین نرفته است نویسندگان روح آثار خود را مستقیم و بلاواسطه از جامعه می‌گیرند و تصویر جامعه را در اثر خود منعکس می‌کنند. اما درباره اینکه من وضعیت را چگونه می‌بینم، هر نویسنده خود در این مورد تصمیم می‌گیرد و هنوز زمانه‌ای نبوده که حزب بتواند برای نویسنده تعیین تکلیف کند و حتی گاه عکس این رخ می‌داد. از این‌رو نویسندگان در این دوره تصویر واقعی جامعه را آن‌گونه که به ذهنشان می‌رسید بازتاب می‌دادند. این چیزی است که امکان آن در شوروی بعد از دهه 20 به بعد وجود ندارد و نویسنده نمی‌توانست روایت خود از جامعه را ارایه کند در حالی که در آلمان هنوز این اتفاق نیفتاده بود و به همین دلیل بحث‌های بسیار درخشانی میان نویسندگانی مثل لوکاچ، آنا زگرس، فویشتوانگر، هاینریش‌مان و حتی تا حدودی توماس مان درمی‌گیرد که نویسنده چه چیزی را می‌بیند و چه چیزی را باید منعکس کند و چگونه باید منعکس کند. این فضای تئوریک و عملی نوشتن در آلمان دهه 20 است.


‌ یکی از مهم‌ترین بحث‌های تئوریکی که در کتاب مطرح می‌شود بحث میان لوکاچ و آنا زگرس درمورد تصویر جامعه در ادبیات است. آیا نظر لوکاچ مبنی بر انعکاس کلیت جامعه در ادبیات در عصر مدرن امکانپذیر است؟
لوکاچ دو تصویر یا چهره دارد. یک تصویر که به عنوان ایدئولوگ ادبی حزب فعالیت می‌کند و تا مدتی در این چارچوب باقی می‌ماند اما از آنجا که او منتقد بسیار برجسته‌ای است در این چارچوب تنگ باقی نمی‌ماند و تصویر دیگری هم دارد. او این نظر را مطرح می‌کند که نویسندگان باید تلاش کنند که عامیت جامعه را تصویر کنند. به عبارتی تصویر جامعی از اجتماع ارایه کنند که در اینجا به بحث با آنا زگرس می‌پردازد. آنا زگرس می‌گوید من در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که تصویر جامعی از اجتماعم نمی‌توانم ارایه دهم برای اینکه در دوران بحران زندگی می‌کنم. برای نویسندگان قرن 19 و حتی تا آغاز قرن 20 مثل توماس مان، هنوز مواضع نسبتا مشخص است و تصویر مشخصی از جهان وجود دارد. اما در قرن بیستم، جهان اینگونه نیست و نه راه آن چنان پیداست و نه کجراه. تلاشی که لوکاچ می‌کند مبنی بر این است که نویسنده تا چه اندازه باید ذهنش را باز کند تا راه را تشخیص دهد و تصویری که ارایه می‌دهد پانارومای همه دربرگیرنده باشد و نه فقط یک جزیی از ماجرا. در این صورت این دیدگاه در مقایسه با دیدگاه حزب به یک چیز انقلابی بدل می‌شود. لوکاچ خواستار بیان حقیقت در ادبیات است و نهایتا هم که به عنوان مرتد از حزب شناخته می‌شود و بعد از جنگ دوم جهانی و با قیام مجارستان راه لوکاچ از دیدگاه خشک حزبی جدا می‌شود.


‌ فضای آزاد در روسیه فقط چند سالی بعد از انقلاب اکتبر و پیش از به وجود آمدن استالینیسم وجود داشته است. اما تصور نویسندگان آلمانی و به طور عام غربی تا مدت‌ها پس از فجایع دوران استالین همچنان همان تصور فضای اولیه انقلاب است. نویسندگان آلمانی یا غربی چه زمانی به واقعیت‌های موجود پی بردند؟
تا آغاز دهه 30 استالینیسم هنوز به طور کامل در شوروی جا نیفتاده و هنوز بیش‌وکم شرایط آزادی وجود دارد. ضمنا شعارهای کمونیست‌های انقلابی روسیه و گام‌هایی که در دهه 20 برداشتند برای مردم تمام دنیا به شدت گیرا بود. هر انسانی که دوران وحشت‌زای قرن 19 و آغاز قرن بیستم و جنگ جهانی اول را دیده بود، هر انسانی که می‌دید چگونه اقشار پایینی و فرودست اجتماع بی‌پناه می‌شوند و از گرده‌شان کار کشیده می‌شود بی‌آنکه کمترین موهبتی از زندگی داشته باشند، تحت تاثیر شعارهای مسحورکننده انقلابیون روسیه قرار می‌گیرد. کمتر کسی را در این دوران می‌بینیم که اندیشه‌مند باشد و به شکلی جذب این شعارها نشده باشد. سویه دیگر قضیه این است که فعالیت‌های حزب بلشویک در دهه 20 به لحاظ اقتصادی و اجتماعی بسیار خوب است. با سوادکردن مردم، حذف امتیازات اقلیت و دادن امتیازات به توده مردم و توسعه کشور اقدامات بسیار مثبتی بوده است. از این‌رو در وهله اول نویسندگان بیرون از شوروی بحق جذب این شعارها شده بودند. بعد از تیره و تار شدن اوضاع شوروی، مدتی طول می‌کشد تا نویسندگان تصویر جامعه واقعا موجود را درک کنند. مثلا برای نویسنده‌ای مثل آندره ژید تا سال 1937 اوضاع واقعی نامکشوف باقی می‌ماند تا خودش در سفر به شوروی صحنه واقعی شوروی را می‌بیند و از راهی که رفته باز می‌گردد. در جلد سوم همین کتاب صحنه‌ای توصیف می‌شود که بسیار گویاست. ژید روایتی از یک قایق در جنگ جهانی اول ارایه می‌دهد که تکان‌دهنده است. سربازان اتریش در حال فرار از صربستان‌اند و باید از یک رودخانه بگذرند و یک قایق کوچک در اختیار دارند. عده‌ای سوار این قایق شده‌اند و اگر باز هم کس دیگری سوار شود قایق غرق می‌شود. پس آنها که در قایق نشسته‌اند با قنداق تفنگ می‌زنند و حتی با چاقو دست کسانی را که به قایق آویزان شده و می‌خواهند سوار شوند را می‌برند که بتوانند راه را ادامه دهند و نجات یابند. ژید تصویری به این صورت از ماجرا به دست می‌دهد که من حس می‌کنم در قایقی نشسته‌ام که عده‌ای در بیرون قایق در حال غرق شدن‌ هستند. حتی اگر می‌دانستم مایی که در قایق نشسته‌ایم انسان‌های بهتری بودیم باز هم می‌توانستم با قضیه کنار بیایم، اما مساله اینگونه نیست. آنها که بیرون قایق مانده‌اند بهتر از من هستند. این وضعیت ژید را به سمت کمونیسم می‌کشاند که بعدها می‌بیند از قضا در شوروی هنوز وضعیت قایق همانی است که بود.


‌ چرا با روی کارآمدن فاشیسم نویسندگان آلمانی به تاریخ رجوع می‌کنند و رمان تاریخی در این دوران شکوفا می‌شود؟
در آلمان و به‌خصوص در دهه 30 اتفاق جالبی می‌افتد. نویسندگانی مثل هاینریش مان و فویشتوانگر برای آنکه جامعه آن روز خود را تصویر کنند و بگویند چه اتفاقاتی افتاده تا کار به کسی مثل هیتلر کشیده، به تاریخ رجوع می‌کنند و شروع به نوشتن رمان تاریخی می‌کنند. فویشتوانگر می‌گوید من در تاریخ به دنبال خاکستر نمی‌گردم بلکه به دنبال آتش زیرخاکستر هستم. این نویسندگان به واسطه رمان تاریخی سعی می‌کنند که فضای امروز را در یک چارچوب دیگری تصویر کنند و دلایل این وضعیت را شرح دهند. در این شرایط و در این آثار، این مساله که نویسنده نمی‌تواند کناره‌گیری کند نمود می‌یابد و ضمنا بحث کاملا تئوریکی هم آغاز می‌شود که بعدها هم ادامه می‌یابد. مثلا همین مساله بعدها میان کامو و سارتر هم طرح می‌شود و عنصر دیگری وارد داستان می‌شود: مساله‌ای به نام اخلاق. اینکه نویسنده تا چه‌حد تعهد به ایدئولوژی و سیاست به معنای عام دارد و آیا باید مصلحت‌اندیشی کند یا اینکه مساله اخلاق را در داستان مدنظر قرار دهد؛ چیزهایی است که بسیار مورد منازعه بوده‌اند. پس می‌بینیم بحثی که بعد از جنگ دوم جهانی مثلا در فرانسه و توسط کامو و سارتر پی گرفته می‌شود، ریشه در دهه 30 آلمان دارد. نویسنده آلمانی که در این دوره رمان تاریخی می‌نویسد قصد بیان گذشته را ندارد بلکه فقط می‌خواهد صحنه را عوض کند و یک نوع فاصله‌گذاری به وجود بیاورد. موضوع بحث او همان زمان حال است فقط از آن فاصله می‌گیرد، اما مساله همچنان همین وضعیت اکنون است. یک نمونه درخشان از این نوع رمان «زندگی هانری چهارم» هاینرش مان است. هانری برای ملت‌های اروپا صلح می‌خواست و خواهان از بین رفتن جنگ‌های عقیدتی در اروپا بود. اما او می‌دانست که این وضعیت فقط با موعظه به وجود نمی‌آید و باید برای آن مبارزه کرد و در اینجا همان مساله تعهد مطرح می‌شود. همان پرسش اصلی که هنرمند یا فیلسوف چه باید بکند؟ در هانری چهارم این مساله مطرح می‌شود که اگر ادیب و فیلسوف دست به اسلحه نبرد، کسانی دست به اسلحه خواهند برد که برای مردم جز فقر و نکبت چیزی به بار نخواهند آورد. پس نویسنده و روشنفکر باید فعال باشد. در این رمان مساله این نیست که در 400 یا 500 سال قبل چه اتفاقی افتاده است، بلکه این رجوع به تاریخ مبنایی برای تفسیر و نقد امروز می‌شود.


‌ و این همان چیزی است که ادبیات ایران به شدت با فقدان آن روبه‌روست چرا که تاریخ به ندرت مبنای ادبیات ما بوده است. این‌طور نیست؟
بله، سوژه‌های قدیمی برای ما تقریبا چیزهایی دست‌نخورده باقی مانده‌اند و تفسیری هم که از آن صورت می‌گیرد همان چیزی است که در طول سده‌ها وجود داشته است. ما آثار گذشته و تاریخ‌مان را از منظر امروز نگاه نمی‌کنیم. در حالی که با داستان تاریخی به تفسیر جدیدی می‌رسیم و گذشته را آینه‌ای می‌کنیم که امروز در آن منعکس می‌شود. رمان تاریخی این امکان را به نویسنده می‌دهد که تفسیر جدیدی از گذشته ارایه کند و تفسیرها در چارچوب خشک و دربسته‌ای محصور نمانند. در عرصه کلی جامعه ما زمینه شکل‌گیری تفسیرهای مختلف از گذشته که به کار امروزمان بیاید وجود ندارد.


‌ اما به جز قواعد کلی اجتماعی، خود نویسندگان ما هم به خصوص در این سال‌ها هیچ تمایلی به نوشتن اینگونه رمان‌ها نداشته‌اند و داستان‌ها به بیان گزارش‌گونه بدیهیات محدود شده‌اند.
ما اصولا رمان رئالیستی به اصطلاح خطی خیلی کم داریم. در یک سو «دولت‌آبادی» را داریم و در سوی دیگر «هوشنگ گلشیری». این نظر شخصی من است که ما نویسندگانی از جنس دولت‌آبادی یا «احمد محمود» خیلی کم داریم، یعنی نویسندگانی که یک تصویری از یک ایران کلی حتی در یک داستان خطی ارایه دهند که یک مقدار عامیت پیدا کند. ما به هیچ‌وجه تصویری از جامعه‌مان در رمان‌هایمان نداریم. اگر کسی داستان خطی رئالیستی با دید اجتماعی بنویسد تازه دارد نویسنده می‌شود. رمان برای ما هنوز یک چیز خاص روشنفکرانه است و به میان مردم نرفته است. به این دلیل که رمان رئالیستی کم داریم و وقتی این نباشد با‌لطبع رمان تاریخی هم نخواهیم داشت. ما به شدت نیاز به این نوع رمان داریم و به نظر من جوان‌تر‌ها یک مقدار دچار اشتباه‌اند اما از قرار این‌طور نوشتن که امروز باب شده راحت‌تر است. معذرت می‌خواهم که اینقدر صریح نظرم را می‌گویم. امروز این‌طور نوشتن راحت‌تر است اما نوشتن آثار رئالیستی و نوشته‌ای که خواننده عام پیدا کند و گام‌های آغازینی برای یک تفسیر از جامعه باشد به شدت ضروری است. دولت‌آبادی در رمانش منطقه خراسان آغاز قرن بیستم را برای من مجسم می‌کند و من با یک تصویر، آدم‌های آن دوران را می‌بینم و در این آدم‌ها پدربزرگ و پدر خود را می‌یابم. اما این جریان به یکباره قطع می‌شود و من به نویسنده‌ای مثل گلشیری پرتاب می‌شوم. مخالف گلشیری نیستم اما ادبیات گلشیری ادبیات اقلیت و روشنفکری است و در اقلیت هم می‌ماند و راه به جای چندانی نمی‌برد. ما به نویسندگانی مثل دولت‌آبادی و احمد محمود نیاز داریم. گلشیری‌ها هم بنویسند و اتفاقا خیلی هم خوب است. قرار نیست این باشد و آن نباشد اما ما به شدت به آن ادبیات رئالیستی نیاز داریم. آن ادبیاتی که بیش‌وکم مورد سرزنش قرار هم می‌گیرد و با نگاهی بالا به پایین روبه‌رو می‌شود. جریان مقابل می‌گوید ما از این مراحل گذشته‌ایم اما ما از این مراحل مطلقا نگذشته‌ایم و هنوز خیلی کار داریم. من از گلشیری نام بردم چون سرآمد این نوع نوشتن است و از روی شناخت و آگاهانه می‌نویسد. اما در میان آثار جدیدتر که دیگر این آگاهی هم وجود ندارد و همان مساله راحت‌نویسی است. همان چیزی که می‌گوید چون من شعر کلاسیک نمی‌توانم بگویم شعر نو می‌گویم یا من چون نقاشی کلاسیک نمی‌توانم بکشم آبستره کار می‌کنم. در رمان هم همین کار را می‌کنم و این رفتن از گذشته به آینده و از آینده به گذشته به یک فرمول دو دوتا چهارتایی تبدیل شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

روایتگر داستان رویارویی نهایی پرچمداران سیاست عصر پسا مشروطه با باقی‌مانده جنبش تئاترکراتیک قوام یافته‌ در آن عصر است... سارنگ، حین شنیدن قیژوقیژ تختخواب اتاق کناری‌اش، شاهد رژه پیروزمندانه پوسترها و پلاکاردهای رقاصه‌های معروفی چون «رومبا» و «تامارا» برسردر تماشاخانه‌های لاله‌زار است؛ لحظات بهت‌آور و غم‌باری که طی آن می‌شود حتی، پیش درآمد ماهور حضرت اجل به سفارش مرکز حفظ موسیقی سنتی ایران را هم شنید ...
کتابخانه شخصی قزوینی، از نخستین گنجینه‌های نفیس آثار ایران‌شناسی در کشور به شمار می‌رود که از تمام مراکزی که قزوینی به آنها دسترسی داشته فراهم آمده است... برای اوراق، یادداشت‌ها، کاغذها و حتی کارت‌پستال‌های برجای‌مانده در کتابخانه خصوصی یکی از اسلام‌شناسان بنام اروپایی و از هم‌عصران قزوینی، سایتی طراحی شده که تصویر تک‌تک صفحات و مدارک و اسناد مربوط به او، در آن عرضه شده است. نمی‌دانم در ذهن ما چه می‌گذرد؟ ...
داستان پنج زن است: دو خواهر و سه غریبه. زنی بی‌خانمان، مسئول پذیرش هتل، منتقد هتل، روح خدمتکار هتل و خواهر روح... زندگی را جشن بگیریم، خوب زندگی کنیم؛ زندگی کوتاه و سریع است، زود به آخر می‌رسد... بدون روح، جسم نمی‌خواهد کاری به چیزی داشته باشد، فقط می‌خواهد در تابوت خود بخوابد... زبان زنده است: ما کلماتی هستیم که به‌کار می‌بریم... آخرین نبرد برای زندگی، تا آخرین نفس پرواز کردن، رفتن تا مردن. ...
نخستین ژاپنی برنده نوبل ادبیات... کاراکترها دیواری اطراف خود کشیده‌اند و در انزوا با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنند... چندین نامه‌ عاشقانه با هم رد و بدل و برای آینده خود برنامه‌ریزی کردند... یک ماه پس از نامزدی،‌ هاتسویو برای او نوشت که دیگر هرگز نمی‌تواند او را ببیند... در سائیهوجی، معبدی که‌ هاتسویو در آن زندگی می‌کرد، یک راهب به او تجاوز کرده است ...
قاعده‌ این‌ بود که فقط می‌توانستی آثار هم‌شاگردی‌های خودت را بخری... برای ایجاد خلاقیت‌؛ مهارت‌ در فوتبال‌، یا‌ راندرز اهمیتی‌ نداشت، بلکه نقاشی، مجسمه سازی، نوشتن‌ شعر مهم‌ بود... همان طوری از ما می‌ترسید که کسی ممکن است از عنکبوت بترسد... عشاق پیشنهاد «تأخیر»شان را ارائه می‌کنند، تا پیش از اهدای نهایی‌شان چند سال به‌شان مهلت داده شود... ما آثارتان را می‌بردیم چون روح‌تان را آشکار می‌کرد ...