بهانه‌ای است برای اینکه باهم آنجا بمانند تا شب فرا رسد، و این دلیلی به دستشان می‌دهد که خودشان را حلق‌آویز نکنند یا دست‌کم، به هرترتیبی که شده است، وقت را بکشند... اغلب یکی یوغ به گردن دیگری می‌اندازد بی‌آنکه هیچ‌یک از این عمل بهره‌ای ببرند... عصیان، رنج و نومیدی چنان مطلقی را به نمایش می‌گذاشت که آوردن آنها به روی صحنه خطر بزرگی بود... آیا پوچی رنج‌آور زندگی، خود نکته جالبی است؟

در انتظار گودو [En attendant Godot].(Waiting for Godot) ساموئل بکت
در انتظار گودو
[En attendant Godot].(Waiting for Godot) نمایشنامه‌ای فلسفی در دو پرده که ساموئل بکت1 (1906-1989)، نویسنده ایرلندی انگلیسی و فرانسوی‌زبان، نخستین‌بار آن را به فرانسه نوشت و در 1953 منتشر ساخت [ترجمه انگلیسی آن در 1954 منتشر شد]. نمایشنامه از همان آغاز انتشار روی صحنه‌های مهم دنیا رفت. عده‌ای با شور و حرارت آن را رد کردند و عده‌ای دیگر با شور و حرارت بیشتری تحسین کردند و سرانجام نمایشنامه شهرت و افتخار فراوان برای نویسنده‌اش به ارمغان آورد.
در گوشه‌ای از بیابان، که اگر تک‌درختی در آن نبود، مطلقاً خالی شمرده می‌شد، دو ولگرد در انتظار موجودی با نام «گودو» هستند. هرگز او را ندیده‌اند و نمی‌دانند که چرا انتظار او را می‌کشند، آنچه ازش انتظار دارند مبهم است. یگانه چیزی که آنها را در آنجا نگه داشته است و آن‌هم مثل منظره و محیط مبهم است و هیچ‌گونه آرزویی را اقناع نمی‌کند و به هیچ اندیشه مشخصی وابسته نیست، فقط این امر ساده و خام است: او وعده داده است که بیاید. این چشم‌داشت برای آنها گریزگاهی است، بهانه‌ای است برای اینکه باهم آنجا بمانند تا شب فرا رسد، و این دلیلی به دستشان می‌دهد که خودشان را حلق‌آویز نکنند یا دست‌کم، به هرترتیبی که شده است، وقت را بکشند. وقت سرکش است، عقب مانده است، هرطور که دلش می‌خواهد می‌گذرد، سلیقه‌های متضاد دارد، وقتی که می‌خواهی به‌سرعت بگذرد، طول می‌دهد و معطل می‌کند، مثل اینکه مصاحبت این بدبختی‌های عاری از تخیل و محروم از همه‌چیز را دوست دارد. آیا این روز هرگز به پایان نخواهد رسید؟ بالأخره کی، کی صدای زنگ ساعتی را خواهند شنید که باید گودو بیاید؟ استراگون و ولادیمیر از آمدن او حرف می‌زنند و در واقع این موضوع اصلی گفتگوی آنها است و لاینقطع آن را از خود و از همدیگر می‌پرسند و باز می‌پرسند. این احساس به انسان دست می‌دهد که آنها از طنین صدا و از برهوت ناشنوایی که احاطه‌شان کرده است می‌پرسند و صدای مضحک آنها در دل آن گم می‌شود و طنین صدا در شن‌ها دفن می‌شود و آسمان خالی است. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. آنجا آن دو باهم‌اند. اصلاً چرا باهم‌اند؟ دیگر نمی‌دانند. عادت... با وجود این، تحمل همدیگر نیز برایشان آسان نیست.

اغلب یکی از آن دو ول می‌کند و می‌رود. می‌رود که نباشد. اما اسیر عادت است و آن دو باید دوباره همدیگر را بازیابند. به بدبختی‌ها و گرفتاری‌های کوچکشان بپردازند، به خلأ زندگی‌شان و به خاطراتشان که آن‌همه مبهم و نامشخص و آن‌همه نامطمئن است، به حوادثی که ممکن است اتفاق بیفتد و طبعاً اتفاق نمی‌افتد، به آمدن فرضی گودو دلگیر می‌شوند. گفتگویشان از یکنواخت‌ترین تک‌گویی‌ها یکنواخت‌تر است. نویسنده با توانایی ستایش‌انگیزی این یکنواختی را نشان می‌دهد، بی‌آنکه خود در دام آن بیفتد. چیزهایی را تکرار می‌کند، اما با چنان سلیقه و ابتکاری که نه‌تنها ملال نمی‌آورد، بلکه بر حالت کمیک نمایشنامه می‌افزاید. هرچند این نمایشنامه عجیب از هرگونه ماجرایی عاری است، تنوعی در آن وجود دارد: از بیابان جفت دیگری ظاهر می‌شوند. عجیب‌تر از استراگون و ولادیمیر. یک ارباب با برده‌اش! ارباب رفتار نفرت‌آوری با برده دارد. نه‌تنها به جای هر غذایی فقط استخوان‌های جوجه‌ای را که خود می‌بلعد جلو او می‌اندازد، بلکه او را با قساوت دیوانه‌واری شلاق می‌زند. با این‌همه، همان‌طور که استراگون مطیع ولادیمیر است، برده نیز ارباب را تحمل می‌کند. اما ظالم از شکنجه‌ای که می‌کند هیچ‌گونه لذتی نمی‌برد. نویسنده گویی با این تابلو بسیار مختصر اما تأثیرگذار، استثمار انسان به دست انسان را چه در جوامع و چه بین دو فرد نشان می‌دهد که اغلب یکی یوغ به گردن دیگری می‌اندازد بی‌آنکه هیچ‌یک از این عمل بهره‌ای ببرند. این دو عابر لحظاتی در آنجا می‌مانند و ولادیمیر و استراگون را به حیرت می‌اندازند و بالأخره این مجموعه‌ غریب و خشن افسار به گردن و افسار به دست، با سروصدا از آنجا دور می‌شوند. سکوت برقرار می‌شود. ولادیمیر می‌گوید: «باعث شدند که کمی وقت بگذرد». استراگون جواب می‌دهد: «بدون آنها هم می‌گذشت». ولادیمیر می‌گوید: «آری، اما کندتر».

کمی بعد پیکی از راه می‌رسد و خبر می‌دهد که گودو آن شب نخواهد آمد، اما فردا می‌رسد. همه‌چیز از سرگرفته می‌شود. همان گفتگوی حیرت‌زده، بی‌معنی و ترحم‌انگیز (و دقیقاً به همین دلایل، به شدت خنده‌دار) عابران روز پیش دوباره ظاهر می‌شوند. آنها پیر شده‌اند. ارباب ظالم حالا نابیناست و برده لال شده است، تلوتلو می‌خورند، به زمین می‌افتند و با زحمت بلند می‌شوند و اما گودو باز هم خبر می‌فرستد که نمی‌آید. البته خواهد آمد؛ اما فردا. شکی در این نبود که چنین تئاتری این‌همه تازه و بی‌سابقه، عکس‌العمل‌های شدیدی تولید کند. لطیفه، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، سیاست، تغزل، مذهب، اخلاق و طنز و همه زمینه‌های دیگری که تئاتر دنیا از زمان اِشیل تا روزگار ما به کار برده بود، جمع‌آوری شده و به انبار لوازم فرسوده سپرده شده بودند. بکت با تهوری که از نبوغ سرچشمه می‌گرفت، عصیان، رنج و نومیدی چنان مطلقی را به نمایش می‌گذاشت که آوردن آنها به روی صحنه خطر بزرگی بود: یعنی جایی‌که نبودن حرکت، جلوه، شور و نشاط و شگرفی و درخشش (همه خصوصیت‌هایی که در اولین نگاه با موضوعی چنین فلسفی ارتباطی نداشتند) خواه‌ناخواه نمایش را به شکست می‌کشاند. اما بکت چنان بازی‌های خاصی در انبان داشت که می‌توانست این اجازه را به خود بدهد. آیا پوچی رنج‌آور زندگی، خود نکته جالبی است؟ البته خود این نکته به تنهایی نمی‌تواند کارساز باشد. بلکه در یک رشته از جزئیات بسیار ساده، بسیار محقر و بسیار عادی و روزمره منعکس می‌شود که انسان (به‌ویژه اگر بکت باشد) می‌تواند با کمال سادگی نکات خنده‌دار بسیار جذابی را از آنها بیرون بکشد. این نکات در جملات عادی گفتگوهای روزمره فراوان است. هیچ احتیاجی به کلمات مهم نیست. عادی‌ترین کلمات کافی است. کافی است که با نوعی ساده‌لوحی ساختگی به‌کار روند تا ظرافتشان ظاهر شود و به هیجان بیاورد و سرگرم کند و به معصومانه‌ترین صورتی حال و هوای مضحک، غیرعادی، دردناک و لطیفی ایجاد کند. حال و هوایی که در سایه آن این نمایشنامه انقلابی در شمار آثار کلاسیک جهان درآمده است.

رضا سیدحسینی. فرهنگ آثار. سروش

1. Samuel Beckett

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

هرچندسال یک‌بار، مرض مسری وبا به تهران و سایر ولایات ایران می‌آمد... در قم خبری از وبا نبود... به‌وسیله حاجی امام‌قلی‌بیک کدخدا، صادر و واردِ ده قدغن شد... عده اموات تهران در یکی‌دو هفته به روزی سیصدنفر هم رسیده بوده‌ است... وبای عمومی از هندوستان به افغانستان و ایران سرایت کرد... وبا در پطرزبورغ، مرض محلی شده بود. روزهای یکشنبه به جهت تعطیل و گردش مردم، بخصوص عرق‌خوری عمله‌جات، عده مبتلا که در ظرف هفته کم شده بود، باز زیاد می‌شد ...
به اروپا رفت و به عنوان دبیر سفارت ایران مشغول به کار شد... با همکاری جهانگیرخان و قاسم‌خان، روزنامه جنجالی صوراسرافیل را منتشر کردند... علاوه بر اینکه با دخو امضاء می‌کرد با عباراتی چون: برهنه خوشحال، جغد، خادم‌الفقرا، خرمگس، دخوعلی، دمدمی، رییس انجمن لات و لوت‌ها و نخود هر ‌آش هم امضا می‌کرد... تاسیس جمعیت مبارزه با بی‌سوادی... بعد از کودتا بارها بازجویی شد... ...
شعر نو به علت وجود توللی و من (سایه) و نادرپور و بعد اخوان و حتی دکتر اسلامی ندوشن به کرسی نشست ... طبیعی است که به این باور برسد که خاتم‌الشعراست و تنها او نجات‌دهنده شعر نیمایی است... شعر و زندگی او هیچ نسبتی با تفکر مدرن ندارد و در هیچ شعری به نیمایی و تفکر نیمایی شبیه نیست... همه چیز را برای خود می‌خواهد و خود را برتر و بهتر از دیگران می‌پندارد... در سراسر خاطرات او آدم‌ها سیاه و سفیدند... ...
ما سه‌چهارم عمرمان را به خواستن و نتوانستن می‌گذرانیم... نظر به این‌که آن بالا نوشته شده وجود من برایتان ضروری است، من می‌توانم از این مزیت هر چند دفعه‌ای که موقعیت اجازه دهد، سوء‌استفاده کنم... ضوابط اخلاقی، مقرراتی است که به نفع خودمان برای سایرین وضع می‌کنیم... هیچ‌کس نمی‌داند این چرخ گردون چه می‌خواهد یا چه نمی‌خواهد، چه‌بسا خودش نیز نداند! ...
رمانی برای کودکان و نوجوانان که در 1865 منتشر شد... داستان یک رؤیاست... ناگهان از طریق یک تونل به محل ناشناخته‌ای پرتاب می‌شود و از اینجا اتفاقات عجیب و غریب بعدی شروع می‌شود... جلدها تنوع حیرت انگیزی دارند. طراحی‌ها اگرچه به ماجراها و شخصیت‌های عجیب و غریب کتاب پایبندند ولی خلاقیت در فرم، خلاقیت در رنگ و خلاقیت در شخصیت پردازی، نتایج شگفت انگیزی رقم زده است. ...