یادداشتی بر رمان «مارا با برف نوشته‌اند» نوشته نسیم توسلی | اعتماد
 

هویت زن در اکثر نظام‌های مردانه حالتی منفعلانه پیدا می‌کند؛ به نوعی که شبیه موجودی بی‌اراده می‌شود. در این راستا باید راهی بیابد که بتواند در مقابل این نظم بسته سخت، دست به طغیان و شورش بزند و امیال خود را بازیابد و آن، راهِ سرپیچی است. سرپیچی، یک کردار ساختارشکن و ساختارساز و گذر از مرزهای مرسوم است. سرپیچی می‌تواند انقلاب درونی و بیرونی بار آورد. این ویژگی برای روان ضروری است. هیچ‌چیز به اندازه امری که به ما مجال می‌دهد تا خود را آزاد یابیم لذت ندارد. سرپیچی به وجود آمده تا تجربه شخصی شادمانی را که بخش جدایی‌ناپذیر اصل لذت است، همراهی کند.
رمان کوتاه «ما را با برف نوشته‌اند»، نوشته نسیم توسلی _ نشر آگه _ روایت تلاش برای رسیدن به شادمانی و فاعلیت دختری به نام بهار است. بهار مهندس نساجی و در آستانه ازدواج با عماد پسر کارخانه‌داری است. داستان حول محور بهار می‌گذرد. گریزهای کلی و جزیی زیادی به زمان گذشته دارد. عملکرد بهار به نوعی تلاشی به نظر می‌رسد برای احیای دوباره خانواده‌اش که در جریان وقایع تاریخی سیاسی اصلاحات ارضی از عرش به فرش رسیده‌اند.

مارا با برف نوشته‌اند نسیم توسلی نقد رمان

احیا شدن خود و فاعلیت از کلیدواژه‌های اصلی این رمان محسوب می‌شود. اما در ابتدای رمان کمی فرق می‌کند. آنچه از بهار در پیش چشم داریم دختری تمام‌قد متصل به تاریخ اجدادی‌اش، نمادی از نظام بسته و سخت است به‌طوری که وقتی خودش را معرفی می‌کند کاملا مشخص می‌شود که او در همان نظامی است که می‌گوییم فاعلیت را از او ربوده و او را منفعلانه در ید قدرت جزمی خود قرار داده است: «من بهار حریرچی نوه نصرالله‌خان حریرچی مالک کلاته‌های قُزلُق و چمگرد در گِزِ خراسان... هنوز هم می‌خواهم نادرشاه را احضار کنم.»
این ویژگی رابطه ازدواج بهار و عماد را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد، یعنی ما همان نظام سخت را می‌بینیم که سایه‌اش را بر سر زندگی خصوصی شخصیت این رمان نیز انداخته است. می‌گوید: «از همان لحظه‌ای که انگشت‌هایش لابه‌لای انگشت‌های باریکم قفل شد و تصمیم گرفتیم تا آخر عمر باهم بمانیم حس کردم روز به روز سایه نادرشاه داشت کم و کم می‌شود... انگار نادرشاه قهر کرده باشد.»

تلاش دیگر بهار در حیطه کارش است. زمانی که از کارخانه پدر عماد می‌خواهند کسی را برای ماموریت به مشهد بفرستند، او به هر دری می‌زند و درنهایت به واسطه عماد راهی مشهد می‌شود تا از کارخانه نخ‌ریسی خسروی بازدید کند. «داشتم برمی‌گشتم به باقیمانده‌های آقاجان نصرالله‌خان.» در اینجا نیز بهار نوعی ادای دین به آن میراث اجدادی را نشان می‌دهد. عماد می‌گوید: «همه خوشحالیت واسه رفتن به اون کارخونه‌ست نه مشهد.»
همه تلاش بهار در راستای عدول از منفعل ماندن به رهایی خودش ختم نمی‌شود، برای همین همیشه حس سردرگمی را در خود درک می‌کند. درست است که با ازدواج و تصمیمات اینچنینی سعی بر بازگرداندن هویت از دست رفته خانواده و خودش دارد. «خانواده ما غصه‌خورشان ملس است. اصلا غصه هزارویک چیز مملکت بر دوش ماست.» اما همه تلاشش فقط به نجات خانواده‌اش منجر می‌شود و خودش در این روال رهایی نمی‌یابد زیرا رویکردهایی که اتخاذ می‌کند به‌طور ناخودآگاه در راستای همان مجموعه انفعال است. یعنی بهار هنوز مجموعه‌ای از گفتار است که می‌گوید: «زن هم باید در راستای برگرداندن میراث اجدادی از خود مایه بگذارد.»

بهار می‌خواهد با عماد ازدواج کند تا میراث مُرده اجدادی را احیا کند. «قبل از آمدن عماد نادرشاه هرشب بود نشسته بر اسب بلندپایی.» در اینجا هم خودش و هم اعمالش در نظامی منفعلانه نظام‌مند می‌شود. تنها زمانی گسست بین خود بهار و آن نظم اشاره شده ایجاد می‌شود که به خودش رجوع می‌کند و درون خود احساس ضعف و درخودماندگی و نوعی اجحاف و حس تنهایی می‌بیند. آنگاه درمی‌یابد که باید از خود سوژه‌ای مستحکم و دگرگون بسازد. بر این اساس او در رابطه‌اش با عماد بازنگری می‌کند. «حالا باید بایستم و تمام راه رفته را برگردم. باید به تمام این دو سال، به روزهای خوب و بدمان شک کنم... پشت می‌کنم به پارک کسمایی و می‌آیم بیرون... چشمم می‌افتد به آپارتمان‌مان و پنجره آخر طبقه چهارم... اتاقم تنها نقطه روشن...»
روشنایی اتاق روشنایی بهار است. او به انسان متولد شده می‌ماند که از قلمرو ساختاری سخت سرپیچی کرده و خود تازه‌اش را یافته است. از این پس با بهار منفعل روبه‌رو نیستیم بلکه با خود برسازنده‌ای مواجه می‌شویم که قرار است زندگی‌اش را طور دیگری ادامه دهد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بزرگ ترین رمان انگلیسی قرن نوزدهم... شرح و نقد زندگی چند خانواده ... دورتا بروک دختر جوانی است که به درخواست ازدواج کشیشی فرتوت و دانشمند! به نام ادوارد کازوبن پاسخ مثبت می‌دهد. این ازدواج نشانه‌ای از احساسات و عقاید افراطی... دلایل شکست یا موفقیت ازدواج‌های میدل مارچ از جمله رزاموند زیبا و دکتر لایدگیت، فرد وینسی و مری گارت و در نهایت لادیزلا و دورتا را بررسی می‌کند... ...
روایتگر داستان رویارویی نهایی پرچمداران سیاست عصر پسا مشروطه با باقی‌مانده جنبش تئاترکراتیک قوام یافته‌ در آن عصر است... سارنگ، حین شنیدن قیژوقیژ تختخواب اتاق کناری‌اش، شاهد رژه پیروزمندانه پوسترها و پلاکاردهای رقاصه‌های معروفی چون «رومبا» و «تامارا» برسردر تماشاخانه‌های لاله‌زار است؛ لحظات بهت‌آور و غم‌باری که طی آن می‌شود حتی، پیش درآمد ماهور حضرت اجل به سفارش مرکز حفظ موسیقی سنتی ایران را هم شنید ...
کتابخانه شخصی قزوینی، از نخستین گنجینه‌های نفیس آثار ایران‌شناسی در کشور به شمار می‌رود که از تمام مراکزی که قزوینی به آنها دسترسی داشته فراهم آمده است... برای اوراق، یادداشت‌ها، کاغذها و حتی کارت‌پستال‌های برجای‌مانده در کتابخانه خصوصی یکی از اسلام‌شناسان بنام اروپایی و از هم‌عصران قزوینی، سایتی طراحی شده که تصویر تک‌تک صفحات و مدارک و اسناد مربوط به او، در آن عرضه شده است. نمی‌دانم در ذهن ما چه می‌گذرد؟ ...
داستان پنج زن است: دو خواهر و سه غریبه. زنی بی‌خانمان، مسئول پذیرش هتل، منتقد هتل، روح خدمتکار هتل و خواهر روح... زندگی را جشن بگیریم، خوب زندگی کنیم؛ زندگی کوتاه و سریع است، زود به آخر می‌رسد... بدون روح، جسم نمی‌خواهد کاری به چیزی داشته باشد، فقط می‌خواهد در تابوت خود بخوابد... زبان زنده است: ما کلماتی هستیم که به‌کار می‌بریم... آخرین نبرد برای زندگی، تا آخرین نفس پرواز کردن، رفتن تا مردن. ...
نخستین ژاپنی برنده نوبل ادبیات... کاراکترها دیواری اطراف خود کشیده‌اند و در انزوا با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنند... چندین نامه‌ عاشقانه با هم رد و بدل و برای آینده خود برنامه‌ریزی کردند... یک ماه پس از نامزدی،‌ هاتسویو برای او نوشت که دیگر هرگز نمی‌تواند او را ببیند... در سائیهوجی، معبدی که‌ هاتسویو در آن زندگی می‌کرد، یک راهب به او تجاوز کرده است ...