حکایت مردی است که به تازگی از همسرش که او را خیلی دوست دارد، به طور غیر رسمی جدا شده و با دختر هفت ساله اش گل گیسو زندگی می‌کند... دختری تهرانی که بر خلاف عقیده‌ی پدرش برای تحصیل در رشته‌ی تئاتر راهی شهرستان شده به طور فعال خودش را وارد زندگی راوی می‌کند... خود را متفاوت از اکثریت جامعه‌ی خویش می‌پندارد، تمام هم و غمش این است که کافه اش با سایر کافه ها متفاوت باشد

«کافه پیانو» شرح عقاید و روزمرگی یک دانش آموخته‌ی حقوق است که نتوانسته یا نخواسته در راستای استانداردهای جاری کشور در رشته‌ی خود مشغول به کار شود. او مدتی از عمر خویش را به انتشار مجله‌ای در تهران گذرانیده و در فروش نشریه خود با اقبال مواجه نشده است. از سر ناچاری به شهر بزرگ دیگری (احتمالاً مشهد) نقل مکان کرده و در آنجا مدتی به عنوان پیشخدمت در یک کافه کار کرده و سپس به تقلید از کافه‌های قدیمی لاله زار تهران (که محلی برای آمد و شد روشنفکران آن دوره بوده است) کافه‌ای به نام «کافه پیانو» باز کرده است. او که خود را متفاوت از اکثریت جامعه‌ی خویش می‌پندارد، تمام هم و غمش این است که کافه‌اش با سایر کافه‌ها متفاوت باشد و با وجودی که شأن خود را بالاتر از کافه داری می‌پندارد اما در عین حال تنها دلیلش برای کافه داری، امرار معاش از طریقی است که نخواهد برای کاری که می‌کند به کسی جواب پس بدهد.

کافه پیانو فرهاد جعفری

داستان به صورت اول شخص مفرد روایت می‌شود و حکایت مردی است که به تازگی از همسرش که او را خیلی دوست دارد، به طور غیر رسمی جدا شده و با دختر هفت ساله‌اش گل گیسو زندگی می‌کند. دختری که خواندن و نوشتن را هنوز کامل فرا نگرفته اما ظاهراً خیلی بیشتر از سن خود می‌فهمد. راوی تا می‌تواند از عیب و ایرادهای همسرش پری سیما در داستان تعریف می‌کند. اینکه او شخصیتی وسواسی و سرمایی است و همیشه‌ی خدا سردش است. در کمرکش داستان دختری تهرانی که بر خلاف عقیده‌ی پدرش برای تحصیل در رشته‌ی تئاتر راهی شهرستان شده و در همسایگی کافه زندگی می‌کند، به طور فعال خودش را وارد زندگی راوی می‌کند و تا پایان داستان ذهن راوی و خواننده را به خود مشغول می‌سازد. داستان از قسمت‌های مختلفی تشکیل شده که بعضی از آنها با وجودی که عناوین مختلفی دارند پیوسته هستند و برخی ارتباط مستقیمی با روند کلی داستان ندارند. راوی از مرگ یکی از مشتری هایش، حضور پیرمردی روزنامه فروش که زمانی برای خودش کسی بوده از زندگی و روحیات یکی از دوستانش و نهایتاً از حضور سرزده و بی منظور یک مسئول امنیتی در انتهای داستان سخن می‌گوید. درست مثل برخی فیلم‌های هالیوودی که بعدها این سبک در سینمای ایران هم رواج یافت، ناگهان در کمرکش داستان نویسنده از جلد راوی خارج می‌شود، در مورد نحوه‌ی نگارش کتاب کافه پیانو با همسرش درد دل می‌کند و سپس دوباره به قالب خود باز می‌گردد. او که نزد همسرش حضور واقعی دخترک را که صفورا نام دارد، در زندگی واقعی کتمان می‌کند، به دنبال جدل با همسر دوباره به قالب راوی برمی گردد، پاسی از نیمه شب به منزل صفورا می‌رود، دست از پا خطا نمی کند و از او می‌خواهد که پایش را از زندگی او بیرون بکشد. در تمام طول داستان نویسنده سعی دارد خواننده را از کتاب‌هایی که خوانده، فیلم‌هایی که دیده و شخصیت‌های فیلم‌ها و داستان‌هایی که مورد علاقه‌اش بوده‌اند آگاه سازد و به تفصیل در مورد پدیده‌های طبیعی یا مصنوعات بشری و دیدگاه فلسفی خود راجع به آنها نظریه پردازی نماید.

...
در سال 1387 کافه پیانو با اقبال بخش قابل توجهی از جامعه‌ی کتاب خوان ایرانی مواجه شد. جامعه‌ای که درست یک سال بعد و به دنبال نحوه‌ی موضع گیری‌های سیاسی فرهاد جعفری در حمایت از محمود احمدی نژاد از او روی برگرداندند و حتی کار به جایی رسید که بسیاری از دارندگان کتاب کافه پیانو در اعتراض به اظهارنظرهای نویسنده کتاب، کافه پیانو را برای نشر چشمه پس فرستادند! نویسنده در صفحه پایانی کتاب خود می‌نویسد که: نوشتن کافه پیانو را در دوازدهم دی 1385 آغاز کرده است و یک ماه برای نوشتن آن وقت صرف کرده است. او برای اینکه «کتابی» بنویسد تا دخترش گل گیسو بعداً بتواند همیشه یک جلد از آن را در کیف‌اش داشته باشد و به آن افتخار کند، هر موضوع با ربط یا بی ربطی را به عنوان وقایع نگاری روزهای میانسالی یک مرد کافه دار تحصیل کرده که از همسرش دلخور است و قربان صدقه‌ی دخترش می‌رود در کتاب گنجانیده است. آقای جعفری در کافه پیانو خواسته هر کتابی را که خودش خوانده و از آن خوشش آمده است، به خواننده معرفی کند و به همین سیاق فیلمهای هالیوودی را که دیده و یک دل نه صد دل عاشق بعضی هنرپیشه‌های آن شده را به خواننده تحمیل می‌کند.

او صراحتاً اظهار می‌کند که در نوشتن کافه پیانو از واقعیت‌های اطرافش سود بسیار برده است. همسرش را دوست دارد اما نمی تواند با رفتارهای وسواس گونه‌ی او کنار بیاید. به نظر می‌رسد او آنچنان در واقعیت‌های روزمره‌ی زندگی خود سرخورده شده است که در خیال کافه‌ای می‌سازد، اسمش را پیانو می‌گذارد و خودش را سلطان بلامنازع آن می‌کند. سلطانی که همه چیز را می‌فهمد و بقیه از فهم آن «همه چیز» ناتوانند. از لج همسرش یک دختر تهرانی شیطان خلق می‌کند که قصد دارد زیر پای او بنشیند و ساختار از هم پاشیده‌ی خانوادگی او را بیشتر از پیش خراب کند. او را به عنوان چشمه‌ای از انرژی، راحتی و هنجارشکنی معرفی می‌کند و به قول خودش اگر «نظام اخلاقی جامعه» اجازه‌ی بازگو کردنش را می‌داد (شما بخوانید: کتاب اجازه‌ی چاپ می‌گرفت) با او همبستر هم می‌شد. در حالیکه نمی‌تواند ببیند همسرش فقط یک بار برای لج بازی هم شده به سیگار پک بزند، چرا که «زن‌هایی که سیگار می‌کشند، بعدش کارهای دیگر هم می‌کنند!»

نویسنده در کتاب یک شبه‌اش برخی نکات ظریف را فراموش کرده است. او از راوی داستان نقل می‌کند در مصاحبه‌ی آزمون وکالت رد شده است چرا که پاسخ به سئوالات عقیدتی سیاسی مصاحبه کننده را خلاف قانون می‌دانسته و از پاسخ به آنها سر باز زده است. اما ذکر نمی‌کند که چگونه توانسته مجوز نشریه بگیرد. مگر برای گرفتن اجازه نشر یک مجله نباید در همان آزمون‌هایی که او ذکر می‌کند با کیفیتی بسیار پیچیده تر در وزارت ارشاد شرکت می‌کرده است؟ و یا اینکه چگونه توانسته است محیطی تحت عنوان «کافه پیانو» با عکس‌های هنرپیشه‌های هالیوودی بر در و دیوار آن در شهرستانی (مثلاً مشهد) برپا سازد تا دختر و پسرهای جوان در گوشه‌اش بنشینند و او مجوزش را از اداره‌ی اماکن با چه ترتیبی گرفته است؟ مرز میان واقعیت و خیال در کافه پیانو بسیار در هم تنیده و استفاده از استعاره‌های گوناگون برای پدیده‌هایی که انسان‌های معمولی به دلیل مشکلات بسیار زندگی روزمره کمتر فرصت می‌کنند به آنها بیندیشند نکته‌ای است که شاید توانسته است کافه پیانو را برای مخاطبین خود جذاب سازد. نکاتی که هر چند می‌توانند جالب باشند اما در زندگی روزمره‌ی ما انسان‌ها جایی ندارند و با سبک رئالیستی نگارش کتاب در تضاد است.

نکته‌ی قابل ذکر دیگر درباره‌ی کافه پیانو استفاده نویسنده از سبک نگارش ساده نویسی است. راوی داستان، که ادعا می‌کند وبلاگ نویس هم هست، تعمداً از پدیده‌ی مذموم ساده سازی کلمات بسیار بهره برده است تا جایی که به جای کلمه‌ی «خواستن» به معنی قصد داشتن، آرزو داشتن و طلبیدن، از کلمه‌ی «خاستن» به معنی برپا شدن، بلند شدن و ایستادن استفاده نموده است. از نکات برجسته‌ی دیگری که در مطالعه‌ی کتاب کافه پیانو به آن برخوردم استفاده از الفاظ رکیکی است که از نظر نویسنده «نظام اخلاقی جامعه» استفاده از آنها را مجاز دانسته است. همان نظام اخلاقی که بیش از سی سال است ادبیات مشابهی چون «علویه خانم» هدایت را مجاز به تجدید چاپ ندانسته است. از این منظر، نمی دانم ده‌ها بار کسب مجوز نشر کتابی با این ادبیات از وزارت ارشاد باعث شده است تا فرهاد جعفری تمام قد به حمایت از دولت مطبوعش بپردازد یا حمایت تمام قد او باعث شده تا بتواند اجازه نشر بگیرد. در هر صورت چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، در این قحطی کتاب و کتاب خوان و در شرایطی که کتب بسیاری از نویسندگان در همان چاپ اول متوقف می‌شود و در گوشه‌ی کتاب فروشی‌ها و مراکز پخش خاک می‌خورد، اقبال جامعه‌ی کتاب خوان ایرانی به کافه پیانو حتماً دلایل مثبتی نیز در خود دارد. استفاده از استعاره‌هایی که شاید مشابهش در کمتر نوشته‌ی متاخر فارسی پیدا شود، هم ذات پنداری خواننده‌ها با بخش‌هایی از کتاب که هر یک به فراخور حال خود با آن احساس قرابت و نزدیکی می‌کنند و بلاتکلیف گذاشتن خواننده در پایان داستان که طی سال‌های اخیر هرچه دیده‌اند یک جشن عروسی و عاقبت به خیری و یا برعکس، مرگ و نابودی در پایان کتاب است و قدرت تفکر را از خواننده گرفته اند، همه از نکاتی است که باعث اقبال عمومی قابل توجه به کافه پیانو شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

راوی یک‌جور مصلح اجتماعی کمیک است... در یک موسسه همسریابی کار می‌کند. روش درمانی‌اش بر این مبناست که به‌جای بحث برای حل مشکل مراجعین، صورت مساله را پاک می‌کند... روزی دوبار عاشق می‌شود... همسر یواشکی، گروه‌(1+2) و راهکار راضی کردن نگار به ازدواج (چانه‌زنی از بالا و فشار از پایین) حکایت هجو گره‌های کور سیاستگذاری‌هاست... آنها که زندگی را دو دستی می‌چسبند زودتر از بقیه می‌میرند. ...
بوف کور را منحط می‌خواند و سنگ صبور را تلاشی رقت‌آور برای اثبات وجود خویش از جانب نویسنده‌ای که حس جهت‌یابی را از دست داده... پیداست مترجم از آن انگلیسی‌دان‌های «اداره‌جاتی» است که با تحولات زبان داستان و رمان فارسی در چند دهه اخیر آشنایی ندارد، و رمانی را مثل یک نامه اداری یا سند تجارتی، درست اما بدون کیفیت‌های دراماتیک و شگردهای ادبی ترجمه کرده است... البته 6 مورد از نقدهای او را هم پذیرفت ...
می‌گوید کسی که بابی باشد مشروطه‌خواه نمی‌شود و از طرفی دیگر عده کثیری از فعالان موثر در مشروطه را در جای‌جای آثارش بابی معرفی می‌کند و البته بر اثر پافشاری مجری برنامه اندکی از دیدگاه خود عقب‌نشینی می‌کند... مجری می‌پرسد: «حسن رشدیه را هم بابی می‌دانید؟» و نویسنده در جواب می‌گوید: «بله.» در برابر مواجهه با سوال بعدی مبنی بر اینکه «سند دارید؟» جواب می‌دهد: «خیر.» ...
گفت‌وگو با مردی که فردوسی را برای بار دوم دفن کرد... روایتی کوتاه و دیدنی از نبش قبر، تخریب و بازسازی آرامگاه فردوسی و دفن دوباره حکیم طوس در 1347 شمسی... ...
کارمند جوانی است که خود را به این شهر منتقل کرده است تا سر و صورتی به زندگی ضایع‌اش بدهد... با رفیقه‌­ی خود، به سفر می‌رود. اما به جای آنکه در صراط مستقیم بیفتد، تمام روز را در خلوت به غذا خوردن و می­ زدن و ورق­ بازی و نقل داستان‌هایی بی سر و ته می­‌گذراند... زیست شناس آلمانی عقیده دارد که او به حکم قانون تنازع بقا از میان خواهد رفت. ...