در صفحه 9 «شرق» دوشنبه 31 تیر 1392 یادداشتی با عنوان عشقی که بسط نمی‌یابد، نوشته آقای نادر شهریوری (صدقی) خواندم که آن را «به بهانه درگذشت فهیمه رحیمی، ‌نویسنده داستان‌های عامه‌پسند» مرقوم فرموده بودند. بعضی از نویسندگان متعصب در فارسی‌نگاری «به بهانه» را بدون توجه به معنا به‌جای به «به‌مناسبت» به کار می‌برند. اما این‌بار نویسنده درواقع درگذشت نویسنده مردمی فقید، فهیمه رحیمی را بهانه‌ای کرده است تا در یادداشتی که هیچ ارتباطی با آن شادروان و آثارش ندارد، با تحقیری محترمانه نهفته در صفت «عامه‌پسند»، درواقع با کتاب «بامداد خمار» و نویسنده ادیب و کمال‌گرایش، خانم فتانه حاج سیدجوادی تسویه‌حساب کند، که یعنی سروته یک کرباس هستند!

بامداد خمار درگیر نقدهای ژدانُفی! فتانه حاج سیدجوادی

تسویه‌حساب بابت چه چیز؟ می‌دانید حدود 20سال از انتشار این کتاب می‌گذرد و اتفاقا‌ چند روز پیش با آقای عباس علمی، مدیر انتشارات البرز صحبت می‌کردم می‌گفت این کتاب از سال 1374 تاکنون 53 بار و هربار در تیراژ پنج‌ تا 10هزار نسخه، یعنی جمعا‌ بیش از نیم‌میلیون یا 600، 700هزار نسخه به چاپ رسیده است و هر سال یکی، دو بار تجدیدچاپ می‌شود! می‌گفت پرفروش‌ترین کتاب غیرمذهبی در تاریخ نشر ایران بوده است. خانم فهیمه رحیمی هرکه بود، دریچه کتابخوانی را به روی بخشی از مردم این کشور گشود که باید از جایی آغاز کنند و بالاتر بروند. خدمتش از بسیاری از نویسندگان متوهم و پرمدعا و بی‌خواننده بیشتر بوده است. اگر تیراژ هریک از کتاب‌های او را، 20هزار، 30هزار، قدری کمتر یا بیشتر، ملاک عامه‌پسندی در ایران بگیریم، در مقایسه با 600 یا 700هزار نسخه برای یک کتاب، به شکافی معنادار برمی‌خوریم که قطعا‌ از آمار عامه‌پسندی بالاتر می‌زند! برای بعضی‌ها قابل تحمل نیست! اگر عامه‌پسندان ایرانی از یک کتاب، 700 هزار نسخه می‌خرند پس مدعیان روشنفکری باید در برابرشان لنگ بیندازند و فکری به حال خودشان کنند، که تاکنون نتوانسته‌اند در داخل و خارج به گرد پای چنین اوجی دست یابند! اما درباره کتاب‌های شادروان رحیمی دیده نشد چنین نقدهای پرآب‌وتابی با لفاظی‌های بسیار بالاتر از سطح درک فرهنگی عامیانه‌ای در حد من نوشته شود، از قبیل: «ساختارهای متصلب» و «تنش میان تصلب و ساختار و آزادی سوژه» و اینکه «سوژه آنگاه رهایی می‌یابد که ساختار را در هم بشکند»! پس دلیل دیگری دارد!

اتفاقا دیدم دکتر فردوسی‌پور استاد تاریخ و علوم سیاسی کالج نتردام در کالیفرنیا نیز در مقاله‌ای در مجله ایران‌نامه (پاییز 1377) به همین نکته، ‌یعنی به همین دلیل دیگر، اشاره کرده که: «... فروش بی‌سابقه «بامداد خمار» روشنفکران ایرانی را «که معمولا ترجیح می‌دهند درباره ادبیات و اصولا هنر مردم‌پسند به سکوت یا احتمالا چند قضاوت خصوصی و شفاهی اکتفا کنند مجبور به «حرمت شکنی» و اظهارنظر کتبی کرده است... روشنفکران ما چنین موفقیتی را به فرصتی تبدیل نکرده‌اند برای رویارویی با مقوله ادبیات... در عوض آنچه ناقدان ادبی ما را به این کار کم‌شأن واداشته همان مشغولیت مزمن آنان است: یک دلنگرانی سیاسی، واهمه از شبحی که ذایقه عمومی، ‌صُوَر طبقاتی، حقوق فرودستان و مآلا وحدت ملی ما را تهدید می‌کند. آنان این رمان را عمدتا با دید سیاست‌زده [خودشان] خوانده‌اند و با زرادخانه اندیشه‌ها و ایدئولوژی‌های سیاست‌زده نیز به مصاف آن رفته‌اند. روشنفکران به «بامداد خمار» ایراد می‌گیرند که فاقد دید تاریخی است. خوب که نقد آنان را بخوانیم، می‌بینیم که این بیشتر سیاست‌زدگی آنان است که فاقد تاریخ است تا نگرش رمان.» سپس به نمونه‌هایی از نقدهای عقده‌گشایانه می‌پردازد: «... به قول عبدالعلی دستغیب «بامداد خمار» داستانی است «تا حدودی (سطح) پایین» و «در قیاس با سووشون و اهل غرق پاورقی‌نویسی و بازاری... به طوری که بعضی از ناقدان به این نتیجه رسیده‌اند که: «بامداد خمار» چیزی نیست جز بیان روایتی پیش‌پاافتاده با موضوعی بسیار کهنه و معمولی متعلق به همان زمان برباد‌رفته که قاعدتا ‌باید با تخمه هندوانه و دیگر تنقلات در زیر کرسی خوانده یا شنیده می‌شد.» اما، در نظر دستغیب اصلا ‌اینطور نیست. در دید او «بامداد‌خمار» کتابی است ظاهرفریب، ‌ارتجاعی و خطرناک.

در میان دو جلد این کتاب «بصیر الملک‌ها» بار دیگر جان گرفته‌اند تا در پوشش دختری نازپرورده عصر زرین، «اشرافیت فئودال» را بازگردانند... که آرزویی است محال زیرا آن اشراف نیز سوار کالسکه‌هایشان شدند و رفتند و بازگشت ایشان ناممکن است» اما نمی‌توان به همین سادگی گذاشت تا اشرافیت عطرزده و شیک‌پوش با زبان ادیبانه و زیبایش به بوی خفه‌کننده عرق پا، لباس‌های چرک و زبان زمخت و زشت طبقات فرودست بتازد...» [به عبارت دیگر طبق ضوابط ایدئولوژیک ژدانُف وزیر مطبوعات استالین، باید جلو چاپ آن را گرفت!] سپس نقد دکتر احمد کریمی‌حکاک را نقل می‌کند که البته ادیبانه‌تر است، ‌که: «آن را نمونه و مسطوره‌ای شمرده‌اند از آثاری که رفته‌رفته در دفاع از اصالت و شرافت طبقات بالادست جامعه، تحقیر و تخفیف فرودستان را جایز می‌شمارند و با این کار، مبانی الفت اجتماعی را سست می‌کنند.»... «مقاله دکتر فردوسی‌پور 40 صفحه است که جای تکرار آن نیست، ‌اما، بحث بر سر اصالت شرافت طبقات بالادست نیست، بحث بر سر ناسازگاری فرهنگی فرهیخته با فرهنگی خام و نافرهیخته است. دلم می‌خواست قیافه آقای کریمی‌حکاک را می‌دیدم در زمانی که دختر خودشان عاشق مرده‌شور خوش‌سیمای محله شده باشد، با همان تفاوت‌های فرهنگی و اجتماعی و کتک‌خوردن روزانه از شوهر نافرهیخته، ‌تا می‌دیدم ایشان چگونه با لبخند و تشویق و روی گشاده، مبانی الفت اجتماعی را سفت می‌کردند! یکی از نویسندگان فقید البته چپ‌اندیش، در همان اوایل، این کتاب را اهانتی به «پرولتاریا» نامید! دختر خانمی در رشت در پاسخ به آن، کتاب کم‌مایه‌ای منتشر کرد، پشت‌ورو شده همان کتاب، به نام «بامداد سراب» که به قول فردوسی دفاعی از مردسالاری بود! نویسنده «بامداد خمار» از نویسنده جاعل شکایت کرد و شادروان حمید مصدق شاعر و روشنفکر وکیل ایشان بود و با دفاعی جانانه نویسنده و ناشر را محکوم کرد!

من «بامداد خمار» را بیش از 15سال پیش به توصیه دکتر محمدعلی اسلامی‌ندوشن، ادیب ارجمند خریدم و در خانواده‌ام دست به دست شد. گرچه در همان زمان هم دیدگاه روشنفکری پرولتاریایی آن را تحریم کرده بود و بسیاری از مرعوبان تبلیغات چپکی، که خوانده بودند و لذت هم برده بودند جرات نمی‌کردند به زبان بیاورند، مبادا تاریک‌فکر و اُمُل تلقی شوند! بعدها که کتاب دیگری به نام «سهم من» نوشته خانم پرینوش صنیعی منتشر شد که به نوبه خود از آن استقبال بسیار شد و به همین اتهام مورد نقد و حمله اصحاب پرولتاریا قرار گرفت، خانمی در سال 82 در نقدی که به تمسخر در باب کهنه‌گی مقوله عنوان «از غار نئاندرتال‌ها تا شنل گوگول» بر آن نهاده بود با ذکرخیری از «امیر ارسلان‌نامدار» و «حسین کردشبستری» خوشمزگی کرده و آن را با رحیم نجار کتاب «بامداد خمار» مقایسه و هم‌تراز کرده بود که یادآور همان آبشخور پرولتاریایی بود. در همان زمان، ‌یعنی 10سال پیش پاسخ لازم به آن را نوشتم. تا اینکه دو، سه سال پیش، ‌وقتی کتاب سهم من برنده بهترین کتاب ترجمه‌شده به ایتالیایی شد و جایزه وزارت فرهنگ آن کشور را دریافت کرد، در «شرق» تبریکی به آن کتاب گفتم و یادی از «بامداد خمار» کردم. تازه در آن روز بامداد خمار هنوز به آلمانی ترجمه نشده و با تیراژ 50هزاری به فروش نرسیده بود. مدت‌ها بعد نویسنده‌ای صاحب مکتب و مرید و شهرت، در «شرق» مقاله‌ای نوشت زیر عنوان «دو نوع اثر، دو نوع نگاه»! و پاسخ مطالب قبلی مرا که به دو خانم نویسنده تبریک گفته بودم داده و مدعی شده بودند که جایزه‌گرفتن دلیل نمی‌شود!

باری، در سفر بودم که آن نوشته به دستم رسید و شبی در خدمت ایرج پزشکزاد صاحب اثر فنا‌ناپذیر دایی‌جان ناپلئون بودم (که لابد کتاب پرفروش او نیز مشمول همین‌گونه نقدهاست) و ماجرای ایرادها و هجوم‌ها به این کتاب‌ها را برایش تعریف کردم، لبخندی زد و گفت: «مگر آژدانُف هنوز زنده است؟» به طنز با چسباندن آ (آندره یی) به ژدانف از او که زمانی وزیر سانسورچی استالین بود و چارچوب و معیارهای ثابتی برای نویسندگان وضع کرده بود که هنوز در آن محافل کاربرد دارد، به نام آژدانف نام می‌برد و موجب شد من در یادداشتی زیر همین عنوان پاسخ آن نویسنده محترم را بدهم، که مدعی شده بود نقد و داوری درباره اینگونه آثار ادبی معمولا بر اساس دو ویژگی انجام می‌شود: «یکی... بر اساس ذوق و سلیقه و «جهان بینی» ماست و اگر نوشته‌ای برخلاف آن باشد به آن واکنش نشان می‌دهیم و آن را نمی‌پذیریم... و گاه داوری بر اساس معنا و ساختار [است]. در ویژگی دوم داوری صرفا برحسب دیدگاه علمی و فنی شناخت ما از ساختار و معنای داستان است و ذوق و سلیقه و عقیده خود را در آن دخالت نمی‌دهیم [!] و از نظر «علمی» چنین آثاری را مورد تایید قرار می‌دهیم و برای آنها ارزش قایل می‌شویم.» و معتقد بودند «از یک‌سو اکثریت رمان‌هایی را که داوران «روشنفکر» [؟] بسیار تحسین می‌کنند و ارزشمند می‌شمارند، توده مردم تقریبا ‌به هیچ‌وجه نمی‌خوانند و از سوی دیگر روشنفکران نیز کتاب‌های پرفروش نیمه‌روشنفکرانه و همچنین کتاب‌های پرتیراژی را که اکثریت عامه می‌پسندند «به دیده تحقیر» می‌نگرند! و تقریبا از خواندنشان اجتناب می‌کنند.» سپس مقایسه‌ای میان خوانندگان روشنفکر دهه‌های 40 و 50 با خوانندگان کنونی «جریان‌های ناسالم و هرز رمان‌گونه‌ها» کرده و معتقدند که اکنون جای آن خوانندگان را «زنان خانه‌دار» گرفته‌اند!

بنازم به این همه ‌خودباوری و اعتمادبه‌نفس فروتنانه! می‌دانم که به تعریف اینان روشنفکر کسی است که برده باورهای خاص باشد. اما روشنفکر آزاداندیش کسی است که برده اندیشه دیگران نیست. اندیشمند است و برای خودش عقایدی و سلایقی دارد که تعریف‌بردار و مرزبردار نیست، البته تابع کلیات زمان است. نه عقایدی را به دیگران تحمیل می‌کند و نه مایل است دیگران را به قبول عقاید خود وادارد! نه همفکران و‌ دارودسته و مریدانی دارد و نه مرید کسی است. در هر نکته با کسانی هم عقیده یا مخالف است و حرفش را هم در هر باب می‌زند تا شاید دیگران در آن نکته با او هم‌عقیده باشند. نه قالبی برای خوب و بد هنری و ادبی دارد و نه قالب‌های دیگران را می‌پذیرد! خودش داور است! همچون پرداختن به کار نویسندگی است. بهترین نویسندگان تاریخ بشریت تحصیل فرهنگ و ادب کرده‌اند، اما نزد کسی درس نویسندگی نخوانده‌اند! ‌اغلب نویسندگان در طول تاریخ پرورشی نبوده‌اند! ارگانیک و طبیعی و «بیو» بوده‌اند! خودشان از جوهر وجود خودشان سود برده‌اند! ‌پرورشی‌اش هم اگر خوب از آب در بیاید خوب است. اما کسی نمی‌تواند خودش را معلم همه و مرجع ادبی و ادب‌سنجی و ادب‌نگاری بداند! مبصر شود و جلو آثار دیگران ضربدر سلیقه‌ای بزند و بگوید این سلیقه من علمی است، سلیقه دیگران کشک است! ما دو نوع کتاب و دو نوع خواننده هم نداریم هزاران نوع اثر و هزاران نوع خواننده داریم. هر اثری هم جای خودش را دارد. داوری خوب و بد دوگانه هم نداریم! ‌حداکثر اینکه معلمان می‌توانند شیوه ارزیابی و روش نقد را درس دهند! داوری با خواننده است!

اگر خواننده آگاه باشد باید بداند که در «بامداد خمار» بصیرالملک اشرافی نیست. کارمند قدیمی است که از اینگونه عنوان‌ها به آنها می‌دادند. اگر بهره‌مندی از فرهنگ بالاتر را تعیین و اشرافیت فرهنگی بدانیم از این افتخار برخوردار بوده است. اگر شاگرد نجار از فرهنگ لازم برخوردار نبوده است موجب شرمساری است هم برای خودش و هم برای جامعه‌ای که او را نپرورانده است! اما دلیل نمی‌شود که داستانی را که در شرح تحمل‌ناپذیری سلطه بی‌فرهنگی بر فرهنگ‌مداری قربانی است، یا نویسنده‌ای را در امری که به کنه آن پی نبرده‌ایم، یا با قالب ذهنی ما ناسازگار است هجو و محکوم کنیم! به یاد داستان موش هاوارد فاست می‌افتم، که موش فرهیخته وقتی ناچار به بازگشت به لانه قدیمی خودش می‌شود، ‌جز خودکشی راهی نمی‌یابد! گریز و مهاجرت نیز نوعی خودکشی است! از زمان ژدانف دیری گذشته است! حرف زیاد است، جا کم است!

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

کارو ولش تو ادعا که بیستیم؛ جز خودمون به فکر هیچکی نیستیم... کنج اداره عمرمون تباه شد؛ بس که نشستیم دلمون سیاه شد... نمی دن آدمو فرشته‌ها لو؛ کسی نمی گیره از آدم آتو... قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود؛ ارزش صندلی به صاحبش بود... فقیه اگه بالای منبر می‌نشست؛ جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست... مردا بدون میز هم عزیزن؛ رفوزه‌ها همیشه پشت میزن ...
چرا فوتبال می‌بینیم؟ چرا دیکتاتورها سیری‌ناپذیرند؟ یا ما چگونه در زبان محاوره سعی می‌کنیم دراماتیک باشیم؟... یک تلویزیون با حق انتخاب بین هفتصد کانال نه آزادی بلکه اجبار است. دستگاهی که آفریده‌ایم نیاز به تماشا شدن دارد؛ زیرلب به ما می‌گوید: «برای قبضه کردن توجه شما از هیچ کاری دریغ نخواهم کرد... همان‌گونه که خوراک فکری تبلیغات، همه‌مان را به مقام برده‌های مصرف‌کننده تنزل می‌دهد، هنر دراماتیک، آفریننده و بیننده را به مقام مشارکت‌کننده ترفیع می‌دهد ...
داستان که نه، قصه هم نیست... سبک روایت همان سبک خاص نویسنده در کتابهای روایت فتح است: پیش بری روایت به سبک پس و پیش گفتن وقایع در عین به هم پیوستگی برای در تعلیق نگه داشتن مخاطب... جراحی اختلاف نظرهای علمای نجف بخصوص درباره اضلاع مثلث حکومت، مردم و حوزه؛ که مهمترین انگیزه شهید صدر برای ما شدن و بزرگترین سد در مقابل او نیز بوده است، کار بسیار سختی است که نویسنده از پس آن برنیامده ...
می‌گویند شهریار ماکیاولی همیشه کنار تخت استالین است. غیر از این هم از او انتظار نمی‌رفت: پس از این کتاب، هیچ سخن به‌واقع مهمی درباره اخلاقیات سیاسی گفته نشده است... خوانش این آثار باید در ارتباط و تعامل با محیط صورت گیرد... اثر منفور و مهوّع آدولف هیتلر هم در کنار کتاب‌های خردمندانی همچون هابز و لاک و مونتسکیو و برک و دوتوکویل و هایک و رالز، فصلی را به خود اختصاص داده است. ...
خود را آنارشیستی می‌داند که به دموکراسی عشق می‌ورزد... در جنبش‌های دانشجویی خشونت‌آمیز حضوری فعال داشته است و سپس راهی آمریکا می‌شود و در گروه نمایشی دوره‌گرد نقش ایفا می‌کند. او مجددا به ژاپن برمی‌گردد و سرآغاز شورش‌های دیگری در روستای اجدادی‌شان می‌شود... کره‌ای‌ها به‌عنوان برده از وطن‌شان به ژاپن آورده شده‌اند و تحت استعمار ژاپنی‌ها قرار دارند ...