شاید در ادبیات انگلیسی اولین کسی را که بتوانیم نام ببریم که در این سبک می‌نوشته "جفری چاسر" باشد با داستان­های «کانتربری» ولی قبل از او ما «هزار و یک شب» را داریم و همچنین «دی کامرون» بوکاچیو را داریم... سالینجر آنچه که به ما نشان می‌دهد دقیقاً آن چیزی است که تجربه کرده­‌ایم و دیده­‌ایم... خواندن سالینجر در من این احساس را ایجاد کرد که من دیوانه نیستم.


رمزگشایی از دنیای داستانی سالینجر | آشتی با انسانیت 1

 
اسطوره آمریکایی

سالینجر نویسنده‌ی بسیار کم کاری است. البته مشخص نیست که او چه مقدار رمان چاپ نشده در خانه‌­اش دارد. صحبت بر سر این است که در مهمانی‌­هایی که ایشان گاهی شرکت کرده است گفته است که دارم روی رمانی کار می‌کنم.

به نظر می‌رسد که شاید پس از مرگش این داستان­های کوتاه و رمان­ها چاپ شود و شاید هم نشود، چون او، انسان رازدار و مخفی کاری است و احتمالاً پیش از مرگش این داستان­ها را نابود خواهد کرد. ولی این نویسنده یک رمان و حدود سی و چهار داستان کوتاه دارد و این برای یک نویسنده­ای که این­قدر تأثیرگذار بوده و میراثش بر داستان نویسی غرب سنگین است، زیاد نیست. به نظر من سالینجر بیش از این­ که یک نویسنده باشد یک اسطوره است و اسطوره‌سازی از سالینجر در ایران، تقصیر ما نیست. اگرچه ما در ایران از این اسطوره­ سازی­ها زیاد می‌کنیم؛ ولی او خودش بانی این اسطوره سازی است.

رمزگشایی از دنیای سالینجر | امیرعلی نجومیان

سالینجر آدمی است که با انزوای خودش در دهه‌های گذشته بر شکل دادن بر اسطوره‌ی خودش شریک بوده است. او خودش همیشه از معروفیت و شهرت نالیده است. دخترش چند سال پیش خاطراتش را نوشته است و در آن کتاب خاطرات می‌گوید که پدر من اصلاً آدم منزوی نیست و افرادی که با او دوست هستند می‌دانند که مرتب در مهمانی­ها شرکت می‌کند؛ در دنیا سفر می‌کند ولی کسی خبر ندارد و تنها مشکل پدر من با دنیا شهرت و معروفیت است.

حالا این­که ما این صحبت معروف خانم "مارگاریت سالینجر" را باور کنیم یا خیر، باز در این هم شک است. ولی مسئله مهم این است که سالینجر در واقع برایش شهرت و معروفیت مسئله­ی بدی است. ولی با انزوای خودش این شهرت و معروفیت را صد چندان کرده است. اسطوره‌ی سالینجر آن­چنان است که کتاب "ناطور دشت" یک نوع شیفتگی را در خوانندگانش ایجاد کرده است. شاید بدانید که دو نفر که به ترور دو شخصیت مهم محکوم شدند و به زندان افتادند؛ در جیب کت­شان کتاب "ناطور دشت" پیدا شد؛ یکی از آن افراد به رئیس جمهور آمریکا، ریگان و یکی دیگر به جان لنون، خواننده موسیقی پاپ حمله کرده بود. نویسندگانی که پس از دهه‌ی شصت در غرب برخاستند؛ کم و بیش همه معروفند به بچه‌های سالینجر (Sallinjer Children) که این اصطلاحی است که در دهه‌های شصت، هفتاد، هشتاد و تا به امروز وجود دارد.

کتاب­هایی که در زمینه‌ی داستان کوتاه همچنان منتشر می‌شود؛ همیشه سرآغازشان نام سالینجر است، به خاطر کمکی که سالینجر در روند داستان نویسی در آمریکا کرده است. چه چیزی در سالینجر است که او را چنان محبوب می‌کند؟

سالینجر رمان نویس و داستان نویسی است که به درون­مایه‌های ادبیات آمریکا شدیداً علاقه­مند است. در نتیجه داستان­های سالینجر برای خواننده‌ی آمریکایی بسیار دلپذیر است. چون به گونه‌ای نوشته‌های سالینجر دوباره نویسی رویای آمریکایی است و در واقع اسطوره آمریکایی American Dream" " است. من از لفظ دوباره نویسی استفاده می‌کنم چون سالینجر با "مارک تواین" قابل مقایسه است. چون مارک تواین از رویای آمریکایی می‌نویسد؛ ولی نوشته‌هایش مملو از خوش­بینی به این مدینه‌ی فاضله است، در حالی که در سالینجر هرچه می‌بینیم سرخوردگی است و به تعبیری باز هم سالینجر راجع به رویای آمریکایی می‌نویسد؛ ولی با یک نگاه دیگر.

"معصومیت دوران کودکی" یکی از معروف‌ترین و مهمترین آثار سالینجر است. سالینجر با دانش‌آموزان دبیرستانی که به ملاقاتش می‌آمدند؛ رابطه‌ی خوبی داشته ولی یک­ بار که یک مصاحبه­ای با مجله‌ی دبیرستان می‌کند و بعد آن مصاحبه در روزنامه شهر به چاپ می‌رسد؛ سالینجر بسیار ناراحت می‌شود و دیگر هیچ کسی را در خانه‌ی خودش راه نمی­دهد. دخترش در کتاب رویاها می‌نویسد؛ پدرم با بچه­ها اصلاً میانه‌ی خوبی ندارد؛ ولی "معصومیت دوران کودکی" یکی از اصل­های داستان نویسی سالینجر است.

شخصیت­های سالینجر آدم­های تنها و بیگانه از اجتماع هستند. در سالینجر خودگرایی و ضد اجتماع بودن را به حد اعلی می‌بینیم. سالینجر بیش از هر دوره‌ی سنی به دوره‌ی بلوغ، نوجوانی و جوانی می‌پردازد. برای او نوجوانی­ها و جوانی­ها زیباترین دوره و در عین حال رنج­آورترین دوره است. چون این دوره، دوره‌ی گذار است،  گذار از یک مرحله‌ی زندگی به مرحله‌ی دیگر و این گذار مانند هر گذار دیگری در زندگی رنج­آور هم هست و شما این رنج بزرگ شدن را در آدم­های سالینجر می‌بینید و رنج آن­قدر زیاد است که برای شخصیت­های سالینجر قابل تحمل نیست و به همین دلیل ما به درون‌مایه‌ی دیگری از آثار سالینجر می‌رسیم و آن بحث مرگ است، مرگ‌خواهی و مرگ طلبی.

شخصیت­های سالینجر تمایل زیادی به مرگ دارند. از شخصیت­هایی که در داستان‌های سالینجر، زندگی­شان به خودکشی می‌انجامد، معمولاً قهرمان ساخته می‌شود و پرداخت داستان از آنها به صورت یک قهرمان است.  سالینجر دنیای بزرگسالی را زندگی بسیار کثیفی می‌داند. او می‌گوید: «زندگی بزرگسالی در واقع زندگی مصرف­گرایی و مادی پرستی است، بزرگسالان همیشه آدم­های متظاهری هستند و از آن مهم­تر آدم­هایی هستند که دارای یک خود متورم هستند و از آن Ego خودشان چیزی ساخته­اند که بیش از آنی هست که واقعاً وجود دارد.»

در داستان­های سالینجر ما یک تقابل یا تضادی میان دو دنیا می‌بینیم؛ دنیای ذهنی انسان­ها و دنیای عینی. این دو دنیا با همدیگر همسانی، هم­پوشانی و ارتباط ندارند. در واقع مشکل آدم­های سالینجر مشکل آدم دون­کیشوتی است در واقع به تعبیری آدم­های سالینجر همه دون­کیشوت هستند و به همین تعبیر می‌توانیم یک لحن جنون­آمیز را در داستان­های سالینجر اضافه کنیم. داستان­های سالینجر همه کم و بیش لحنی جنون­آمیز دارند و شخصیت­ها مجنون و دارای نوعی روان­پریشی هستند و این جنون چیزی نیست جز کسانی که با هنجارهای اجتماع در تضاد هستند. یعنی این اجتماع هست که با تعریف هنجارهای خاصی از خودش آدم­ها را به دیوانه، غیر دیوانه و عاقل تقسیم می‌کند. در واقع نظام­های اجتماعی در آثار سالینجر بیش از همه مورد دشمنی قرار می‌گیرند و در مرحله‌ی اول خانواده است.

شما در داستان­های سالینجر معمولاً پدر و مادر را افرادی می‌بینید که بچه­ها را نمی­فهمند و در یک دنیای دیگر زندگی می‌کنند و بسیار خودبین و بچه­ها تنها هستند. دومین هدف حمله­ی سالینجر به نظام آموزشی است. شما می‌بینید که در آثار سالینجر نظام آموزشی در واقع انسان‌ها را در یک دنیای بسیار کوچک حبس کرده و قدرت فکر کردن را از انسان­ها گرفته است و در مرحله‌ی سوم رسانه است. منظور من از رسانه‌ها، دو رسانه‌ی اصلی است؛ یکی تلویزیون و دیگر سینما. سالینجر با تلویزیون و سینما مشکل اساسی دارد؛ چون به نظرش می‌آید این دو دنیا، کاذب هستند و دنیاهایی هستند که درونشان هیچ­گونه راستی، درستی و صراحتی وجود ندارد.

سالینجر غم­خوار افراد حاشیه‌­نشین جامعه است و یکی از این گروه­ها افرادی هستند که جنگ را تجربه کرده‌اند. سالینجر خودش جنگ جهانی دوم را به تمامی تجربه می‌کند. در یکی از بزرگ­ترین نبردهای ارتش آمریکا با ارتش ژاپن شرکت می‌کند و این تجربه او را بسیار تکان می‌دهد، به صورتی که مدت­ها در آسایش­گاه روانی بستری می‌شود. این­ها از مهمترین موضوعات و درون‌مایه‌های آثار سالینجر بود؛ اما اینکه چگونه به اینها می‌پردازد، بسیار مهم است.

 

نقاشی بخشی از فرانی و زویی

یکی از مهم­ترین ویژگی­های سبک نگارش سالینجر صراحت آن است. سالینجر آدم صریحی است و در مورد زندگی خانوادگی­‌اش هم همین­طور است. آن مطالبی را که من درباره‌ی خانواده­اش، روابطش با آنها خواندم، ازدواج­هایی که می‌کند، طلاق­هایی که می‌گیرد؛ در اینها یک صراحت عجیبی حاکم است. سالینجر با هیچ کسی تعارف ندارد و شما این صراحت را در سبک‌­اش هم می‌بینید، سبک بسیار صریح و ساده، روایت­ها و داستان­های سالینجر شبیه داستان­های کلاسیک نیستند. یعنی داستان­هایی نیستند که شروع و فرجامشان بر اساس یک ساختار بسیار محکم باشد. خیلی از داستان­های سلینجر یک لحظه و یک مکالمه است؛ یک مکالمه‌ی خیلی ساده، مثلاً داستان معروف «فرانی و زویی» داستان­هایی هستند که از قواعد ساخت‌گرایانه‌ی داستان نویسی به هیچ­ وجه پیروی نمی­کنند و هیچ­گونه از الگوهای داستان نویسی را در مورد آنها نمی‌توان جا داد.

شخصیت­های داستان­های سالینجر ضد کلاسیک هستند. سالینجر یکی از مشخصات اصلی که دارد این است که قواعد زبانی را به هیچ وجه رعایت نمی­کند و قواعد داستان نویسی را به تمسخر می‌گیرد. شروع «ناطور دشت» با یک فحش آب­دار به دیکنز شروع می‌شود و در واقع در داستان­های سالینجر شما می‌بینید که او بسیار به نویسنده‌های کلاسیک نگاه خصمانه‌ای دارد چون اعتقاد دارد که این­گونه شیوه‌ی نوشتن، صراحت و معصومیت گفتار را از بین می‌برد.

نکته‌ی دیگری که درباره‌ی سبکش بسیار حائز اهمیت است، آمیختگی طنز و تراژدی است. شما در داستان­های سالینجر نمی­دانید که باید در این لحظه بخندید یا گریه کنید. بسیاری از داستان­ها مثل «روز خوبی برای صید موز ماهی» وقتی که شما آن ملاقات را در کنار دریا می‌خوانید، می‌مانید که این طنز یا تراژدی است و یکی از نقاط قوت داستان نویسی سالینجر آمیختن طنز و تراژدی است. سالینجر از آهنگ کلام هم دور نیست و داستانش را طوری می‌نویسد که وقتی شما آن را می‌خوانید مثل این است که آن گفتارها را می‌شنوید. گفتاری و فرم شفاهی یکی از مشخصات دیگر داستان نویسی سالینجر است.

 امیر علی نجومیان

داستان­های حلقه­‌ای

حال می‌خواهم چند دقیقه‌­ای راجع به یکی از ویژگی­های سبکی سالینجر که شاید کمتر به آن اشاره شده و من اخیراً روی آن یک تحقیق گسترده­ای انجام می‌دهم اشاره بکنم و آن سبکی است که ما در انگلیسی به آن Short story Sequence یا Short story Cycle یا Story Composive می‌گوییم. این سه عنوان Cycle, Sequence و Composive کمابیش یک معنی را می‌دهند. معنای پیوستگی را دارند. داستان­های پیوسته یا داستان­های حلقه­‌ای یا حلقه­‌ی داستان­ها. این سبک ادبی سبکی نیست که سالینجر برای اولین بار آن را بدعت گذاشته باشد. شاید در ادبیات انگلیسی اولین کسی را که بتوانیم نام ببریم که در این سبک می‌نوشته "جفری چاسر" باشد با داستان­های «کانتربری» ولی قبل از او ما «هزار و یک شب» را داریم و همچنین «دی کامرون» بوکاچیو را داریم. در ادبیات انگلیسی نمونه‌های درخشان داستان­های پیوسته معمولاً به دو داستان در قرن بیستم اشاره می‌شود؛ یکی "دوبلینی­‌هاجیمز جوییس و دیگری "واینزبرگ اوهایو" شروود اندرسون، اگر این دو مجموعه داستان را خوانده باشید؛ می‌بینید که با تعدادی داستان­های کوتاه مواجه هستید که با نخ باریکی به همدیگر وصل شده‌اند.

نمونه‌های دیگری که می‌توان اسم برد مثلاً همینگوی در "در زمانه ما" (In our time ) مجموعه‌­ی داستان­هایش، فاکنر مجموعه "برخیز ای موسی" همین ویژگی را دارد. تعداد دیگری هم از نویسندگان در ادبیات انگلیسی هستند که این ویژگی را دارند به نظر من این ویژگی در نقد ادبی به آن بسیار کم توجه شده است. به نظر من یکی از دلایلی که اقبال سالینجر با آن مواجه می‌شود همین سبک داستان­های پیوسته است. من قدری راجع به این سبک صحبت می‌کنم و بعد در آثار سالینجر هم به نکاتی در همین مورد اشاره می‌کنم.

جرالد کندی در کتابی درباره‌ی­ داستان­های مدرن پیوسته آمریکائی تعریف داستان­های کوتاه را چنین می‌گوید: «داستان­های پیوسته یا Short story Sequence مجموعه داستان­هایی هستند که به واسطه‌های زیر مشخص و متمایز می‌شوند؛ یک شخصیت معمولاً در حال شکل‌گیری دارند. آن چیزی که ما در ادبیات داستانی به Big longs Roman یاد می‌کنیم، یک نوع شخصیت مرکب دارند که در آثار مختلف تکرار می‌شود یا یک دسته شخصیت مشابه دارند. معمولاً یک درون­مایه‌ی مسلط ممکن است داشته باشند مانند بیگانگی، جدایی از اجتماع یا یک مکان مشخصی و یا یک دوره‌ی اجتماعی مشخصی را، یا یک گروه اجتماعی مشخصی را برای داستان‌های‌شان مشخص می‌کنند.» نمونه‌های بسیار مشخص و کلاسیک آن همان­طور که گفتم دوبلینی­‌ها، داستان­های تعدادی ساکنین یک شهر به نام دوبلین است.

واینزبرگ اوهایوی اندرسون اصلاً شهر کوچکی به نام واینزبرگ در ایالت اوهایو است. پس به نظر می‌رسد یک عنصر و نشانه‌ای باید در بین یک تعداد داستان تکرار شود تا ما به یک مجموعه داستان­های پیوسته برسیم. این را یکی از منتقدان، اصطلاح Inter textual signs را برایش گذاشته است. یعنی نشانه‌های بینامتنی هستند. یعنی یک رابطه‌ی درونی بین یک عنصر واحد یا مشابه درونشان وجود دارد، ممکن است وحدتی زمانی، مکانی، شخصیتی و یا حتی درون­مایه­ای داشته باشند و روایت این گونه داستان­ها در واقع از انباشته شدن داستان­ها بر یکدیگر شکل می‌گیرد.

به تعبیری هر داستان یک قطعه پازل است که باید جدا جدا خوانده شوند و بعد اینها با هم مرتبط شوند. یک تعبیر دیگر از این اصطلاح را من ارائه می‌دهم. یک حلقه‌ی داستانی مجموعه­ای از داستان­هایی است که چنان به یکدیگر پیوسته­اند که توازن بین فردیت یا تشخص هر یک از این داستان­ها و الزامات یک واحد بزرگتر را برقرار کرده‌اند. یعنی داستان­های پیوسته، داستان­هایی هستند که در حین اینکه مستقل هستند به یک واحد کلی­تر و بزرگتر هم مرتبط هستند و در واقع داستان سالینجر را ما جزء همین داستان­ها می‌توانیم بنامیم.

تنها تفاوتی که وجود دارد این است که سالینجر تعدادی داستان مشخص را با یک عنوان مشخص به صورت  story Cycleـ ـ رح نمی­کند. ما این رابطه را در داستان­های بسیار زیادی از سلینجر می‌توانیم ببینیم. مثلاً داستان­هایی که خانواده گلاس در آن وجود دارند. این مجموعه‌های مختلفی هستند که شما این داستان­ها را در آن می‌بینید: «فرانی وزویی»، «نه داستان»، «نجاران سقف را بالا بزنید»، «سیمور و یک مقدمه» اینها تعدادی از داستان هستند که شما خانواده گلاس را در آن می‌بینید، داستان­هایی هستند که هولدن و خانواده­‌ی او در آن تکرار می‌شوند و خیلی جالب است که مراحل مختلفی از زندگی هولدن، آن شخصیت مختلف را شما در داستان­های مختلف دنبال می‌کنید.

یکی از زیبایی­های داستان نویسی سالینجر این است که شما وقتی داستانی را از سالینجر می‌خوانید برای یافتن تعدادی از جواب­های‌تان و سؤال­هایی که برایتان پیش می‌آید ــ چون داستان‌های سلینجر همه سؤال برانگیز هستند ـــ  برای جواب­هایش باید به داستان­های خود سالینجر مراجعه بکنید. چیزی که ما در ادبیات پست مدرن به آن خود انعکاسی می‌گوییم.

البته من به هیچ عنوان نمی­گویم که سالینجر پست مدرن است. ولی این رابطه‌ی خود انعکاسی را در آثارش می‌بینید. پس هر داستان سلینجر یک تجربه‌ی مستقلی هست ولی در عین حال مرتبط با یک فضای مأنوس بزرگ­تر است و این بسیار متفاوت است با رمان­هایی که مثلاً در چهار فصل از نقطه نظرهای مختلف نوشته شده‌اند؛ مثلاً "خشم و هیایوویلیام فاکنر. دلیلش هم این است که در رمان­هایی که این­گونه نوشته می‌شوند، در فارسی هم صادق چوبک و غلامحسین ساعدی نمونه‌های کلاسیک این­گونه نوشته­ها را دارند که با story Cycle تفاوت دارد. چون وقتی شما «خشم و هیاهو» را می‌خوانید با یک داستان مواجه هستید؛ در حالی که درباره سالینجر شما می‌توانید هر داستان را جداگانه بخوانید و به سؤال­های‌تان هم جداگانه فکر بکنید. در عین حال محور و مرکز هر داستان سالینجر در داستان دیگری قرار می‌گیرد و این یکی از ویژگی‌های داستان نویسی سالینجر است. در مجموع اتفاقی که می‌افتد روایت­های داستانی برهم انباشته می‌شوند. بعد ما به یک داستان کلی می‌رسیم و در عین حال روایت­های داستانی بر هم هم‌پوشانی دارند.

ما نقاطی را در داستان­های سالینجر می‌بینیم که این نقاط، این لحظه، این واقعه در یک داستان دیگر هم به آن اشاره شده است و در واقع این هم­پوشانی­ها در مجموع یک پازل می‌سازند و به نظر من تجربه­‌ی خواندن داستان­های سالینجر بسیار لذت­بخش است. شاید بخش عمده‌­اش به دلیل همین مسیری است که خواننده­‌ی داستان­های سالینجر باید در ذهنش طی کند تا این قطعات پازل را در کنار هم بچیند و این رابطه‌های نامرئی را بین داستان­ها ایجاد بکند. سخنم را با این بحث تمام می‌کنم که فراتر از بحث­های سبکی نکته­‌ای که در مورد سالینجر بسیار اهمیت دارد این است که سالینجر آنچه که به ما نشان می‌دهد دقیقاً آن چیزی است که تجربه کرده­‌ایم و دیده­‌ایم. در واقع ما با دنیای داستان­های سالینجر از هر جای دنیا که باشیم و بخوانیم آشنا هستیم.

داستان­های سالینجر راجع به فرهنگ آمریکایی یا غربی نیست راجع به انسان است، انسانی که در موقعیت­های مختلف زندگی­‌اش دچار رنج­ها و لذت­های خاصی می‌شود و آنها را تجربه می‌کند و از آن جالب­تر این­که جایی خواندم که یک خواننده­‌ی سالینجر نوشته بود، خواندن سالینجر در من این احساس را ایجاد کرد که من دیوانه نیستم. انگار این اتفاقاتی که می‌افتد فقط برای من نیست که می‌افتد. شخصیت­های سالینجر هم همین احساس را دارند یعنی انسان به یک­بار با انسانیت آشتی می‌کند. انسانی که در همین تهران می‌تواند داستان­های سالینجر را بخواند با انسانیت آشتی می‌کند؛ چون می‌بیند تجربه‌های او همان تجربه‌هایی هستند که در جهان تجربه می‌شوند.

.................................................................
1. این سخنرانی در بزرگداشت جروم دیوید سالینجر و در بهمن‌ماه سال 85 در شهر کتاب ایراد شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

یک هواپیما سقوط کرده است. بازماندگانش چند بچه‌مدرسه‌ای بریتانیایی هستند... سالار مگس‌ها میلیون‌ها نسخه فروخت... آن نسل می‌خواست بداند که آشویتس یک استثنا بود، یا در وجود هرکداممان یک نازی پنهان شده است؟... شاگردان یک مدرسه‌ی شبانه‌روزی کاتولیک سخت‌گیر در نوکوآلوفا. بزرگ‌ترینشان شانزده‌ساله بود و کوچک‌ترینشان سیزده‌ساله، و یک اشتراک مهم داشتند: ذره‌ای دل و دماغ برایشان نمانده بود. پس نقشه‌ی فرار ریختند ...
با نوشتن کتاب‌های عاشقانه نمی‌توانستم درآمد کسب کنم، زیرا در ژاپن بازاری برای این ژانر وجود نداشت... یک زن خانه‌دار معمولی است که همیشه کم‌اهمیت‌تر از مردان دیده می‌شود... سمبل زنانی است که نمی‌توانند در جامعه ارتقا پیدا کنند... چند‌سال پیش جنایات بسیاری را زنان جوان رقم می‌زدند؛ حالا کودکان هستند که مردم را می‌کشند... مردم نمی‌دانند چه کاری باید انجام دهند تا از این وضع خارج شوند ...
بچه‌هایی كه بر اثر آسیب‌های اجتماعی و پیشینه مسائل خانوادگی‌شان، انواع مشكلات اخلاقی را داشتند... در حقیقت روزنوشت‌های ماكارنكو از این تجربه واقعی و اصیل است... چه کسی می‌توانست تا این اندازه به شكلی غیرقابل‌تصور، صدها کودک را که زندگی با چنین وضع قساوت‌بار و تحقیرآمیزی مچاله‌شان کرده بود تغییر دهد؟... خودش در جایی از حامله شدن یكی از دختران در همان دوران گزارش می‌دهد ...
ابتدا به‌صورت سناریو نوشته شد؛ فیلم شد و بعد تصمیم گرفتم رمان را بنویسم... بعد از کودتای ۱۹۸۰ در ترکیه چهار سال از زندگی‌ام را در زندان گذرانده بودم، لذا با طرز برخورد حکومت‌های نظامی با دموکراسی آشنایی نزدیک داشتم... من مدت‌هاست که به دنیا از دریچه دولت‌ها نمی‌نگرم... هیچ نمونه‌ای از خوشبختی و سعادت انسان‌ها در سیستم‌های سوسیالیستی و چپ‌گرا حتی در اوج قدرتشان سراغ ندارم ...
زمان بازدهی حوزه آموزش طولانی است و به‌همین‌خاطر ایده نوسازی از بالا با اعمال زور را مطرح می‌کردند... اگر ما ملتی داشته باشیم که جاهل باشد، آن‌گاه استبداد بر او تداوم پیدا می‌کند... آنهایی که می‎فرستیم خارج تحصیل می‌کنند و برمی‎گردند، حتی اگر ترقی‎خواه، مشروطه‎خواه و آزادی‎طلب باشند، وقتی با وضعیتی روبه‌رو می‎شوند که نمی‎توانند در آن کاری کنند، ناامید می‎شوند... سعی می‌کند رضاشاه، استبداد و سلطنت را بلاموضوع کند. ...