آیا تصویری بهتر از یک اسپانیایی در حال خوردن پرتقال وجود دارد که مهر تاییدی بر هویت اسپانیایی ما باشد؟... آیا گنج‌های حقیقی او اینها بود؟ آن وقت بود که یاد مرگ پدرم افتادم و به یاد درخت پرتقال به‌گل‌نشسته‌ای که عطرش از پنجره‌ای در آندلس وارد خانه می‌شد... پدرم از روزی که کشتی‌اش در آکاپولکو پهلو گرفت و درخت پرتقالی آنجا کاشت، این هسته‌ها را در جیبش نگه داشته بود.

نگاهی به «درخت پرتقال» نوشته کارلوس فوئنتس | شرق

کارلوس فوئنتس در کتاب «درخت پرتقال» [El naranjo] یک تصویر مرکزی را دستمایه کار خود قرار داده است که پیوند میان بخش‌های مختلف کتاب را برقرار می‌کند: تصویر درخت دورگه پرتقال که اگر نه در همه آثار دیگر او، اما دست‌کم در چند مورد از آنها تکرار شده است. برای مثال در رمان «سر هیدرا»، آنجا که راوی تابلوی نقاشی ولاسکوئز را توصیف می‌کند، درخت پرتقال به‌عنوان تصویری از هویت دنیای اسپانیایی‌زبان ظاهر می‌شود: «اما چهره فلیکس، لبخند ولاسکوئز را نداشت، رضایتمندی آن لب‌ها که دمی پیش طعم آلو و پرتقال را چشیده بودند.»

درخت پرتقال کارلوس فوئنتس  [El naranjo]

پرتقال همچنین در داستان‌های کتاب «کنستانسیا و داستان‌های دیگر برای باکره‌ها» جلوه‌گری خیره‌کننده‌ای دارد. ضمن اینکه آن کتاب را نیز می‌توان همچون کتاب «درخت پرتقال» هم به صورت مجموعه‌ای از چند داستان کوتاه و هم به صورت رمانی دارای چند فصل کوتاه قرائت کرد. در هر صورت همین حضور قدرتمند انگاره «درخت پرتقال» و هماهنگی و پیوندی که میان بخش‌های مختلف کتاب برقرار می‌کند، عاملی است که خواننده را بر آن می‌دارد تا کتاب را همچون رمانی در چند فصل در نظر بگیرد.
تصویر «درخت پرتقال» که در سرتاسر اثر بارها تکرار می‌شود و همچون رشته‌ای باعث پیوستگی داستان‌ها می‌شود، همان تصویر اسپانیاست؛ همان‌طور که راوی داستان یا بخش اول، خرونیمو د آگیلار می‌گوید: «آیا تصویری بهتر از یک اسپانیایی در حال خوردن پرتقال وجود دارد که مهر تاییدی بر هویت اسپانیایی ما باشد؟»

در داستان «دو نومانسیا» می‌بینیم که دانه‌های درخت پرتقال، این میوه غریب و اصالتا شرقی، توسط یک نفر یونانی به نام پولیبیوس د مگالوپولیس از سوریه به روم آورده می‌شود و در حیاط عمارت شکوهمند قهرمان قصه کاشته می‌شود و حتی نام آن بر مکتب فکری همنشینان آن عمارت گذاشته می‌شود: «چه اسمی بر مکتب‌مان بگذاریم؟... به جای پاسخ، دانه‌هایی به تو می‌سپارد و می‌خواهد که با هم آنها را در وسط حیاط بکارید. چه هستند؟ دانه‌های درختی از دوردست، شرقی، ناشناخته... می‌توانیم نام این درخت را بر این حیاط گفت‌وگوهایمان، بر این محفل بگذاریم.»
در این داستان‌ها درخت پرتقال در مرکز دوایری متحد‌المرکز رشد می‌کند، سایه می‌افکند و چارچوب مفهومی آنها را شکل می‌دهد: دایره آن حیاط مدور، حلقه محاصره شهر به طول هفت هزار و چهارصد گز، دایره زمان.

جالب این است که نام دیگر کتاب، دایره‌های زمان بوده است، اشاره‌ای به میل نویسنده‌ای که نمی‌خواهد گرفتار چارچوب زمان باشد و می‌خواهد فراتر از زمان و دوره‌بندی‌های تاریخی حرکت کند و به این منظور مجبور است مرزهای داستان و تاریخ را در هم بریزد و تقابل پذیرفته‌شده میان آنها را از میان بردارد.
آگیلار اولین کسی است که این موجودیت تاثیرگذار را به صورت هسته‌های پرتقال در جیب خود به قاره آمریکا می‌آورد و در آنجا می‌کارد. در داستان «فرزندان فاتح» نیز مارتین پسر کورتس گزارش می‌دهد که پدرش از همان هنگام که به یوکاتان رسید و با دو فراری کشتی شکسته -خرونیمو د آگیلار و گونزالو گررو- که دانه‌های درخت پرتقال را همچون تحفه‌ای ارزشمند آنجا کاشته بودند برخورد کرد، مجذوب آن شد و این تعلق خاطر تا دم مرگ و لحظه احتضارش ادامه یافت: «آیا گنج‌های حقیقی او اینها بود؟ آن وقت بود که یاد مرگ پدرم افتادم و به یاد درخت پرتقال به‌گل‌نشسته‌ای که عطرش از پنجره‌ای در آندلس وارد خانه می‌شد... پدرم از روزی که کشتی‌اش در آکاپولکو پهلو گرفت و درخت پرتقالی آنجا کاشت، این هسته‌ها را در جیبش نگه داشته بود.»

کورتس آنقدر تحت‌تاثیر درخت پرتقال قرار می‌گیرد که خود نیز اقدام به کاشت و توسعه آن در آکاپولکو می‌کند و به‌این‌ترتیب «بازتاب تصویر» اسپانیا را در سرتاسر مکزیک فتح‌شده گسترش می‌دهد.
برای خود فوئنتس نیز نوشتن از درخت پرتقال در حکم بازگشتی به خاستگاه و بازتاب‌دادن سرچشمه‌های زبان و تمدن اسپانیایی در ادبیات محسوب می‌شود. این بازتاب‌های مکرر و خصلت انعکاسی از ویژگی‌های اصلی آثار فوئنتس است، خصوصا در سه‌کتابی که اغلب آثار خاستگاهی او خوانده شده‌اند: زمین ما، درخت پرتقال و نبرد.

به‌این‌ترتیب تاریخ تمدن و فرهنگ، نه‌تنها در آینه رمان و در مرحله بعد در هستی شخصیت‌ها و مضامین بخش‌های مختلف رمان در بزنگاه‌های مختلف بازتاب پیدا می‌کند بلکه در قالب گونه‌ای ارتباط بینامتنی، این جلوه‌گری‌ها در رفت‌و‌برگشت میان رمان‌های مختلف نویسنده نیز انعکاس پیدا می‌کنند: مضمون دایره‌های زمان که در رمان مشهور او «زمین ما» وجود دارد در «درخت پرتقال» نیز دوباره ظاهر می‌شود، آگیلار در درخت پرتقال همچون شخصیت زائر در کتاب «زمین ما» می‌تواند بگوید که من هر دو کرانه را می‌شناسم... چراکه همچون نسل‌هایی از آمریکای لاتین و مهاجران اسپانیایی خودش را تقسیم‌شده میان دو دنیا- اسپانیا و آمریکای لاتین- مانند درختی پیوندی (درخت پرتقال) می‌داند. به خصوص داستان اول -دوکرانه- را می‌توان به‌مثابه دنباله رمان سترگ زمین ما قرائت کرد: در هر دو، آمریکا در حکم بازتاب تصویر اسپانیا و اسپانیا در حکم بازتاب آیینه‌ای آمریکا ترسیم می‌شود. در یکی اسپانیا بر مکزیک چیره می‌شود و در دیگری سرانجام مکزیک اسپانیا را فتح می‌کند اما آنچه سرانجام در هر دو کرانه باقی می‌ماند زبان است: «تنها یقین من این است که زبان و کلام در دو کرانه پیروز شدند... زمین و کلام، اینها حافظان ما هستند.»

راوی داستان اول خرونیمود آگیلار، همچون راوی رمان «پدرو پارامو» از درون گور روایت می‌کند و در داستانی در 10قسمت که از آخر به اول شماره‌گذاری شده است، آنچه را که به‌صورت مواجهه دو دنیای جدید و قدیم طی ماجرای فتح مکزیک مشاهده کرده است نقل می‌کند. او که خود را به عنوان مترجم و زبان‌دان معرفی می‌کند، دایما از میزان تسلط خود بر زبان سخن می‌گوید و حتی یک جا خودش را ارباب زبان می‌خواند و تاکید دارد که زبان قدرت است و قادر است سیر وقایع و تاریخ را عوض کند و آنچه سرانجام پس از همه نبردها و ویرانی‌های ناشی از برخوردها باقی می‌ماند زبان است. در پایان داستان هم هنگامی که آزتک‌ها به اسپانیا حمله کرده و آن را فتح می‌کنند تنها چیزی که به‌عنوان عنصر حاکم برجا می‌ماند کلام است. فوئنتس خود مکرر این جمله پابلو نرودا را نقل کرده است که اسپانیایی‌ها طلای ما را بردند اما در عوض طلای خودشان، زبان اسپانیایی را به ما دادند که با آن جهان را شناختیم.

داستان دوم، «فرزندان فاتح» نیز همین روایت خاستگاهی را پی می‌گیرد و به معمای پیچیده پسران کورتس- نسل اول فرزندان او که در مکزیک به دنیا آمده بودند و دورگه خوانده می‌شدند- می‌رسد که به لطف شیوه روایت درخشان فوئنتس و جایگزینی مداوم این دو برادر- مارتین1 و مارتین2- در مقام راوی، جنبه‌های متضاد روایت رو می‌شوند و خصلت انعکاسی متن و اجرای تمام‌عیار نوشتاری دورگه متناسب با محتوای داستان به اوج می‌رسد.
فوئنتس در انتهای این بخش نشان می‌دهد که با وجود همه پیوندها، تضاد نژادی میان دو برادر، یکی دورگه (مستیزو) و دیگری سفید (کریولو) همچنان باقی است تا حدی که قادر نیستند با کمک یکدیگر ایجاد ملتی واحد را تجربه کنند، جمله پایانی داستان از زبان مارتین2 موید این مطلب است: «نمی‌دانم تولد یک ملت به چه معناست؟»

داستان سوم با عنوان «دو نومانسیا» باز هم داستان فتحی دیگر را بازگو می‌کند اما این‌بار فتح اسپانیا به دست رومیان. این‌بار نوبت آن است که ساکنان نومانسیا به دیگری مغلوبی بدل شوند که قدرت حاکم، سودای تصرف قلمروشان را در سر می‌پروراند، درست در توازی با آنچه در بخش دوم رمان «زمین ما» دیده می‌شود.
در این داستان، ریشه‌های تمدن اسپانیا از سمت دیگر آیینه به تماشا گذاشته می‌شود، نه از سمت مکزیک بلکه از سوی امپراتوری روم در خلال دوران فتح اسپانیا. این‌بار رومی‌ها هستند که اسپانیایی‌ها را وحشی و بی‌تمدن می‌خوانند همان‌طور که چند قرن بعد اسپانیایی‌ها بومیان مکزیک را با همین القاب توصیف می‌کنند.

مضمون غالب این داستان نیز همان بسط و گسترش تمدن روم تا خاک اسپانیا و معکوس‌شدن چندباره این جریان در آینده است. راوی داستان در فرازی از ماجرا درمی‌یابد که اساسا به نومانسیا آمده است نه برای فتح آن، بلکه برای مضاعف‌کردن آن و از این طریق نابودکردن آن: «دو همزاد رودرروی هم بی‌آنکه مژه بر هم بزنند همدیگر را نابود خواهند کرد... راهکار من این بود که نومانسیا را به دشمن خودش تبدیل کنم.» در داستان چهارم با عنوان «دو آمریکا» با پردازشی از شخصیت کلمبوس مواجهیم که از همان تبار یهودی سفاردی است که در یهودیت تولد و در فصل سوم زمین ما ذکر شده است. این داستان که به صورت خاطرات روزانه کریستف کلمب نوشته شده است باز هم بر اهمیت و نقش خاستگاهی درخت پرتقال تاکید می‌گذارد. کلمب از دوران کودکی پرتقال را دوست داشته و از سوی دیگر نشان تجلی کمال و والایی خورشید پرشکوه و حالا در کهولت نیز لذت وافری از طعم و رنگ پرتقال می‌برد: «می‌توانستم تا لحظه مرگ شیره پرتقال را بمکم.» او آنقدر عمر می‌کند تا قرن‌ها بعد شاهد فروش‌رفتن قاره آمریکا به ژاپنی‌ها و سایر شرکت‌های چندملیتی باشد و ببیند که چطور جغرافیایی را که بهشت زمینی می‌خواند در روندی رو به قهقرا تبدیل به شرکت پارائیسو می‌شود: «دیگر وقتش رسیده که بدانید، هیچ بهشتی بدون جکوزی، پورشه و تالارهای جشن وجود ندارد. هیچ بهشتی بدون سیب‌زمینی سرخ‌کرده، همبرگر، نوشیدنی‌های گازدار و پیتزای ناپولیتن وجود ندارد.» در انتهای کار تنها بازماندگان این بهشت زمینی فناشده عبارت‌اند از: درخت پرتقال، گرگ خاکستری و خود کلمب. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد فوئنتس در زمین ما آمریکای‌لاتین را به مثابه بازتاب تصویر اسپانیا مفهوم‌سازی کرده بود و این تصویر انعکاسی در درخت پرتقال امتداد پیدا می‌کند و پیش می‌رود تا آنجا که شاهد آخرین بازتاب آینه‌ای آن در آخرین سطور از آخرین داستان کتاب هستیم، آنجا که کلمب از بازگشت به اروپا سخن می‌گوید تا برود و دانه‌های درخت پرتقال را آنجا بکارد: «وقتی به اروپا برسم چه چیزی خواهم یافت؟ در کاشانه‌ام را دوباره خواهم گشود. هسته‌های پرتقال را دوباره خواهم کاشت.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

نثر و زبان سرگذشت حاجی بابای اصفهانی آنچنان فوق‌العاده بود که گفته شد اصل این کتاب ایرانی است... «کتاب احمد یا سفینه طالبی»، در‌واقع کتابی درسی در قالب روایی و داستانی است. جلد اول آن ۱۸ صحبت در شناخت جهان است، جلد دوم در چهار صحبت به قوانین مدنی می‌پردازد و جلد سوم مسائل‌الحیات است. رمانی است علمی که در قالب یادداشت‌های روزانه نوشته‌شده و شاید بتوان آن را نخستین داستان مدرن فارسی با شخصیت کودک دانست. ...
به دارالوكاله‌ای فلاكت‌زده می‌رویم در وال‌ استریت؛ جایی كه میرزابنویسی غریب در آن خیره به دیواری آجری می‌ایستد و ساعت‌ها به آن خیره می‌شود... اغلب در پاسخ به درخواست دیگران برای انجام‌دادن كاری می‌گوید ترجیح می‌دهد انجامش ندهد... جالب اینجاست که فیلسوفانی مثل ژیل دلوز، ژاك رانسیر، جورجو آگامبن، اسلاوی ژیژك، آنتونیو نگری و مایكل هارت به این داستان پرداخته‌اند! ...
داستان‌هاي من بر خانم‌ها بيشتر تاثير گذاشته است... آن نوع نویسندگی و تلقی از نویسندگی که توسط جوایز، نشریات و مجلات دهه 80 حمایت می‌شد دیگر وجود ندارد... آرمان این است ما چیزی بنویسیم که تبدیل به تصویر شود... 4 زن دارم. می‌شود گفت 4 زن جذاب... موضوع 99 درصد داستان‌هایی که در کارگاه‌های داستان‌نویسی خوانده می‌شد، خیانت بود... سانسور موفق عمل کرده و نفس نویسنده ایرانی را گرفته و و نویسنده ایرانی هم مبارزه نکرده ...
و همان‌جور در احرام. و در همان سرما. و در سنگلاخى دراز كشیدیم. زن‌ها توى كامیون ماندند و مردها بر سینه‏‌كش پاى‏ كوه ... مى‏‌دانستم كه در چنان شبى باید سپیده‌دم را در تأمل دریافت و به تفكر دید و بعد روشن شد. همچنان‌كه دنیا روشن مى‌‏شود. اما درست همچون آن پیرزن كه 40 روز در خانه‌اش را به انتظار زیارت‏ خضر روفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگى و سرما و بى‏‌خوابى چنان كلافه‌ام كرده‌بود كه حتى نمى‏‌خواستم برخیزم. ...
آس و پاس بودم... قصد داشتم به زندان بروم. می‌خواستم کسی را بکُشم یا کشته شوم. بهترین دوستم دو ‌سال قبل خودکشی کرده بود... نمی‌خواستم مفت‌خور باشم... من بخشی از هیچ جامعه‌ای نبودم تا اینکه کم‌کم تبدیل به «جوانی عصبانی در نیویورک» شدم... کل جامعه تصمیم گرفته شما را نادیده بگیرد... بعد از ١٠ ‌سال حمل این کتاب، سرانجام آن را در سه ماه در سوییس به پایان رساندم... یک نویسنده باید همه‌ی خطرات نوشتن آنچه را می‌بیند، بپذیرد ...