میراث شوم گذشتگان | الف


این درست که بسیاری از بهترین مترجم‌های ما در حوزه ادبیات داستانی، خودشان نویسنده نبوده‌اند؛ اما بی‌گمان داستان نویس بودن، می‌تواند یک ویژگی تاثیرگذار و سازنده در کار ترجمه باشد. یکی از نمونه‌های مثال زدنی این مهم، محمود حسینی‌زاد است و ترجمه هایی که از زبان آلمانی انجام داده است. شناخت حسینی زاد از ادبیات آلمانی زبان، فرصتی فراهم آورده که علاقمندان ادبیات داستانی هم با تعدادی از نویسندگان معاصر و متفاوت این حوزه زبانی آشنا شوند. بنابراین بی اغماض می توان سهمی قابل اعتنا برای این مترجم در شناساندن آثاری قابل اعتنا از ادبیات مدرن آلمانی چند دهه اخیر در نظر گرفت.

میراث شوم اتاق لودویگ [Ludwig's room یا Ludwigs Zimmer] نوشته آلویس هوچینگ [Alois Hotschnig]

«اتاق لودویگ» [Ludwig's room یا Ludwigs Zimmer] نوشته آلویس هوچینگ [Alois Hotschnig] که توسط نشر چشمه وارد بازار کتاب شده نیز در این دسته جای می گیرد و البته یکی از خواندنی ترین آثاری است که توسط حسینی زاد انتخاب شده است. با اینکه اثر حاضر اولین کتابی[1] است که از هوچینگ به فارسی برگردانده شده اما برخی علاقمندان ادبیات داستانی با نام او، به واسطه سفری که چند سال پیش به ایران داشت[2] آشنا باشند. حسینی زاد در هنگام ترجمه این اثر دیدارهایی نیز با نویسنده اثر داشته که ناگفته پیداست و در مقبولیت هرچه بیشتر این ترجمه بی اثر نبوده اند.

آلویس هوچینگ (هوتشنیگ)، نویسنده‌ معاصر اتریشی است. او در سال ۱۹۵۹ در شهر برگ در دراوتال اتریش به ‌دنیا آمد و هم‌اکنون در شهر اینسبروک زندگی می‌کند. در سال ۱۹۸۹ کتاب داستانی «خاتمه» را نوشت که برایش جایزه «استان کرنتن» را به ارمغان آورد. در سال ۱۹۹۰ داستان «نوعی از خوشبختی» به قلم او منتشر شد. او در سال ۱۹۹۲ در مسابقه «اینگه بورگ باخمن» جایزه استان کرنتن را در شهر کلاگن فورت به خود اختصاص داد و در همان سال رمان «دستان لئونارد» را ارائه کرد. در سال ۱۹۹۴ نمایشنامه «بخشایش» او در شهر وین به اجرا درآمد. در سال ۲۰۰۰ دومین رمان او «اتاق لودویگ» به بازار عرضه شد.

در سال ۲۰۰۲ برنده جایزه «ایتالو سوه‌وو» شد و در سال ۲۰۰۸ جایزه «اریش فرید» و در سال ۲۰۱۱ جایزه «گرت یونکه» را دریافت کرد. در سال ۲۰۰۶ مجموعه داستان «بچه‌ها آرام نمی‌گیرند» و در ۲۰۰۹ مجموعه داستان «در حال نشسته بهتر می‌شود گریخت» از هوچینگ منتشر شد. اغلب آثار این نویسنده به مهمترین زبانهای جهان ترجمه شده است.

اتاق لودویگ در سال 2000 منتشر شده است و یکی از آثار مهم کارنامه این نویسنده محسوب می‌شود و مخاطب فارسی زبان بخت‌یار بوده که با اثری خواندنی و جذاب قدم به دنیای این نویسنده گذاشته است. هوچینگ همانند بسیاری از آدمهایی که در نیمه دوم قرن بیستم زیسته و زندگی و آغاز قرن بیست و یکم را نیز تجربه کرده اند، با مسئله تک افتادگی و تنهایی بسیار درگیر بوده است. بنابراین عجیب نیست اگر در آثارش و خاصه «اتاق لودویگ» توجه ای ویژه به مفهوم تنهایی انسان دارد. گذشته و فاشیسم از دیگر مضامین درونی این رمان هستند.

«اتاق لودویگ» اثری داستان محور و یا متکی به حادثه نیست. این رمان داستانی ساده دارد و بیشتر شخصیت محور و یا موقعیت محور است. در واقع قرار گرفتن شخصیتی در یک موقعیت زمانی و مکانی بستری می شود برای واکاوی گذشته و حرکت داستان به جای آنکه بیرونی و خطی باشد درونی است و تا اندازه ای سیال در گذشته ای که گریزی از آن نیست. بنابراین رمان جذابیتش را از عمق داستان می‌گیرد نه از حوادثی که روی یک خط و در پی هم رخ می دهندرمان ماجرای ملکی است که به شخصیت اصلی داستان به ارث می‌رسد. او با این که تمایل چندانی به زندگی در این ملک ندارد، وارد آنجا می شود. اما زمانی که احساس می کند همه دست به دست هم داده‌اند که او را از این مکان دور کنند در مسیری خلاف میل درونی خود می افتد. حرفهایی که توسط همسایگان درباره این ملک زده می شود، اتفاقاتی که در زمان ورود مالک جدید رخ می‌دهد، دست به دست هم می دهند تا خواننده در همراهی با داستان در گذشته ای رازناک و البته مخوف رها شوند.

چنین تمهیدی در رمان «اتاق لودویگ» در واقع کنایه است به میراثی که از گذشتگان به ما می رسد و تاثیر آن را برنسل های بعدی می توان یافت فاشیسمی که در دوران جنگ جهانی دوم ظهور کرد و بر تن و روح بخش‌هایی از جغرافیای اروپا زخم زد در این رمان ارتباطی درونی با معنایی برقرار کرده که روایت این داستان قصد بازگویی آن را دارد. از همین روست که حسینی زاد آگاهانه در آغاز رمان، صفحاتی را به ارائه توضیحات درباره ویژگی ها و گذشته تاریخی این شهرها اختصاص داده است تا مخاطب درک بهتری از لایه های درونی اثر داشته باشد.

رمان به شیوه اول شخص روایت می‌شود که انتخاب درست و تاثیرگذاری برای روایت این داستان بوده، هم به دلیل احساس نزدیکی مخاطب و احساس حضور او در این اتمسفر پر رمز و راز و نیز به دلیل تقویت حس تنهایی و تک افتادگی راوی در ملکی که به ارث برده است. ملکی که داشتن آن از بیرون نشانه‌ی برخورداری ثروت و قدرت است ، اما از درون محنوس و نفرین شده.

به همین دلیل است که رمان با این جمله شروع می شود: «نباید این ارثیه را قبول می کردم، همه اش از اینجا شروع شد» کمی بعد دوباره این احساس را به بیان دیگر بازگو می کند: «نباید می آمدم اینجا ...» راوی داستان با حضور در دراین ملک نفرین شده گویی به جستجوی چیزی گمشده در گذشته برخاسته است، اما نه در گذشته‎ی خود که در گذشته‌ی ساکنان این خانه که به او رسیده است!

.......................................
[1] البته پیش از این تکه ای از رمان «این خیال بچه ها را راحت نمی کند» با ترجمه علی اصغر حداد در نشریات منتشر شده بود.
[2] هوچینگ به ایران آمدتا در برنامه ای با عنوان «اتریش می خواند» به مناسبت هفته کتاب اتریش در موسسه شهر کتاب شرکت کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

به دارالوكاله‌ای فلاكت‌زده می‌رویم در وال‌ استریت؛ جایی كه میرزابنویسی غریب در آن خیره به دیواری آجری می‌ایستد و ساعت‌ها به آن خیره می‌شود... اغلب در پاسخ به درخواست دیگران برای انجام‌دادن كاری می‌گوید ترجیح می‌دهد انجامش ندهد... جالب اینجاست که فیلسوفانی مثل ژیل دلوز، ژاك رانسیر، جورجو آگامبن، اسلاوی ژیژك، آنتونیو نگری و مایكل هارت به این داستان پرداخته‌اند! ...
داستان‌هاي من بر خانم‌ها بيشتر تاثير گذاشته است... آن نوع نویسندگی و تلقی از نویسندگی که توسط جوایز، نشریات و مجلات دهه 80 حمایت می‌شد دیگر وجود ندارد... آرمان این است ما چیزی بنویسیم که تبدیل به تصویر شود... 4 زن دارم. می‌شود گفت 4 زن جذاب... موضوع 99 درصد داستان‌هایی که در کارگاه‌های داستان‌نویسی خوانده می‌شد، خیانت بود... سانسور موفق عمل کرده و نفس نویسنده ایرانی را گرفته و و نویسنده ایرانی هم مبارزه نکرده ...
و همان‌جور در احرام. و در همان سرما. و در سنگلاخى دراز كشیدیم. زن‌ها توى كامیون ماندند و مردها بر سینه‏‌كش پاى‏ كوه ... مى‏‌دانستم كه در چنان شبى باید سپیده‌دم را در تأمل دریافت و به تفكر دید و بعد روشن شد. همچنان‌كه دنیا روشن مى‌‏شود. اما درست همچون آن پیرزن كه 40 روز در خانه‌اش را به انتظار زیارت‏ خضر روفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگى و سرما و بى‏‌خوابى چنان كلافه‌ام كرده‌بود كه حتى نمى‏‌خواستم برخیزم. ...
آس و پاس بودم... قصد داشتم به زندان بروم. می‌خواستم کسی را بکُشم یا کشته شوم. بهترین دوستم دو ‌سال قبل خودکشی کرده بود... نمی‌خواستم مفت‌خور باشم... من بخشی از هیچ جامعه‌ای نبودم تا اینکه کم‌کم تبدیل به «جوانی عصبانی در نیویورک» شدم... کل جامعه تصمیم گرفته شما را نادیده بگیرد... بعد از ١٠ ‌سال حمل این کتاب، سرانجام آن را در سه ماه در سوییس به پایان رساندم... یک نویسنده باید همه‌ی خطرات نوشتن آنچه را می‌بیند، بپذیرد ...
با عاشق شدن به دختری زیبارو ناخواسته وارد بازی‌های سیاسی می‌شود... دست‌کم در قسمت‌هایی از زندگی‌مان دچار حس فریب‌خوردگی یا به تعبیری عامیانه «حس خریت» بوده‌ایم... آونگ شدن هر روزه‌مان در بین سه فضای عشق، سیاست و خیانت را به عریانی به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه ما گاه خود را در میان خریت‌هایمان در این سه فضا گرفتار می‌بینیم... ...