راستان | آلبر کامو

12 فروردین 1385

«سازمان سوسیالیستی انقلابی» تصمیم گرفته است که شاهزاده سرژ را از میان بردارد. سه تروریست وارد صحنه میشوند: ایوان کالیایف («من به انقلاب پیوسته‌ام چون زندگی را دوست دارم»)، استپان فدوروف («من زندگی را دوست ندارم، بلکه عدالت را که مافوق زندگی است دوست دارم»)، دورا دولبوف («ما از راستان هستیم... لذا محکوم‌ایم به اینکه از خود بزرگتر باشیم»)

راستان | آلبر کامو
راستان
[Les Justes]. (The Just Assassins) نمایشنامه‌ای در پنج پرده از آلبر کامو (1) (1913-1960)، نویسنده الجزایری_فرانسوی، که نخستین بار در 15 سپتامبر 1949 در «تئاتر ابرتو (2)» بر صحنه آمد و در 1950 به صورت کتاب منتشر شد. ماجرا در روسیه در آغاز قرن بیستم روی می‌دهد. «سازمان سوسیالیستی انقلابی» تصمیم گرفته است که شاهزاده سرژ (3) را از میان بردارد. سه تروریست وارد صحنه میشوند: ایوان کالیایف (4) («من به انقلاب پیوسته‌ام چون زندگی را دوست دارم»)، استپان فدوروف (5) («من زندگی را دوست ندارم، بلکه عدالت را که مافوق زندگی است دوست دارم»)، دورا دولبوف (6) («ما از راستان هستیم... لذا محکوم‌ایم به اینکه از خود بزرگتر باشیم»). کالیایف که مأمور پرتاب بمب به طرف کالسکه سرژ شده است در لحظه آخر از این کار منصرف می‌شود، زیرا دو کودک خردسال، برادرزاده‌های شاهزاده، در کالسکه در کنار او هستند. با وجود اعتراضهای استپان، برنامه به عقب می‌افتد. دو روز بعد، کالیایف شاهزاده سرژ را ترور می‌کند. در زندان، زن شاهزاده به سراغش می‌رود و می‌خواهد نجاتش دهد. کالیایف پیشنهاد او را رد می‌کند: «اگر مجازات نشوم به این معنی خواهد بود که من فقط قاتل‌ام.» رئیس پلیس خبر این دیدار را منتشر می‌کند و چنین جلوه می‌دهد که کالیایف از کرده پشیمان شده است. دوستانش منتظر واکنش او هستند. خبر اعدام کالیایف منتشر می‌شود و آنها می‌فهمند که او تردید یا خیانت نکرده است. دورا داوطلب پرتاب بمب دیگر می‌شود تا بتواند سرانجام در عدالت و بی‌گناهی و مرگ به دوستش کالیایف بپیوندد. آیا می‌توان زندگی را دوست داشت و مرگ را انتخاب کرد؟ برای عادل بودن باید زندگی را دوست داشت و بدون نفرت کشت، نه کشتن در راه اعتقادی انتزاعی، بلکه تا دیگر کشتن لازم نباشد. نمایشنامه‌ با کرامت و جوانمردی همیشگی کامو این مسئله را به صحنه دادگاه می‌آورد، ولی به صورت مکانیکی و با صدور احکام خشک و خسته کننده پیش می‌رود و غالباً تا حد یک استقلال و برهان ساده تنزل می‌کند.

ابوالحسن نجفی. فرهنگ آثار. سروش

1.Albert Camus 2.Hebertot 3.Serge 4.Ivan Kaliayev
5.Stepan Fedorov 6.Dora Doulebov

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...