• 03 آبان 1401

    گدای-محفوظ-در-گفتوگو-با-محمد-دهقانی

    سرنوشت غم‌انگیز روشنفکران جهان سوم ... روشنفکر امروز ما تا حد زیادی از جامعه و واقعیت بریده است و واقعیت برایش به شکل مجازی درآمده است... مصری‌ها تجربه‌هایی مستقیم از استعمار دارند و به دلیل تجربه‌هایشان از دوران ناپلئون از نظر اندیشه سیاسی و اجتماعی پخته‌تر از ما هستند و می‌توانیم از آنها یاد بگیریم... ما آموزش را وسیله کرده‌ایم که نابغه تربیت کنیم... روشنفکر ایرانی به جامعه باج می‌دهد و خودش را نماینده مردم می‌داند... چرا روشنفکر ما خطاهای مردم را نقد نمی‌کند؟ ...

Loading
سرگذشت خانواده‌ای که فرجام انقلاب را بازتاب می‌دهد... رمان حافظه‌ی شکست‌خوردگان است و نوشتن رمان نوشتن تاریخ سرکوب‌شدگان... پسرِ دانشگاهیِ خانواده که در سیاست زیاده‌روی می‌کند، کسی که فروبستگی خانواده را با گشودگی دانشگاه نقض می‌کند؛ پلی است بین دو مصر قدیم و جدید... کارکرد زمان را در این انقلابِ رو به قهقرا و در نسل‌های بعدی که سهمی در خیزش آن نداشته‌اند... دستاورد انقلاب در خانواده به چشم می‌آید... دختری که عاشق آن شهید بود، به سرباز انگلیسی دل می‌بازد ...
در نظر داشته باشیم که او در مصر با حکومتی استبدادی روبه‌رو بود و نمی‌توانست حرفش را مستقیم بزند و برای همین به سراغ نمادگرایی می‌رود... ما نوعی تضاد یا دلخوری از جهان عرب داریم ... اگر بخواهیم بر اساس دلخوری‌های تاریخی زندگی کنیم باید از همه ملت‌ها دوری کنیم... نمی‌توان برای همیشه جلوی انتشار یک کتاب را گرفت... امکانات نثر عربی از نثر انگلیسی بسیار بیشتر است و انتقال مفاهیم به وسیله این زبان راحت‌تر است ...
قهرمان رمان، نازپرورده عیاشی است که مادرش با پولی که زیر دست و پایش ریخته، او را به بیکاره‌ای تن‌پرور بدل کرده است. و مادر، خود خلافکار بدنامی است که از درآمد حاصل از خانه‌های بدنام، پول فراوانی به هم زده... رمان با تشییع پیکر مادر، در قبرستان آغاز می‌شود... در مسیر جست‌وجوی پدر با دختر روزنامه‌نگاری به نام الهام آشنا می‌شود... وسوسه سر بلند می‌کند و منجر به جنایت می‌شود... برای رسیدن به این عشق، نیاز به برگذشتن از گذشته تاریک و انگل‌وارش دارد ...
الزعبلاوی، شیخ مرموز و بینانگذار پرهیبت یک محله، ادهم پسر دومش را که دورگه است برمی‌­گزیند تا موقوفاتش را اداره کند. ادریس، پسر ارشد، به این تبعیض اعتراض می‌کند و در پی آن از خانه مطرود و شیطان مجسم می‌­شود. ادریس موفق می‌شود که ادهم و همسر او را در سقوط به دنبال خود بکشاند، بدین ترتیب که متقاعدشان می­‌سازد که آینده خود را در وصیتنامه سرٌی پدر بخوانند ...
در حال بارگزاری ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...