|
|
داستانهای شهر جنگی
کودک آرزو میکند که ای کاش تمام اهل شهر خشکشان میزد تا او میتوانست اسباببازی مورد علاقهاش را بدون آنکه کسی بفهمد از ویترین اسباببازی فروشی بردارد. سالها بعد روزی از شهری میگذرد که تمام اهالیش بر اثر بمباران شیمیایی در جا خشک شدهاند. "... نکنه یه بچهی کردی هم تو این شهر خواسته که به اندازه یه نفس کشیدن، فقط یه نفس کشیدن همه خشکشون بزنه؟"
|
|
|
|
|
شطرنج با ماشین قیامت
شخصیتهای مقابل موسی در قالب یک مهندس بازنشسته پالایشگاه نفت؛ که به نوعی نماینده انسانهایی است که از دید عقلانی و فلسفی به جنگ و وقایع آن مینگرند، دو کشیش و یک دختر شکل میگیرند.
|
|
|
|
|
|
|