|
|
پل معلق
نادر خود را از شهری پرهیاهو به گوشهای پرت از این سرزمین میرساند و در آنجا به مرور خاطرات تلخ گذشته خود میپردازد و به جایی میرسد که دیگر نه توان نوشتن دارد و نه هوای ماندن، یعنی او به آخرخط زندگی خود رسیده است. همانطوریکه در ابتدای داستان "منشی آتشبار" به او میگوید و ما متوجه میشویم که نادر میخواهد به جایی برود که آرامش در آنجا حاکم نیست. زندگی در کنار انسانهای دیگر و طبیعتی که در آن همه چیز نابود شده است، از اشیاء گرفته تا جانداران، و این خاصیت جنگ است.
|
|
|
|
|
|
|