نگاهی به كتاب «خاطرات آبله‌ رو» نوشته میخاییل نعیمه | اعتماد


عشق نه از جنس آدمی است و نه از جنس خدایان. افلاطون در كتاب ضیافت از زبان سقراط نقل می‌كند كه عشق از جنس پریان است و پریان رابط آدمی و خدایانند. نیاز و قربانی آدمی را به پیشكش خدایان می‌برند و موهبت و لطف خدایان را به دست آدمی می‌رسانند. در این میان تكلیف انسان عاصی و عذاب الهی چه می‌شود؟ اگر عصیان آدمی آن‌گونه كه علم ژنتیك می‌گوید از جنس عشق است، پریان چگونه عصیان آدمی را به گوش خداوند می‌رسانند و خشم الهی چگونه با دستان بلورین پریان برآدمی فرود می‌آید؟

«خاطرات آبله‌‌رو» روایت عصیان درونی انسان است. آبله‌رو بر خلاف پرومته دچار عصیانی است كه خویشتن را جز با شناخت درون تاب نمی‌آورد. دانایی او، گریز از تنهایی نیست. او در جست‌وجوی دانایی است و در این جست‌وجو به غار تنهایی خود پناه برده است: «مردمان بر دو گونه‌اند گویا و خاموش. من آن‌گونه‌ انسانی خاموشم.» (از متن)

خاطرات آبله‌رو [مذکرات الارقش 1949 م.] نوشته میخائیل نعیمه‏‫ [Nuaymah, Mikhail]
آن‌گونه كه در مقدمه كتاب می‌خوانیم، نویسنده در دیداری به صورت اتفاقی دفترچه خاطراتی به دستش می‌رسد. خاطرات از آن فردی است بی‌نام و نشان كه اطرافیان او را «آبله‌رو» می‌خوانند. «خاطرات آبله‌رو» را از چند منظر می‌توان نگاه كرد.

منظر نخست ساختار ادبی و نگارشی آن است، ساختاری كه در قلم و روایت میخاییل نعیمه شكل می‌بندد. نویسنده دفترچه را بازنویسی می‌كند، می‌گوید كه بازگوكننده و تدوینگر خاطرات آبله‌رو هستم. اما آبله‌رو كیست؟ نویسنده در خیال، خود را روبه‌روی آینه‌ای می‌گذارد و در درون آینه و به زبان مستخدم در قهوه‌خانه‌ای داستان را بازگو می‌كند. خواننده اما در همان كلام نخست در می‌یابد كه آبله‌رو به‌رغم مشكلات حافظه‌ای، فردی عامی نیست و از قلمی گیرا و ذهنی اندیشه‌گرا بهره جسته است.

جز این راهی برای تمییز نویسنده - راوی و بازگوكننده - وجود ندارد. چرا كه تا آخر راز این ساختار بر مخاطب پوشیده می‌ماند و شگفتی كار نویسنده در این حضور همزمان در سه جلد است. آنچه پیش روی ما می‌گذارد، متنی تاثیرگذار است كه از شكل عامیانه دفترچه خاطرات مستخدم قهوه‌خانه‌ای كوچك، به ساختاری ادبی و شعرگونه‌ای ارتقا یافته است.

به این جمله دقت كنید: «تنهایم! پیرامون مرا خرابه‌های تمدن فرا گرفته، تمدنی كه با معمارانش ویران شده است. چه خرابه‌های آباد از خاطره‌ها، خرابه‌هایی كه از سایه‌های شوم فقر، ثروت، ذلت، گزافه‌گویی، اندوه و شادی، كفر و ایمان، سركشی و تسلیم، مرگ و میلاد، قناعت و آزمندی، لذت و درد آكنده‌اند.» (از متن).

چه كسی می‌تواند خاطرات روزانه‌اش را همچون تراژدی‌ای انسانی، چنین شفاف، بدون پیچیدگی و در عین حال سخت گزنده بیان كند؟ ما در عین حال كه سرگردان میان آبله‌رو و میخاییل نعیمه به قدرت واژگان كتاب فكر می‌كنیم، از نقش مترجم مسلط كتاب نیز نباید بگذریم، در كل متن كمتر پیش می‌آید كه به یاد بیاوریم متن، حاصل ترجمه است.

خاطرات آبله‌رو از منظر دیگری نیز قابل بحث است. آنچه در كلیت داستان می‌گذرد نوعی تفتیش درونی است، یافتن خود: «امروز از خویشتن پرسیدم: من كیستم؟ و جواب سكوتی ژرف و طولانی بود.» (از متن).

آبله‌رو نمی‌داند كیست؛ نمی‌داند از كجا آمده است نمی‌داند وطنش كجاست. پدر و مادر خویش را نمی‌شناسد اما جست‌وجوی خویش را در جست‌وجوی درون می‌یابد. هرگز تلاش نمی‌كند تا از ریشه و اصل زادگاه خود اثری بیابد. خاستگاه خود را در درون خود می‌جوید.

در بخشی از كتاب، آبله‌رو گفت‌وگویی شگرف با مرگ دارد. بحث و جدلی در ستایش زندگی و توانایی مرگ. آبله‌رو تمام تلاش خود را می‌كند كه در این گفت‌وگو به جواب پرسش‌های بسیارش دست یابد اما هر جواب، پرسش‌های بیشتری را برای او پیش می‌آورد. او در می‌یابد كه هر چه جهان برون برایش بیرنگ‌تر و حقیرتر می‌شود، جهان درون نایافتنی، پیچیده‌تر و درعین حال بی‌رحم‌تراست. فارغ از ساختار داستان‌گونه كتاب، آبله‌رو ما را بر آن می‌دارد كه به خود نگاهی جست‌وجوگر بیندازیم. هر یك از ما جهانی در خود دارد كه بر دیگران پوشیده است. همه این را می‌دانیم. جهانی پر از رویاها و كابوس‌ها. پر از حقیقت‌ها و دروغ‌ها. آبله رو از ما می‌خواهد كه خود را تفتیش كنیم، خطاها را بیابیم، جهان پوشیده‌‌مان را عریان ببینیم و از فریفتن خود بپرهیزیم. انسان تنها در جست‌وجوی خود می‌تواند خود را بیابد و به انسانی دیگر تبدیل كند باقی هر چه هست جلوه‌ای از انسان است كه دیگران می‌بینند، آبله‌رو می‌گوید جلوه دیگر از آنِ آدمیان دیگر. در بخشی از جست‌وجوها و تلاش‌های آبله‌رو مفاهیمی همچون وابستگی‌های نسبی و عِرق‌های وطنی و بومی و هر آنچه به صورت اتفاقی و غیراكتسابی نصیب آدمی می‌شود، به چالش كشیده می‌شود. آبله‌رو در می‌یابد اكنون كه نه پدر و مادری در كار است و نه از سرنوشت آنها خبری دارد و نه می‌داند كجا و چه زمانی به دنیا آمده‌است، در برابر بسیاری از این مفاهیم هیچ انگیزه یا علاقه‌ای ندارد. اما سرنوشت آبله‌رو، سرنوشتی تراژدیك و تلخ است. سرنوشتی كه نه به سرنوشت سقراط می‌ماند و نه پرومته. سقراطی كه به پریان معتقد است اینك برای جهان برون و سیمای ستمگرش و آنچه بر آبله‌رو خواهد گذشت چه می‌گوید. اگر پرومته متهم به دانایی است، آبله‌رو در جست‌وجوست و به انسان نزدیك‌تر و در پی یافتن و شكل دادن دانایی است اما سرنوشتش ویرانی است. آبله‌رو از ما می‌پرسد آیا سرنوشت هر انسان یابنده‌ای ویرانی است؟

‏کتاب خاطرات آبله‌رو [مذکرات الارقش 1949 م.] نوشته میخائیل نعیمه‏‫ [Nuaymah, Mikhail] با ترجمه‌ی صالح بوعذار توسط نشر حکمت کلمه‏‫ در ‫۱۶۰صفحه منتشر شده است.
‏این ‏‫کتاب نخستین بار تحت عنوان «یادداشت‌های ارقش» و ترجمه هدايت‌الله تقی‌زاده، علی‌قربان باقری؛ توسط انتشارات دارالهدایه در سال ۱۳۹۷ منتشر شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

ظاهرا در دنیای ادبیات به فرد معتاد با احترام نگریسته می‌‌شود... لیوانی را روی سر همسرش می‌گذارد و شلیک می‌کند، اما تیرش، نه به لیوان که به سر همسرش می‌خورد... فکر می‌‌کنم سلین در درجه‌‌ اول یک نویسنده طنزپرداز است. و رندنامه هم رمانی است که می‌‌بایست حسابی سرزنده و حسابی خنده‌‌دار باشد... از سیاستمدارها متنفر نیستم، صرفا برایم جالب نیستند ...
رمان به نظر من جعل است. جعل تاریخ، جعل زمان و... شما در رمان به کمک جعل است که یک دنیای متفاوت می‌سازید... پدرم اگرچه نمازش را همیشه به‌جا می‌آورد و حتی نماز شب هم می‌خواند، اما هیچ‌گاه پیشانی‌اش پینه نبست!... پاورقی‌خوان قهاری می‌شود. امیرعشیری، منوچهر مطیعی، ارونقی کرمانی... بهرام صادقی را اصلا قبول ندارد و می‌گوید که اصفهانی‌ها او را به ناحق برکشیده‌اند. به نویسندگی آل‌احمد اعتقادی ندارد و او را یک مقاله‌نویس سیاسی می‌داند ...
اگر جنگ برای مردم خاصه مردمِ رشت -که داستان در آنجا روایت می‌شود- فقر و بدبختی و قحط‌سالی به بار آورده است، اما این دو برادر سرشار از نعمت‌اند... احمدگل با رفتنش به دیدار ارباب دختر خودش را هم قربانی می‌دهد... کوته‌بینی و خودرأیی میرزا کوچک خان مانع این می‌شود که جنبش جنگل به انقلاب منجر شود... وارثان بی‌ثباتی‌های سیاسی و جنبش‌های ناکام بیش از هرکس فقرا هستند... داستان پُر از سبک زندگی است؛ سبک زندگی اواخر قرن گذشته ...
هیچ خبری از حجاب راهبه‌ها و سوگند خوردنشان نیست، درعوض آیرا از سنت روایت پیکارسک استفاده می‌کند... مرا آماده کرده‌اند که فرشته‌ باشم، فرشته‌ نگهبان همه‌ مجرمان، دزدها و قاتلان... این کارهای خوبی که در تنهایی و خیالاتش انجام می‌دهد، سزار را تبدیل به راهبه می‌کند. ولی، در زندگی واقعی، او یک دروغگوی قهار است... رمز و راز دروغگوی خوب‌ بودن را فاش می‌کند: «باید خیلی قانع‌کننده وانمود کنی که چیزهای واضح را نمی‌دانی.» ...
متوجه ماده‌مگس جوانی شد که در مرز میان پوره و سس نشسته بود... پوست آبدار و سبزش، بانشاط زیر نور خورشید می‌درخشید... دور کمرش چنان شکننده و ظریف بود که گویا می‌توانست با سبک‌ترین نسیم بشکند... جابه‌جایی حشره و انسان و توصیفات آبدار و تنانه از مگس علاوه بر شوخی شیطنت‌آمیز پلوین با توصیفات رمان‌‌های احساساتی و حتی کلاسیک، کاریکاتورگونه‌ای است گروتسک از وضعیت بشر ...