تاریخ فراموشی | شرق


«خانه ماتریونا»[Matryona's house]ی آلکساندر سولژنیتسین، اگرچه شباهت زیادی به زندگی خود نویسنده دارد، اما از سویی روایت زندگی بخش غالبی از مردم روسیه در میانه قرن بیستم هم هست. زندگی‌ فلاکت‌باری که در آن نه ردی از امید به آینده است و نه لذتی از زندگی در وضعیت فعلی، اما با این‌حال هنوز هم می‌شود اینجا ‌وآنجا آدم‌هایی را دید که آرزوی پاره‌کردن زنجیرها و رهایی از شب هول را دارند و امیدی هرچند مبهم در ذهنشان باقی است.

خانه ماتریونا [Matryona's house] آلکساندر سولژنیتسین

راوی «خانه ماتریونا» مردی است که سال‌ها زندانی بوده و عمرش در اردوگاه‌ کار اجباری تلف شده و بعد از آزادی‌اش، مکان پرت و دورافتاده‌ای را جست‌وجو می‌کند تا از هیاهوی جهان اطرافش دور باشد و با کار معلمی روزگار باقی‌مانده عمرش را بگذراند. او بعد از 10 سال به روسیه بازگشته و می‌داند که دیگر هیچ‌کس انتظارش را نمی‌کشد و می‌خواهد به جایی در اعماق روسیه پناه ببرد. او از آن دست آدم‌هایی است که زجر کشیده، اما هنوز همه‌چیزش را نباخته و در دلش همچنان «روسیه اصیل و واقعی» که رد انسانیت در آن باقی باشد را جست‌وجو می‌کند. سرگذشت زندگی سالژنیتسین نیز مثل اغلب نویسندگان و شاعران دوره حکومت استالین با سانسور و تعقیب و زندان همراه بوده. او سالی بعد از انقلاب اکتبر به دنیا آمد و بعد از اتمام تحصیلات اولیه‌اش در شهر راستوف، در دانشکده ریاضی و فیزیک به تحصیل پرداخت. سالژنیتسین در سال 1945 به‌خاطر چند جمله‌ای که در یکی از مکاتبه‌های شخصی‌اش درباره حکومت و استالین نوشته بود، دستگیر و زندانی می‌شود و بعد هم هشت سال از عمرش را در اردوگاه کار اجباری می‌گذراند. بخش زیادی از ایده‌ها و نوشته‌های سالژنیتسین محصول همین دوره از زندگی اوست و رد این سال‌ها در داستان‌های او دیده می‌شود. او در بسیاری از آثارش راوی رنج مردمی است که خود او نیز یکی از آنها‌ بوده و داستان‌هایش بازنمایی وجدان جمعی مردم روسیه است.

ایگناتیچ، راوی داستان «خانه ماتریونا»، درست مثل خود سالژنیتسین سال‌ها در زندان و اردوگاه کار اجباری بوده و همچنین او هم معلم ریاضی است. با این‌حال گذشته راوی داستان نامعلوم است و روایت او از لحظه بازگشت به روسیه بعد از اتمام دوران زندانش آغاز می‌شود. او آن‌قدر خسته است که می‌خواهد از هر نگاه و هر صدایی دور باشد و به این‌خاطر از یک تبعید به تبعیدی دیگر می‌رود. ایگناتیچ، بعد از مدتی جست‌وجو سرانجام در خانه پیرزنی با نام ماتریونا ساکن می‌شود، در دهکده‌ای که انگار بیرون از دنیاست و در خانه‌ای فرتوت و سالخورده و بی‌روح که جای امنی برای سوسک‌ها و موش‌هایی است که آزادانه در آن جولان می‌دهند. شروع داستان خبر از وقوع واقعه‌ای در گذشته می‌دهد که انگار کسی از آن خبر ندارد: «در فاصله 184 کیلومتری مسکو، در خط آهنی که به سمت موروم و قازان می‌رود، حدود شش ماه پس از آن واقعه، هنوز تمامی قطارها حرکت خود را کند می‌کردند و با احتیاط می‌گذشتند. مسافران به پشت شیشه‌ها یا خروجی‌ واگن‌ها می‌آمدند و می‌پرسیدند: «راه را تعمیر می‌کنند؟ برنامه قطار عوض شده؟» ولی هیچ‌یک از این‌ها نبود. پس از عبور از تقاطع، قطار دوباره سرعت می‌گرفت و مسافران سر جای خود می‌نشستند. فقط کارکنان قطار که واقعه را به خاطر می‌آوردند، می‌دانستند موضوع از چه قرار است... و البته من.» داستان شرح این ماجرا است و راوی به‌عنوان شاهد به روایت آن می‌پردازد. ایگناتیچ و ماتریونا به طور اتفاقی با هم مواجه شده‌اند، اما هر دو قربانی ‌جهانی هستند که در آن زندگی می‌کنند، جهانی که اراده آدم‌ها نقش چندانی در تعیین سرنوشت‌شان ندارد.

ایگناتیچ مثل خیلی دیگر از آدم‌های آن دوره از روسیه سال‌های زیادی از عمرش در اردوگاه کار اجباری هدر شده و ماتریونا هم زندگی‌اش را به پای جنگ باخته است. ماتریونا حالا پیرزنی شصت‌ساله است که با فقر و بدبختی تنها مانده، شوهرش در جنگ ناپدید شده و شش فرزندش یکی بعد از دیگری مرده‌اند. ماتریونا نمادی از آدم‌هایی است که به معنای واقعی قربانی جنگ و شرایط اجتماعی زندگی‌شان هستند. او در جوانی‌اش با مردی قرار ازدواج داشته، اما با شروع جنگ مرد به میدان نبرد می‌رود و دیگر خبری از او نمی‌شود و ماتریونا از سر ناچاری با برادر او ازدواج می‌کند. بعد از مدتی عشق سال‌های جوانی ماتریونا از جنگ برمی‌گردد و می‌فهمد که ماتریونا و برادرش در غیاب او با هم ازدواج کرده‌اند. بعد از گذشت چند سالی این‌بار شوهر ماتریونا، برادر کوچک‌تر، را به جنگ می‌برند و حالا اوست که برای همیشه مفقود‌الاثر می‌شود. ماتریونای شصت‌ساله در حالی‌که روزهای آخر عمرش را سپری می‌کند این ماجراها را برای ایگناتو شرح می‌دهد و تصویری از روزهای پیش از انقلاب پیش چشم راوی ترسیم می‌شود: «او ناخواسته این حرف‌ها را زد. یکباره ژوئیه 1914، با رنگ‌های آبی، سفید و زرد، پیش چشمانم زنده شد، روزگاری که هنوز آسمان رنگ صلح به خود داشت و ابرها در آن روان بودند و مردم با شادی و جنب‌و‌جوش در مزارع به‌بار نشسته کار می‌کردند. من آن دو را در کنار هم تصور کردم: پهلوانی سیاه‌موی با داسی که روی شانه انداخته و زنی سرخ‌گون با دسته‌ای محصول چیده‌شده در بغل... و آواز، آواز زیر آسمان، آوازهایی که مدت‌هاست از دهکده رخت بربسته؛ آخر در کنار دستگاه‌های مکانیزه کجا می‌توان چنین آوازهایی خواند.» از آن دوره سال‌‌های زیادی گذشته و همه‌چیز دچار تغییر شده و ماتریونای پیر در پایان عمرش آن‌قدر بی‌پشتوانه است که حتی اطرافیانش هم به فکر چپاول او تا آخرین ذره‌ دارایی‌اش هستند. ماتریونا در حادثه‌ای که در ابتدای داستان خبر از وقوع آن داده شده بود می‌میرد و راوی او را نماد آدم‌هایی می‌داند که بدون آنها جهانی هم نخواهد بود.

در پایان کتاب و بعد از داستان «خانه ماتریونا»، بخشی با عنوان «خرده‌ریزها» هم ترجمه شده. «خرده‌ریزها» قطعات کوتاهی است که سالژنیتسین در فاصله سال‌های 1958 تا 1960 نوشت و بعدها آن‌ها را در مجموعه‌ای به همین نام به صورت سامیزدات منتشر کرد. او بعد از بازگشت به روسیه، در دهه 1990 باز هم به نوشتن «خرده‌ریزها» پرداخت و قطعاتی که همراه با «خانه ماتریونا» ترجمه شده‌اند از مجموعه دوم انتخاب شده‌اند. ایده‌های سالژنیتسین به صورت روشن‌تری در این قطعات کوتاه دیده می‌شود و برای مثال در یکی از این قطعات با عنوان «شرمساری» می‌خوانیم:

«چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آن‌گاه که وطن در دست مشتی نیرنگ‌باز بی‌رگ است که از سر بی‌تدبیری و خودخواهی اداره‌اش می‌کنند، آن‌گاه که در چشم جهانیان چهره‌ای گستاخ، موذی و بی‌ارج دارد، آن‌گاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به‌هیچ‌روی نمی‌توان چاره‌اش کرد. احساسی است خفت‌بار که آدمی را رها نمی‌کند، احساسی ماندگار که، خلاف احساسات روزمره پیش‌پاافتاده، به آسانی زدوده نمی‌شود. آری، این شکنجه و خفقانی بی‌پایان و همیشگی است که با آن از خواب برمی‌خیزی. تنها مرگ، که از غم و اندوه شخصی رهایت می‌کند، از چنگ این شرمساری نجاتت می‌دهد، اما تو هنوز در شمار زندگانی و این شرمساری همچنان بر تو سایه افکنده. تاریخ سرزمینمان را ورق می‌زنی و به ژرفنای آن می‌روی. در پی رویدادهای فرخنده و امیدبخش می‌گردی، لیک حقیقتی تلخ رهایت نمی‌کند: می‌دانی بارها و بارها اقوامی در این کره خاکی به مغاک فراموشی رفته‌اند؛ آری، بارها و بارها، اما نه، در جایی دیگر، در تمام آن بیست و‌پنج استانی که دیدم، از امید سرشار شدم. آیا به‌راستی آنان زنجیر تقدیر را از هم نخواهند گسست؟ آری، خواهند گسست. هنوز توان گسستنش را دارند.» آن‌‌چه از این قطعه و نیز داستان «خانه ماتریونا» برمی‌آید، امیدی است که سالژنیتسین به تغییر شرایط جامعه‌اش داشته و نیز حساسیتی که او در سخت‌ترین شرایطش نسبت به اوضاع اجتماعی اطرافش داشته است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

درحین اینکه بورخس از ادبیات ناب دفاع می‌کرد، هیچ مشکلی نمی‌دید که با دیکتاتور خورخه رافائل ویدلا برای صرف شام قرار بگذارد؛ با کسی که بار اصلی مسئولیت 30 ‌هزار مرد و زن ناپدیدشده‌ آرژانتینی و صدها کودک ربوده‌شده بر دوش او بود... این سرکوبگری تروریستی ناگزیر به خودسانسوری انجامید... رسانه‌ها و تلویزیون در دست معدود بنگاه‌ها است و آزادی عقیده در آن خیال‌پردازی‌ای بیش نیست ...
چگونه در آسیای رو به رشد ثروت کثیف بیاندوزیم؟... نمی‌خواستم چشم خودم را بر مشکلات واقعی جامعه پاکستان ببندم... برخی از هنرمندان مایل هستند سیاسی باشند؛ برخی مایل هستند تعصبات را به چالش بکشند و برخی دیگر چنین تمایلی ندارند، اما هدف نهایی هنر این است که بیانی از احساس خویشتن باشد...کتاب اول نگاهی نیمه‌آمریکایی به پاکستان است و کتاب دوم نگاهی نیمه‌پاکستانی به آمریکا است ...
هیچ خبری از حجاب راهبه‌ها و سوگند خوردنشان نیست، درعوض آیرا از سنت روایت پیکارسک استفاده می‌کند... مرا آماده کرده‌اند که فرشته‌ باشم، فرشته‌ نگهبان همه‌ مجرمان، دزدها و قاتلان... این کارهای خوبی که در تنهایی و خیالاتش انجام می‌دهد، سزار را تبدیل به راهبه می‌کند. ولی، در زندگی واقعی، او یک دروغگوی قهار است... رمز و راز دروغگوی خوب‌ بودن را فاش می‌کند: «باید خیلی قانع‌کننده وانمود کنی که چیزهای واضح را نمی‌دانی.» ...
متوجه ماده‌مگس جوانی شد که در مرز میان پوره و سس نشسته بود... پوست آبدار و سبزش، بانشاط زیر نور خورشید می‌درخشید... دور کمرش چنان شکننده و ظریف بود که گویا می‌توانست با سبک‌ترین نسیم بشکند... جابه‌جایی حشره و انسان و توصیفات آبدار و تنانه از مگس علاوه بر شوخی شیطنت‌آمیز پلوین با توصیفات رمان‌‌های احساساتی و حتی کلاسیک، کاریکاتورگونه‌ای است گروتسک از وضعیت بشر ...
سیر آفاق و انفس مردی جوان و آمریکایی به‌نام لاری برای یافتن معنای زندگی است که از غرب تا شرق عالم را طی می‌کند... تحت تاثیر زیبایی او نمی‌تواند بدی‌هایش را ببیند... زنی سطحی، حسود و کینه‌توز است... به نظر من آن‌ها که می‌گویند عشق بدون شهوت می‌تواند وجود داشته باشد، چرند می‌گویند. وقتی مردم می‌گویند بعد از آنکه شهوت مرد، عشق هنوز زنده است، دارند از چیز دیگری صحبت می‌کنند که عشق نیست، انس و مهر و همخویی و عادت است ...