بیگانه با خویش | آرمان ملی
 

غربت تأثیری دائمی و بازگشت‌ناپذیر بر انسان مهاجر می‌گذارد، حتی اگر او همه‌ هم‌و‌غمش را بر سازگاری با محیطی بگذارد که جای خانه و خاک مادری‌اش را گرفته، باز بخشی از وجودش سرزمین تازه را نفی می‌کند و پس می‌زند و استحاله‌شدن در محیط جدید را به‌طور کامل برنمی‌تابد. او درگیر جنگی فرسایشی و مواجهه‌ای نابرابر و بی‌ثمری می‌شود که جز اندوه و تنهایی نتیجه‌ای برای او دربرندارد. انسان مهاجر همواره برای حفظ و اعاده‌ هویتش می‌جنگد و شخصیت‌‌های اصلی رمان «کافورپوش» [اثر عالیه عطایی] نیز در چنین میدانی است که مبارزه می‌کنند.

کافورپوش عالیه عطایی]

گرچه مهاجرت خانواده‌ رفعت زمانی اتفاق افتاده که مانی و خواهرش بسیار کوچک‌تر از آن بوده‌اند که از سرزمین مادری چیزی به یاد داشته باشند، اما غم غربت و تمنای بازگشتن به زادگاه همواره مانی و خواهرش همراهی می‌کند. آنها دوقلوهایی بازمانده از ازدواجی نیمه‌کاره‌اند که هنگام تولدشان، مرگ مادر رقم خورده و پدر طی ازدواجی مجدد از خاک خود دل کنده و به تهران آمده. همین نقل‌مکان سوال‌هایی در ذهن دوقلوها کاشته که همواره بی‌جواب مانده. چرا آمده‌اند؟ چرا همان‌جا نمانده‌اند؟ چرا هیچ‌وقت دوباره برنگشته‌اند به آنجا؟ و از همه کلیدی‌تر اینکه آنها کی هستند؟

در گشت‌وگذاری به درازای چهار فصل و به مساحت تمامی شهر تهران، مانی در پی یافتن پاسخی برای این سوال است که او حقیقتا کیست؟ بهانه‌ این جست‌وجو گم‌شدن خواهر دوقلو است که آبجی صدایش می‌زنند. آبجی تنها همدم واقعی مانی است. مادامی که او هست، سردرگمی و پرسشگری برای هویت، گرچه در ذهن مانی پررنگ است، اما بی‌قرارش نمی‌کند. حضور آبجی همچون مادری به مانی آرامشِ یک‌جانشستن می‌بخشد. شاید برای همین است که علی‌رغم آن‌همه شوریدگی و عاشق‌پیشگی، جداشدن از زن محبوب زندگی‌اش، هما، را تاب می‌آورد و برای فراموش‌کردنش با نگین آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند. اما همین‌که آبجی ناپدید می‌شود ثبات هم از زندگی مانی رخت برمی‌بندد و معلق‌ماندن میان صدها سوال بی‌جواب او را به مرز دیوانگی می‌کشاند.

مانی خود را در کنار خانواده غریب می‌بیند. ملوس، نامادری و یعقوب، نابرادری، با اینکه متعلق به همان خاکی هستند که مانی خود را مال آنجا می‌داند، اما غریبه‌تر از مردم تهران‌اند. آنها جزو خانواده حساب نمی‌شوند، چون آن اصالت را ندارند و به زور خود را به آن چسبانده‌اند. هر‌چه‌قدر هم که محبت کنند و صمیمیت به خرج دهند باز هم وصله‌هایی نچسب‌اند که اسم خانواده را خراب می‌کنند. او نامادری و نابرادری را مسئول اصلی کوچ خانواده می‌داند. کوچی که آنها را از اسم‌ورسم تهی کرده و هویت‌شان را دزدیده.

جدا از تمام چیزهایی که مخل اصالت خانواده بوده‌اند و هستند، این عقیم‌بودن آبجی است که غم تسکین‌ناپذیر مانی است و با رفتن آبجی این زخم بیشتر سر باز می‌‌کند. آبجی که مظهر مادر و زادگاه است و ادامه‌دهنده‌ اصالت نسل، حالا از انجام حیاتی‌ترین وظیفه‌ خود در قبال خانواده ناتوان است. این درد می‌تواند مانی را از پا دربیاورد، چون مساله‌ اصل‌ونسب را بغرنج‌تر می‌کند و علاوه برآن، همراهی مانی در دوران جنینی و تولد با خواهرش بوده که باعث شده این نقص به او منتقل شود. مانی خودش را در این‌باره صد‌در‌صد مقصر می‌داند و عذاب وجدان از اینکه در نازایی خواهر نقش اصلی را داشته لحظه‌ای رهایش نمی‌کند. از طرفی هویت زنانه‌ خواهر با همین چیزها تعریف می‌شود. چون دستگاه تولید نسل به‌درستی تکامل نیافته، دکتر می‌گوید آبجی نه زن است و نه مرد. چنین ابهامی به روان و ذهنیتی که مانی از جسم خود دارد سرایت می‌کند. آنها دوقلو هستند و از یک سندروم رنج برنده‌اند؛ سندرومی که از بدو بسته‌شدن نطفه و زندگی در رحم مادر با آنها همراه بوده‌. همانی که شاید سبب‌ساز مرگ مادرشان، به‌خاطر ماندن جفت در رحم و بیرون‌نیامدنش، شده. اما اگر مانی نبود شاید وضعیت برای آبجی بهتر می‌شد. شاید آن وقت او یک زن تمام‌عیار بود. حالا که او نمی‌تواند کمال زنانگی را تجربه کند، مانی چطور می‌تواند خود را یک مرد کامل بداند؟ این مسأله بر سنگینی بحران هویت مانی می‌افزاید و موقعیت را دشوارتر می‌کند.

مانی به‌خاطر تمامی آنچه بیگانگی‌اش را با آدم‌ها رقم زده و بین او و دیگران فاصله انداخته، خود را متمایزتر و خاص‌تر می‌بیند. همین خاص‌بودن، باعث می‌شود بر شاعرپیشگی‌ای تأکید کند که درواقع ندارد یا از اصالت عشقی حرف بزند که در عمل خیلی هم به آن پایبند نمانده. غربت در شهری که او خود را متعلق به آن نمی‌داند و در میان آدم‌هایی که زمین تا آسمان خود را با آنها متفاوت می‌بیند، از او موجودی اوتیستیک ساخته است که محرک‌های محیط را دگرگونه دریافت می‌کند و به شکلی متفاوت از عرف به آنها پاسخ می‌دهد. درواقع مانی مظهر آدمی است که درنهایتِ طیفِ مغلوب‌ها قرار دارد. مغلوب‌های جنگ بی‌امانی که غربت با انسان راه می‌اندازد. جنگی که تمام توان آدمی را برای سازگاری در محیطی غریب به چالش می‌طلبد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...