• 28 اسفند 1384

    ژرژ-سیمنون

    در شهر لیژ، در بلژیک زاده شد و فعالیت ادبی را از روزنامه‌نگاری در این شهر آغاز کرد. هوای تیره شهر زادگاهش در او تمایلی به فضای مه‌آلود، غمناک و غم‌افزا به وجود آورده که از میان آن شخصیتهای داستانهای گوناگونش برخاسته‌اند. سیمنون چند سال در امریکا به‌سر برد، سپس در فرانسه اقامت گزید و با نامهای مستعار به نشر رمانهای عامه‌پسند و کارآگاهی پرداخت که نزد عامه مردم، خاصه طبقه کارآگاهان و پلیس جنایی محبوبیت فراوان به دست آورد و سیمنون را به ثروت و شهرت رساند. ...

Loading
یک جنایت زنانه... فکر نمی‌کنم دو تا زن که از صبح تا شب با هم زندگی می‌کنند بتونند همدیگه رو دوست داشته باشند... وحشت نکن! این‌جور زن‌ها خودشون رو نمی‌کشن. اون با چنگ و دندون، تا آخر از خودش دفاع می‌کنه و بهترین وکلای مدافع رو می‌گیره... با وجود داشتن امکان خیانت، وسوسه نمی‌شود ... از زن‌های پاریسی می‌ترسید. جلوی زن‌های بورژوای لوهاوْر هم دست و پاش رو گم می‌کرد... در این‌کشور هزاران دختر مثل «رز بیچاره» وجود دارد ...
وقتی که زنش با یکی از کارمندان شهربانی فرار کرد و دختر دو ساله‌اش نیکول را برای او گذاشت، هکتور به خواست خود از شغل وکالت، که آینده درخشانی برای آن پیش‌بینی می‌شد، دست کشید و همه روابطش را یکباره قطع کرد... اما یک شب او به دادستان تلفن می‌کند و اطلاع می‌دهد که بیگانه‌ای در خانه‌اش مرده است... و دیگری هم پسری به نام امیل مانو که از چندی پیش عاشق نیکول است و هکتور لورسا در شب جنایت او را می‌بیند. ...
در حال بارگزاری ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...