پنج نفر از نهضت مقاومت [در جریان جنگ جهانی دوم]، به نامهای کانوریس، سوربیه، فرانسوا، لوسی و هانری به دست چریکهای دولتی که با اشغالگران نازی همکاری می‌کردند اسیر می‌شوند و آنها را با هم در انبار زیر شیروانی محبوس می‌کنند. فقط رئیسشان ژان که فاسق لوسی است، فرار کرده است و آنها منتظرند که ببینند چه برسرشان خواهد آمد و آیا خواهند توانست زیر شکنجه تاب بیاورند یا نه... ژان نیز به زندان آنها آورده می‌شود بی‌آنکه بدانند سرکرده مبارزان است.

مردگان بی‌کفن و دفن | ژان پل سارتر
مردگان بی‌کفن و دفن
[Morts sans sepulture]. نمایشنامه‌ای در دو پرده و چهار مجلس از ژان پل سارتر (1) (1905-1980)، فیلسوف و نویسنده فرانسوی، که نخستین بار در 1946 در تئاتر آنتوان (2) برصحنه آمد و در 1947 منتشر شد. در این نمایشنامه مسلئه شکنجه، که درون‌مایه گوشه‌نشینان آلتونا است، مطرح می‌شود. اینجا شکنجه به خصوص از دید قربانیان نشان داده می‌شود. پنج نفر مبارز فرانسوی نهضت مقاومت [در جریان جنگ جهانی دوم]، به نامهای کانوریس(3)، سوربیه(4)، فرانسوا(5)، لوسی(6)، هانری(7)، به دست چریکهای دولتی که با اشغالگران نازی همکاری می‌کردند اسیر می‌شوند و آنها را با هم در انبار زیر شیروانی محبوس می‌کنند. فقط رئیسشان ژان(8) که فاسق لوسی است، فرار کرده است و آنها منتظرند که ببینند چه برسرشان خواهد آمد و آیا خواهند توانست زیر شکنجه تاب بیاورند یا نه. فقط مسن‌ترین آنها، کانوریس، که مبارزی یونانی است و در جنگ داخلی اسپانیا شرکت کرده، قبلاً با شکنجه آشنا شده است. آنها رازی را فاش نخواهند کرد، زیرا نمی‌دانند که رفقای دیگرشان کجا هستند، ولی از فکر اینکه برای هیچ و پوچ رنج خواهند کشید درمانده و سرگشته شده‌اند. چریکهای دولتی نخست سوربیه را شکنجه می‌کنند طوریکه همگی فریادهایش را می‌شنوند. در این میان، ژان نیز به زندان آنها آورده می‌شود: او را بی‌آنکه بدانند سرکرده مبارزان است دستگیر کرده‌اند و احتمال بسیار دارد که آزادش کنند. اکنون زندانیان باید هویت ژان را مخفی نگه دارند.

کانوریس شکنجه می‌شود و چیزی بروز نمی‌دهد. هانری زیر شکنجه فریاد می‌کشد ولی چیزی نمی‌گوید. سوربیه، که دوباره مورد بازپرسی قرار گرفته است، از پنجره خود را به پایین پرتاب می‌کند تا حرفی نزند. لوسی در معرض استنطاق و آزار قرار می‌گیرد و در حال وحشت و نفرت حس می‌کند که دیگر به ژان علاقه‌ای ندارد و حتی خود را روحاً جدا از او می‌بیند. فرانسوا، برادر کوچک لوسی که پانزده سال بیشتر ندارد، دچار وحشت شدید شده است. هانری از ترس اینکه مبادا فرانسوا حرفی بزند او را خفه می‌کند و دیگران مانعش نمی‌شوند. ژان آزاد می‌شود. کانوریس به چریکهای دولتی اطلاع دروغین می‌دهد و آنها را به جاده‌ای می‌فرستد که آنجا در معرض حمله مبارزان نهضت مقاومت قرار گیرند؛ اما بدین گونه، برخلاف اراده رفقایش، برای آنها لذت پیروزی فراهم می‌آورد. با وجود این اطلاع، همه زندانیان تیرباران می‌شوند. مبارزان و شکنجه‌گران به نوبت برصحنه می‌آیند و ماجرا بیش از آنکه پیکار برای آزادی فرانسه باشد، اشاره‌ای است به مبارزه آغازین میان وجدانها، مبارزه‌ای تا پای مرگ که در آن شکنجه‌گران می‌خواهند اراده آزادی شکنجه‌شوندگان را تملک کنند و شکنجه‌شوندگان با سکوت خود مالک این توانایی‌اند که بر دژخیمان خود پیروز شوند.

ابوالحسن نجفی. فرهنگ آثار. سروش

1.Jean-Paul Sartre 2.Theatre Antoine 3.Canoris 4.Sorbier 5.Francois
6.Lucie 7.Henri 8.Jean

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...