علت این ناکارآمدی، وابستگی همه چیز به نفت (یا نفتی بودن) آن است... بعد از نیم قرن تلاش، مشخص شد که نه مشروطگی صرف، می‎تواند جامعه را نجات دهد و نه سنت علت عقب‎ماندگی است... تقلیل تمام مسائل جامعه ایران به دولت، و تطهیر جامعه ایران، نقص کتاب است... دولت ایران پیش از کشف نفت در ایران نیز از همین نابه‎سامانی‎‎‎ها رنج می‎برده است و می‎توان شواهد متعددی از مدیریت دوره قاجار ارائه کرد

دولت آن است که نفتی بدهی و ارادتی بخری | پنجره

رضا امیرخانی در «نفحات نفت» تلاشی ستودنی دارد در اثبات تمایز میان ایده «انقلاب اسلامی» و «عملکرد دولت» و این نقطه برجسته کتاب وی است. البته دولت (state) با حکومت (government) تفاوت دارد، اولی کلی‎تر از دومی است و حکومت به‎معنای قوه مجریه است. اما چون در عرف رایج، جای این دو مفهوم عوض شده، در سراسر این متن، دولت به‎معنای عام آن (حکومت) گرفته شده، نه یک دولت مشخص، که عهده‎دار قوه اجرایی است.

نفحات نفت رضا امیرخانی

تمایز میان انقلاب و دولت مبتنی بر دو مقدمه است (که البته با صراحت در کتاب بیان نشده است). اول این‎که 31 سال پس از پیروزی انقلاب، یعنی یک سال بعد از 30 سال، یعنی با درنظر گرفتن 30 سال برای عمر یک نسل اداری، هیچ‎یک از مسئولین دولتی نیست که پیش از انقلاب مسئولیتی داشته، و حتی کارمندان آن دوره نیز بسیار کم هستند. لذا «تمام» دستگاه حکومتی جمهوری اسلامی توسط کسانی اداره می‎شود که در جریان انقلاب بر سر کار آمده‎ و گزینش شده‎اند. پس، دیگر نمی‎توان ناکارآمدی «دست‎اندرکاران» را به نظام پیشین نسبت داد.
مقدمه دیگر این است که دولت در دسترسی به بسیاری از اهداف خود، ناموفق بوده است و این امر در مسئله توسعه، نمود بیشتری دارد. انتظار جامعه ایران از خود و از دولت، بیش از آن حدی است که انجام شده (و این به‎معنای انکار آن تلاش‎‎‎ها نیست، بلکه بزرگی هدف پیش‎رو است). مسئله ناکارآمدی و عدم موفقیت، ربطی به یک دولت خاص ندارد، بلکه روند کلی سه دهه اخیر است (و قطعا این سه دهه از دو سده پیش موفق‎تر است). این مسئله در نقد‎‎های هر دولت به دولت پیشین، و در نقد‎‎های جامعه به حکومت، به‎صورت کلی قابل ‎بازیابی است و رهبر انقلاب نیز در دیدار دانشگاه تهران، آن هدف بزرگ و نرسیدن به آن را به‎صورت مشروح بیان کردند.
با این دو مقدمه، یک نتیجه مفروض این است که انقلاب اسلامی در دسترسی به اهداف خود ناموفق بوده است. اما امیرخانی تلاش کرده تا نشان دهد که می‎توان نتیجه‎ای «دیگر» گرفت، و نرسیدن به اهداف متعالی جامعه، ارتباطی به انقلاب ندارد؛ این، همان نقطه برجسته کتاب امیرخانی است.

برای رسیدن به این نتیجه، امیرخانی تلاش کرده تا جنبه دیگر موضوع را ببیند و نشان دهد «ویژگی خاص دولت» در ایران است که علت این ناکارآمدی است و آن ویژگی، وابستگی همه چیز در دولت به نفت (یا نفتی بودن) آن است، که امیرخانی در سراسر کتاب آن را «سه لتی» می‎نامد! با تمایز میان دولت و انقلاب، ناکارآمدی دولت، به پای انقلاب و ایده امام خمینی گذاشته نمی‎شود (البته این تمایز، متفاوت از تمایز رایج در جامعه‎شناسی انقلاب، میان نهضت و نهاد است.)
نفس این تلاش بسیار ارزشمند است، حتی اگر تمام تحلیل امیرخانی نادرست باشد (که نیست). تجربه دولت شوروی در دهه 80 میلادی پیش روی ماست، که ناکارآمدی دولت‎‎‎های پس از انقلاب شوروی، باعث تجدیدنظر شد، اما نه تجدیدنظر در دولت روسی، بلکه در نگره مارکسی انقلاب. و این جهت‎گیری اشتباه باعث شد تا پروستریکا و گلاسنوست از حل مشکلات جامعه روسیه عاجز بماند و «فرزندان انقلابی جهان» تنها از زندانی به زندان دیگر منتقل شوند.

این، همان نگرانی‎ای بود که امام خمینی(ره) در پیام خود به گورباچف درباره آن هشدار دادند (و شنیده نشد) که غرب در باغ سبز است و رجوع به آن مشکلی را حل نمی‎کند: «از آن‎جا که... جنابعالی در تحلیل حوادث سیاسی جهان، در دور جدیدی از بازنگری و تحول و برخورد قرار گرفته‌‏اید، و جسارت و گستاخی شما در برخورد با واقعیات جهان چه بسا منشاء تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلی حاکم بر جهان گردد، لازم دیدم نکاتی را یادآور شوم... همین اندازه هم شهامت تجدید نظر در مورد مکتبی که سالیان سال فرزندان انقلابی جهان را در حصارهای آهنین زندانی کرده بود قابل ‎ستایش است. و اگر به فراتر از این مقدار فکر می‏‌کنید، اولین مسئله‏‌ای که مطمئنا باعث موفقیت شما خواهد شد، این است که در سیاست اسلاف خود دایر بر خدا زدایی و دین‎زدایی از جامعه، تجدیدنظر نمایید؛ و بدانید که برخورد واقعی با قضایای جهان جز از این طریق میسر نیست. البته ممکن است از شیوه‎های ناصحیح و عملکرد غلط قدرتمندان پیشین کمونیسم در زمینه اقتصاد، باغ سبز دنیای غرب رخ بنماید، ولی حقیقت جای دیگری است. شما اگر بخواهید در این‏ مقطع تنها گره‎های کور اقتصادی سوسیالسیم و کمونیسم را با پناه بردن به کانون سرمایه‎داری غرب حل کنید، نه تنها دردی از جامعه خویش را دوا نکرده‌‏اید، که دیگران باید بیایند و اشتباهات شما را جبران کنند؛ چراکه امروز اگر مارکسیسم در روش‎های اقتصادی و اجتماعی به بن‎بست رسیده است، دنیای غرب هم در همین مسائل، البته به شکل دیگر، و نیز در مسائل دیگر گرفتار حادثه است. مشکل اصلی کشور شما مسئله مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست. مشکل شما عدم اعتقاد واقعی به خداست.»

البته شجاعت گورباچف در حل مسئله جواب نداد و روس‎‎‎ها راه را اشتباه رفتند و در دوری باطل گرفتار آمدند. و اتفاقا امیرخانی نیز در نفحات نفت به یکی از علل پنهان پروستریکا و عدم موفقیت آن اشاره کرده است. از همین روی، همواره باید نگران بود که هنگام بازنگری در علل عقب‎ماندگی، فهم نادرست از علت نرسیدن به اهداف، باعث خواهد شد که دوباره عقب‎ماندگی تکرار شود و این‎بار با ساختار‎‎های به‎هم خورده و نابه‎سامان.
خطر «تکرار مشروطه» که امام خمینی(ره) بار‎‎ها درباره آن هشدار می‎داد، نیز در این‎باره صادق است که مشروطه‎خواهان در این‎که علت عقب‎ماندگی چیست، پاسخ غلط گرفتند و از یک‎سو شاه را علت عقب‎ماندگی دانستند (و نظام سیاسی غربی را به‎عنوان تنها چاره یافتند) و از سویی دیگر سنت را (یعنی اسلام را). قانون اساسی و مجلس مشروطه بر اساس ایده اول شکل گرفت و تلاش‎‎‎های دوره پهلوی اول بر اساس ایده دوم، و نتیجه گرفتند که برای توسعه، چاره‎ای جز حذف دین یا راندن آن به گوشه خانه‎‎‎ها نیست. و بعد از نیم قرن تلاش، مشخص شد که نه مشروطگی صرف، می‎تواند جامعه را نجات دهد و نه سنت علت عقب‎ماندگی است، و بعد از آن همه تلاش با هدف توسعه ایران، فقط جامعه‎ای مانده بود بدون سامان گذشته. در حالی‎که از توسعه باز مانده و سنت را هم از دست داده بود. و هنوز هم ما به پیامد‎‎های فهم نادرست انقلابیون زمان مشروطه از علت عقب‎ماندگی جامعه ایران دچار هستیم.

اکنون نیز اگر جامعه ایران بخواهد در علت عقب‎ماندگی خود تأملی دوباره کند و جایگاه تمدن‎ساز خود را دوباره بیابد، دو راه رایج را خواهد پیمود. یا با رویه دو دهه گذشته به دولت‎‎‎هایی روی خواهد آورد و رأی خواهد داد که بیشترین فاصله را با حکومت داشته باشند، و یا «گذشته» خود را علت عقب‎ماندگی خواهد پنداشت. یکی از مهمترین وقایع گذشته، انقلاب اسلامی است.
در حالی‎که ایده انقلاب، اتفاقا منشاء تمام موفقیت‎‎‎های اخیر جامعه ایران در سه دهه گذشته، چه در عرصه داخلی و چه در سطح بین‎المللی است، باید این تمایز به‎روشنی ایجاد شود که انقلاب مساوی نیست با آن‎چه دولت انجام می‎دهد (و حتی آن‎چه می‎خواهد انجام دهد). عملکرد دولت محدود است به ساختار‎‎ها و محدودیت‎‎‎های آن. وقتی ساختار دولت ناکارآمد باشد، هر تلاشی به نتیجه نخواهد رسید. کما این‎که اکنون «تمام» مجریان و کارمندان دولتی برآمده از انقلابند و گزینش شده‎اند و بر اساس قوانین جمهوری اسلامی عمل می‎کنند. همچنین وقتی اهداف انقلاب کلان‎تر از توان دولت باشد، طبیعتا دولت نمی‎تواند آن اهداف را محقق کند.
امیرخانی با بیان همه نکات بالا، مقدمات را برای رسیدن به نتیجه نهایی خود گفته، ولی از ذکر نتیجه پرهیز کرده (و حتی احتیاط کرده و شاید خود نیز از هیبت آن نتیجه ترسیده) است. امیرخانی حتی با تعبیر «سه لتی» به‎جای «دو لتی» یا «دولتی»، خود را از همین سوء تعبیر‎‎های احتمالی دور نگاه داشته است، تا از این تحلیل، نتیجه‎ای ساختارشکنانه گرفته نشود. ولی در هر حال، می‎توان رگه‎‎‎هایی از نتیجه‎گیری او را در کتابش مشاهده کرد.

نفحات نفت رضا امیرخانی

امیرخانی در یک‎جا می‎گوید: «همه ترس انسان معتقد به انقلاب اسلامی در آن است که این مدیریت سه لتی و اقتصاد سه لتی و فرهنگ سه لتی، روزگاری در کلام مورخان پسینی، جزو منتجه انقلاب اسلامی یا اسلام نوین به حساب بیاید» (ص 189) و البته مفاد این متن حاکی از این نگرانی است که رفتار نادرست دولت، باعث خدشه به اساس انقلاب و نظام (یا حتی نابودی آن) شود. این نگرانی، در همان دعای انتهای یکی از بخش‎‎‎ها آمده است: «خدایا انقلاب را از شر مسئول سه لتی حفظ کن». شاید بتوان نتیجه‎ای را که امیرخانی می‎خواسته بگیرد و نگرفته (یا نگفته)، چنین گفت که با «این دولت» نمی‎توان «بدان مقصد عالی» رسید. در هر حال، مسئله ناکارآمدی دولت، مهمترین بعد کتاب است، و تلنگری است برای باز کردن یک راه تازه برای تحلیل عقب‎ماندگی در ایران.

می‎توان به تحلیل امیرخانی ایراد نیز گرفت. ولی این نقدها، چیزی از اهمیت آن ایده اساسی نمی‎کاهد. البته امیرخانی در همان ابتدای کتاب ذکر کرده که این کتاب اخوینی و جستار است و نه تحقیق علمی، اما از آن‎جا که تمام کتاب (به شیوه کتاب‎‎‎های جلال آل احمد) به یک مسئله اساسی در ایران ارجاع دارد، می‎توان مدعا‎‎های نظری کتاب را مورد نقد قرار داد.

اول این‎که امیرخانی تمام مشکل را در دولت دیده است و اجتماع را در برابر دولت قرار داده و هرچه از دولت بدی نشان داده، در مقابل، در جامعه هیچ بدی ندیده است. تقلیل تمام مسائل جامعه ایران به دولت، و تطهیر جامعه ایران، نقص کتاب است. یعنی با بزرگ‎نمایی خطا‎‎های دولت و نادیده انگاشتن خلقیات منفی ایرانیان، در تمام مسائل دولت را مقصر می‎داند. و البته این تصویرسازی، برآمده از یک نگرش رایج در جامعه ایران است که مقصر همه چیز دولت است و به این ترتیب بر تضاد دولت-ملت در ایران دامن می‎زند. در حالی‎که دولت برآیند رفتار‎‎های جامعه است و بعید است که مردم ایران از بدی‎‎‎های دولت برکنار باشند. و شاید آن جمله که «همه چیزمان به همه چیزمان می‎آید» درباره رابطه دولت و جامعه نیز صدق کند. رفتار‎‎های مردم در ایران، چندان بهتر از دولت نیست، و البته در دولت نیز افراد برجسته و خلاق وجود دارند، و گاه یک فرد یا یک نهاد در دوره جنگ و بعد از آن کاری کرده‎اند کارستان، مانند آن‎چه آن تاجر چای کتاب امیرخانی انجام داده است. تعمیم رفتار یک فرد یا چند فرد به کل جامعه و تطهیر جامعه، و هیچ نقطه مثبتی در دولت ندیدن، ضعف تحلیل امیرخانی است.
البته می‎توان مسئله را این‎گونه دید که حل مسئله عقب‎ماندگی در ایران، تنها از طریق دولت (یا از بالا) ممکن است و لذا چون وظیفه دولت اساسی است، خطا‎‎های آن نیز مهم است و به چشم می‎آید. البته این نگاه در کتاب امیرخانی به چشم نمی‎خورد.

دوم این‎که، امیرخانی در بیان مسئله، سابقه تاریخی آن را در نظر نگرفته است. در حالی‎که در بسیاری از متون سیاسی، از دوره قاجار تاکنون، پرسش‎‎‎هایی از نوع پرسش امیرخانی به‎وضوح به چشم می‎خورد (و ریشه تمام آن‎‎‎ها نیز پرسش عباس میرزا از آمده ژوبر است). لذا مسئله‎ای که امیرخانی دیده، مسئله تازه‎ای نیست. البته امیرخانی از ادیبانگی خود بهره گرفته و از تجربه زیسته خود، مسئله را جذاب و خواندنی و تطبیقی و به‎روز بیان کرده است (و ترکیب این‎‎‎ها نقطه قوت کتاب است). اما می‎شود در تحلیل مسئله به این نکته توجه کرد که اگر این مسئله، 200 سال قدمت دارد، چرا تاکنون حل نشده است. یعنی پرسش امیرخانی بدیع نیست، بلکه پاسخ وی است که مهم است.

سوم این‎که برخلاف نظر امیرخانی با حذف نفت از دولت، چیزی در ایران حل نمی‎شود، چون پیش از نفت نیز مدیریت ایران همین اندازه فشل بوده است. امیرخانی تمام مسائل را نفتی دیده است و ریشه همه مشکلات را در برخورداری دولت از ثروت بادآورده نفت دیده است. در این‎که مدیریت وابسته به نفت در ایران مسئله‎زاست، شکی نیست؛ ولی اولا در جهان، دولت‎‎‎های برخوردار از نفت متعددی وجود دارند که مشکلاتی از نوع ایران را ندارند و ثانیا دولت ایران پیش از کشف نفت در ایران نیز از همین نابه‎سامانی‎‎‎ها رنج می‎برده است و می‎توان شواهد متعددی از مدیریت دوره قاجار ارائه کرد که در آن، هم حیف و میل اموال عمومی بوده و هم بی‎توجهی به توسعه. دولت رانتیر (که همان دولت سه لتی امیرخانی است) در ایران لزوما ارتباطی با «حضور درآمد‎‎های نفتی در اقتصاد ایران» ندارد و می‎توان ریشه‎‎‎های آن را در تیولداری در دوران پس از اسلام تا دوره قاجار و مدیریت قاجاری (پس از کمرنگ شدن تیولداری از نیمه عهد ناصری) نیز دید. لذا ابتنای حکومت بر نفت در ایران، نه شرط لازم عقب‎ماندگی است و نه شرط کافی آن.
اصل مسئله جای دیگری است. مشکل توسعه در ایران، اولا ندانستن مشکلات نیست، نتوانستن در حل آن است؛ ثانیا نفتی بودن دولت نیست، خود دولت است. چه باید کرد؟

امیرخانی راه‎حل روشنی نداده است. اما به‎نظر من برای رسیدن به راه‎حل مسئله عقب‎ماندگی، باید بسیاری از پیش‎فرض‎‎‎های خودمان را کنار بگذاریم، و راه تازه‎ای پیدا کنیم. کنار گذاشتن پیش‎فرض‎‎‎های خوش‎بینانه، مسئله‎ای است مانند ابتدای انقلاب که همه فکر می‎کردند چون مدرسه و تلویزیون، زیر نظر حکومت اسلامی است، درست است و کودکان خود را در مدرسه و پای تلویزیون ر‎‎ها کردند، و بعد معلوم شد که این اعتماد به نهاد‎‎های دولتی نادرست است. به همین دلیل هم هست که نسل متولدین دهه 60 و 70 از نسل متولدین دهه 50 کم‎تعارض‎تر است، چون خانواده‎‎‎ها خود وارد مسئله تربیت شدند و اعتماد به تلویزیون و مدرسه را کنار گذاشتند و نگران فرزندان خود شدند.
شاید راه‎حل از این‎جا آغاز شود که باور کنیم دولت و حکومت، چون اسلامی است و زیر نظر ولی فقیه، لزوما درست نیست و عملکرد مناسبی ندارد و این نادرستی به عملکرد سیستم برمی‎گردد و خطاست که فقط مجریان را مقصر بدانیم. دولت سال‎هاست که تلاش می‎کند فرهنگ و اقتصاد و اجتماع را سامان دهد. شاید مسئله از فرهنگ، اقتصاد و سیاست نباشد، بلکه به خود دولت بازگردد. لذا راه اساسی آن است که جامعه ایران یک بازنگری اساسی در مسئله دولت و رابطه آن با جامعه و با اهداف کلان خود و با ایده انقلاب داشته باشد، شاید که «دولتی از نو ساخته شود».
شاید ما هم باید مانند سید حسن نصرالله و حزب‎الله لبنان، فقط آن‎چه به میراث شیعی ایران باز می‎گردد (نه دولت در ایران)، یعنی فقط امام خمینی، انقلاب اسلامی و دو میراث بزرگ آن (جمهوری اسلامی و ولایت فقیه) را بپذیریم و در کارآمدی هر چیز دیگر شک کنیم، یا این جسارت را داشته باشیم که شک کنیم.
جسارت شک رضا امیرخانی ستودنی است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

قاعده‌ این‌ بود که فقط می‌توانستی آثار هم‌شاگردی‌های خودت را بخری... برای ایجاد خلاقیت‌؛ مهارت‌ در فوتبال‌، یا‌ راندرز اهمیتی‌ نداشت، بلکه نقاشی، مجسمه سازی، نوشتن‌ شعر مهم‌ بود... همان طوری از ما می‌ترسید که کسی ممکن است از عنکبوت بترسد... عشاق پیشنهاد «تأخیر»شان را ارائه می‌کنند، تا پیش از اهدای نهایی‌شان چند سال به‌شان مهلت داده شود... ما آثارتان را می‌بردیم چون روح‌تان را آشکار می‌کرد ...
درس‌گفتارهای شفیعی‌کدکنی درباره فرمالیسم... کسی که می‌گوید فرم شعر من در بی‌فرمی است، شیاد است... مدرنیسم علیه رئالیسم سوسیالیستی قیام کرد... فلسفه هنر در ایران هنوز شکل نگرفته است... فرمالیسم در ایران زمانی پذیرفته می‌شود که امکان درک همه جریان‌های هنری و ادبی برای افراد به لحاظ اندیشگی فراهم باشد... اسکاز، مایگان(تماتیکز) و زائوم مباحثی تازه و خواندنی است ...
راوی یک‌جور مصلح اجتماعی کمیک است... در یک موسسه همسریابی کار می‌کند. روش درمانی‌اش بر این مبناست که به‌جای بحث برای حل مشکل مراجعین، صورت مساله را پاک می‌کند... روزی دوبار عاشق می‌شود... همسر یواشکی، گروه‌(1+2) و راهکار راضی کردن نگار به ازدواج (چانه‌زنی از بالا و فشار از پایین) حکایت هجو گره‌های کور سیاستگذاری‌هاست... آنها که زندگی را دو دستی می‌چسبند زودتر از بقیه می‌میرند. ...
بوف کور را منحط می‌خواند و سنگ صبور را تلاشی رقت‌آور برای اثبات وجود خویش از جانب نویسنده‌ای که حس جهت‌یابی را از دست داده... پیداست مترجم از آن انگلیسی‌دان‌های «اداره‌جاتی» است که با تحولات زبان داستان و رمان فارسی در چند دهه اخیر آشنایی ندارد، و رمانی را مثل یک نامه اداری یا سند تجارتی، درست اما بدون کیفیت‌های دراماتیک و شگردهای ادبی ترجمه کرده است... البته 6 مورد از نقدهای او را هم پذیرفت ...
می‌گوید کسی که بابی باشد مشروطه‌خواه نمی‌شود و از طرفی دیگر عده کثیری از فعالان موثر در مشروطه را در جای‌جای آثارش بابی معرفی می‌کند و البته بر اثر پافشاری مجری برنامه اندکی از دیدگاه خود عقب‌نشینی می‌کند... مجری می‌پرسد: «حسن رشدیه را هم بابی می‌دانید؟» و نویسنده در جواب می‌گوید: «بله.» در برابر مواجهه با سوال بعدی مبنی بر اینکه «سند دارید؟» جواب می‌دهد: «خیر.» ...